گر خار بدین دیدهٔ چون جوی زنی ور تیر جفا بر دل چون موی زنی من دست ز دامن تو…
بیشتر بخوانید »گر تو نکنی سلام ما را در پی چون جمله نشاطی و سلامی چون می چوپان جهانی و امان جانها…
بیشتر بخوانید »گر بگریزی چو آهوان بگریزی ور بستیزی چون آهنان بستیزی زان شاخ گلی که ما درآویختهایم ای مرغک زیرک به…
بیشتر بخوانید »گر آنکه امین و محرم این رازی در بازی بیدلان مکن طنازی بازیست ولیک آتش راستیش بس عاشق را که…
بیشتر بخوانید »گاه از غم او دست ز جان میشوئی گه قصهٔ آ، به درد دل میگوئی سرگشته چرا گرد جهان میپوئی…
بیشتر بخوانید »کافر نشدی حدیث ایمان چکنی بیجان نشدی حدیث جانان چکنی در عربدهٔ نفس رکیکی تو هنوز بیهوده حدیث سر سلطان…
بیشتر بخوانید »غمهای مرا همه بناغم داری واندر غم خود همچو بناغم داری گویی که تراام و چرا غم داری ترسم که…
بیشتر بخوانید »غم را دیدم گرفته جام دردی گفتم که غما خبر بود رخ زردی گفتا چکنم که شادیی آوردی بازار مرا…
بیشتر بخوانید »عید آمد و هرکس قدری مقداری آراسته خود را ز پی دیداری ما را چو توئی عید بکن تیماری ای…
بیشتر بخوانید »عید آمد و عید بس مبارک عیدی گر گردون را دهان بدی خندیدی این هست ولیک اگر ز من بشنیدی…
بیشتر بخوانید »
