بیچاره دلا که آینهٔ هر اثری گر سر کشی از صفات با دردسری ای آینهای که قابل خیر وشری زان…
بیشتر بخوانید »بیآتش عشق تو تو نخوردم آبی بینقش خیال تو ندیدم آبی در آب تو کوست چون شراب نابی مینالم و…
بیشتر بخوانید »بوئی ز تو و گل معطر نی نی با دیدنت آفتاب و اختر نی نی گوئی که شب است سوی…
بیشتر بخوانید »بنمای به من رخت بکن مردمی تا لاف زنم که دیدهام خرمی ای جان جهان از تو چه باشد کمی…
بیشتر بخوانید »بر گلشن یارم گذرت بایستی بر چهرهٔ او یک نظرت بایستی در بیخبری گوی ز میدان بردی از بیخبریها خبرت…
بیشتر بخوانید »بر کار گذشته بین که حسرت نخوری صوفی باشی و نام ماضی نبری ابنالوقتی، جوانی و وقت بری تا فوت…
بیشتر بخوانید »بر ظلمت شب خیمهٔ مهتاب زدی میخفت خرد بر رخ او آب زدی دادی همه را به وعده خواب خرگوشی…
بیشتر بخوانید »برخیز و به نزد آن نکونام درآی در صحبت آن یار دلارام درآی زین دام برون جه و در آن…
بیشتر بخوانید »پران باشی چو در صف یارانی پری باشی سقط چو بی ایشانی تا پرانی تو حاکمی بر سر آن چون…
بیشتر بخوانید »بد میکنی و نیک طمع میداری هم بد باشد سزای بدکرداری با اینکه خداوند کریم و است و رحیم گندم…
بیشتر بخوانید »
