پادشاهی اشکانیان
-
بخش ۱۱
یکی نامور بود نامش سباک ابا آلت و لشکر و رای پاک که در شهر جهرم بد او پادشا جهاندیده…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۱۰
وزین سو به دریا رسید اردشیر به یزدان چنین گفت کای دستگیر تو کردی مرا ایمن از بدکنش که هرگز…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۹
چو شب روز شد بامداد پگاه بفرمود تا بازگردد سپاه بیامد دو رخساره همرنگ نی چو شب تیره گشت اندر…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۸
چنان بد که بیماه روی اردوان نبودی شب و روز روشنروان ز دیبا نبرداشتی دوش و یال مگر چهر گلنار…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۷
چو شد روی کشور به کردار قیر کنیزک بیامد بر اردشیر چو دریا برآشفت مرد جوان که یک روز نشکیبی…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۶
یکی کاخ بود اردوان را بلند به کاخ اندرون بندهای ارجمند که گلنار بد نام آن ماهروی نگاری پر از…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۵
چو آمد به نزدیکی بارگاه بگفتند با شاه زان بارخواه جوان را به مهر اردوان پیش خواند ز بابک سخنها…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۴
چو نه ماه بگذشت بر ماهچهر یکی کودک آمد چو تابنده مهر به مانندهٔ نامدار اردشیر فزاینده و فرخ و…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۳
چو دارا به رزم اندرون کشته شد همه دوده را روز برگشته شد پسر بد مر او را یکی شادکام…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۲
کنون ای سراینده فرتوت مرد سوی گاه اشکانیان بازگرد چه گفت اندر آن نامهٔ راستان که گوینده یاد آرد از…
بیشتر بخوانید »