مولوی
-
رباعی شمارهٔ ۴۰۵
ما عاشق عشقیم و مسلمان دگر است مامور ضعیفیم و سلیمان دگر است از ما رخ زرد و جگرپاره طلب…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۴۰۴
ما عاشق عشقیم که عشق است نجات جان چون خضر است و عشق چون آبحیات وای آنکه ندارد از شه…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۴۰۳
ما را بدم پیر نگه نتوان داشت در خانهٔ دلگبر نگه نتوان داشت آنرا که سر زلف چو زنجیر بود…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۴۰۲
ما را بجز این زبان زبانی دگر است جز دوزخ و فردوس مکانی دگر است آزادهدلان زنده به جان دگرند…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۴۰۱
لطف تو جهانی و قرانی افراشت وین تعبیههای خود به چیزی ننگاشت یک قطره از آن آب در این بحر…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۴۰۰
گویند مرا که این همه درد چراست وین نعره و آواز و رخ زرد چراست گویم که چنین مگو که…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۳۹۹
گویند که عشق عاقبت تسکین است اول شور است و عاقبت تمکین است جانست ز آسیاش سنگ زیرین این صورت…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۳۹۸
گویند که صاحب فنون عقل کل است مایه ده این چرخ نگون عقل کل است آن عقل که عقل داشت…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۳۹۷
گویند بیا به باغ کانجا لاغ است نی زحمت نزهت و نه بانگ زاغ است اندر دل من رنگرز صباغست…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۳۹۶
کوچک بودن بزرگ را کوچک نیست هم کودکی از کمال خیزد شک نیست گر زانکه پدر حدیث کودک گوید عاقل…
بیشتر بخوانید »