مولوی
-
رباعی شمارهٔ ۷۹۵
گفتم جانی به ترک جان نتوان کرد گفتا جانرا چو تن نشان نتوان کرد گفتم که تو بحر کرمی گفت…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۷۹۴
گفتم بیتی نگار از من رنجید یعنی که بوزن بیت ما را سنجید گفتم که چه ویران کنی این بیت…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۷۹۳
کشتی چو به دریای روان میگذرد میپندارد که نیستان میگذرد ما میگذریم ز این جهان در همه حال میپندارم کاین…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۷۹۲
کس واقف آن حضرت شاهانه نشد تا بیدل و بیعقل سوی خانه نشد دیوانه کسی بود که آن روی تو…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۷۹۱
کس از خم چوگان تو گوئی نبرد وز وصل تو ره به جستجوئی نبرد گر یوسف دیده همچو یعقوب کند…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۷۹۰
گر هر دو جهان ز خار غم پر باشد از خار بترسد آنکه اشتر باشد ور جان و جهان ز…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۷۸۹
گر نگریزی ز ما بنازی چه شود ور نرد وداع ما نبازی چه شود ما را لب خشک و دیدهٔ…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۷۸۸
گر مرده شود تن بر خود جاش کنند ور زنده بود قصد سر و پاش کنند گفتم که مرا حریف…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۷۸۷
گر ما نه همه تنور سوزان باشد ناگه ز درم درآی گرم آن باشد چون وعده دهی نیابی سرد آن…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۷۸۶
اگر عاشق را فنا و مردن باشد یا در ره عشق جان سپردن باشد پس لاف بود آنچه بگفتند که…
بیشتر بخوانید »