مولوی
-
رباعی شمارهٔ ۳۹۵
گم باد سریکه سروران را پا نیست وان دل که به جان غرقهٔ این سودا نیست گفتند در این میان…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۳۹۴
گفتی گشتم ملول و سودام گرفت تا شد دل از این کار و از این جام گرفت ترسم بروی جامه…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۳۹۳
گفتی چونی بنده چنانست که هست سودای تو بر سر است و سر بر سر دست میگردد آن چیز بگرد…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۳۹۲
گفتند که شش جهت همه نور خداست فریاد ز حلق خاست کان نور کجاست بیگانه نظر کرد بهر سو چپ…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۳۹۱
گفتم که دلم آلت و انگاز مست مانند رباب دل همآواز منست خود ایندل من یار کسی دیگر بود من…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۳۹۰
گفتند که دل دگر هوائی میپخت از ما بشد و هوای جائی میپخت تا باز آمد به عذر دیدم ز…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۳۸۹
گفتم که بیا بچشم من درنگریست من نیز به حال گفتمش کاین دغلیست گفتا که چه میرمی و اینت با…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۳۸۸
گفتم عشقت قرابت و خویش منست غم نیست غم از دل بداندیش منست گفتا بکمان و تیر خود مینازی گستاخ…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۳۸۷
گفتم دلم از تو بوسهای خواهانست گفتا که بهای بوسهٔ ما جانست دل آمد و در پهلوی جان گشت روان…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۳۸۶
گفتم چشمم که هست خاک کویت پرآب مدار بیرخ نیکویت گفتا که نه کس بود که در دولت من از…
بیشتر بخوانید »