مولوی
-
رباعی شمارهٔ ۱۸۶۵
در عشق تو خون دیده بارید بسی جان در تن من ز غم بنالید بسی آگاه نی ز حالم ای…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۱۸۶۴
در عشق تو خون دیده بارید بسی جان در تن من ز غم بنالید بسی آگاه نی ز حالم ای…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۱۸۶۳
در عالم حسن اینت سلطان که توئی در خطهٔ لطف شهره برهان که توئی در قالب عاشقان بیجان گشته انصاف…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۱۸۶۲
در زیر غزلها و نفیر و زاری دردیست مرا ز چهرههای ناری هرچند که رسم دلبریهاش خوشست کو آن خوشیئیکه…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۱۸۶۱
در زهد اگر موسی و هارون آئی وانگاه چو جبرئیل بیرون آئی از صورت زهد خود چه مقصود ترا در…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۱۸۶۰
در روزه چو از طبع دمی پاک شوی اندر پی پاکان تو بر افلاک شوی از سوزش روزه نور گردی…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۱۸۵۹
در دل نگذارمت که افگار شوی در دیده ندارمت که بس خار شوی در جان کنمت جای نه در دیده…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۱۸۵۸
در دل نگذشت کز دلم بگذاری یا رخت فتاده در گلم بگذاری بسیار زدم لاف تو با دشمن و دوست…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۱۸۵۷
در دست اجل چو درنهم من پائی در کتم عدم در افکنم غوغائی حیران گردد عدم که هرگز جائی در…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۱۸۵۶
در خاک اگر رفت تن بیجانی جان بر فلک افرازد و شاذروانی در خاک بنفشهای بپایید و برست چون برندهد…
بیشتر بخوانید »