مولوی
-
رباعی شمارهٔ ۹۷۵
احوال دلم هر سحر از باد بپرس تا شاد شوی از من ناشاد بپرس ور کشتن بیگناه سودات شود از…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۹۷۴
آمد آمد ترش ترش یعنی بس میپندارد که من بترسم ز عسس آن مرغ دلی که نیست در بند قفس…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۹۷۳
یک شب چو ستاره گر نخسبی تا روز تابد به تو اینچنین مه جانافروز در تاریکیست آب حیوان تو مخسب…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۹۷۲
یاری خواهی ز یار با یار بساز سودت سوداست با خریدار بساز از بهر وصال ماه از شب مگریز وز…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۹۷۱
هین وقت صبوحست میان شب و روز غیر از مه وخورشید چراغی مفروز زان آتش آب گونه یک شعله برآر…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۹۷۰
نی چارهٔ آنکه با تو باشم همراز نی زهرهٔ آنکه بیتو پردازم راز کارم ز تو البته نمیگردد ساز کار…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۹۶۹
میگوید مرمرا نگار دلسوز میباید رفت چون به پایان شد روز ای شب تو برون میای از کتم عدم خورشید…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۹۶۸
من همتیم کجا بود چون من باز عرضه نکنم به هیچکس آز و نیاز با خویشتنم خوش است در پردهٔ…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۹۶۷
من سیر نگشتهام ز تو یار هنوز وامم داری نبات بسیار هنوز گر از سر خاک من برآید خاری لب…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۹۶۶
من بودم و دوش آن بت بنده نواز از من همه لابه بود و از وی همه ناز شب رفت…
بیشتر بخوانید »