مولوی
-
رباعی شمارهٔ ۱۸۳۵
چون ساز کند عدم حیات افزائی گیری ز عدم لقمه و خوش میخائی در میرسدت طبق طبق حلواها آنجا نه…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۱۸۳۴
چون خار بکاری رخ گل میخاری تا گل ناری بر ندهد گلناری فعل تو چو تخم و این جهان طاهون…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۱۸۳۳
چون جمله خطا کنم صوابم تو بسی مقصود از این عمر خرابم تو بسی من میدانم که چون بخواهم رفتن…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۱۸۳۲
چندان گفتی که از بیان بگذشتی چندان گشتی بگرد آن کان گشتی کشتی سخن در آب چندان راندی نی تخته…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۱۸۳۱
چشم مستت ز عادت خماری افغان که نهاد رسم تنها خواری چون می مددیست ای بخیلیت چراست می می نخوری…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۱۸۳۰
چشم تو بهر غمزه بسوزد مستی گر دلبندی هزار خون کردستی از پای درآمد دل و دل پای نداشت از…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۱۸۲۹
چشمان خمار و روی رخشان داری کان گوهر و لعل بدخشان داری گیرم که چو غنچه خنده پنهان داری گل…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۱۸۲۸
جانم دارد ز عشق جانافزائی از سوداها لطیفتر سودائی وز شهر تنم چو لولیان آواره است هر روز به منزلی…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۱۸۲۷
جان روز چو مار است به شب چون ماهی بنگر که تو با کدام جان همراهی گه با هاروت ساحر…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۱۸۲۶
جان دید ز جانان ازل دمسازی میخواهد کز من ببرد هنبازی این بازیها که جان برون آورده است ما را…
بیشتر بخوانید »