مولوی
-
رباعی شمارهٔ ۳۸۵
گفتا بجهم همچو کبوتر ز کفت گفت ار بجهی کند غمم مستخفت گفتم که شدم خوار و زبون و تلفت…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۳۸۴
گفتا که شکست توبه بازآمد مست چون دید مرا مست بهم برزد دست چون شیشه گریست توبهٔ ما پیوست دشوار…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۳۸۳
گفتا که بیا سماع در کار شدهاست گفتم که برو که بنده بیمار شدهاست گوشم بکشید و گفت از اینها…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۳۸۲
گفتار تو زر و فعلت ارزیزین است یک حبه به نزد کس نیرزی زینست اسبی که بهاش کم ز ار…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۳۸۱
کس نیست که اندر هوسی شیدا نیست کس نیست که اندر سرش این سودا نیست سررشتهٔ آن ذوق کزو خیزد…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۳۸۰
کس دل ندهد بدو که خونخوار منست جان رفت چه جای کفش و دستار منست تو نیز برو دلا که…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۳۷۹
گر حلقهٔ آن زلف چو شستت نگرفت تا باده از آن دو چشم مستت نگرفت می طعنه زنند دشمنانم شب…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۳۷۸
گرمای تموز از دل پردرد شماست سرمای زمستان تبش سرد شماست این گرمی و سردی نرسد با صدپر بر گرد…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۳۷۷
گر شرم همی از آن و این باید داشت پس عیب کسان زیر زمین باید داشت ور آینهوار نیک و…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۳۷۶
گر دف نبود نیشکر او دف ماست آخر نه شراب عاشقی در کف ماست آخر نه قباد صفشکن در صف…
بیشتر بخوانید »