رفتم به طبیب گفتم ای بینائی افتادهٔ عشق را چه میفرمایی ترک صفت و محو وجودم فرمود یعنی که ز…
بیشتر بخوانید »رفتم بر یار از سر سر دستی گفتا ز درم برو که این دم مستی گفتم بگشای در که من…
بیشتر بخوانید »دی مست بدی دلا و چست و سفری امروز چه خوردهای که از دی بتری رقصان شده سر سبز مثال…
بیشتر بخوانید »دی عاقل و هشیار شدم در کاری برهم زدم دوش مر مرا عیاری دیدم که دل آن اوست من اغیارش…
بیشتر بخوانید »دیروز فسون سرد برخواند کسی او سردتر از فسون خود بود بسی بر مایدهٔ عشق مگس بسیار است ای کم…
بیشتر بخوانید »دی بود چنان دولت و جان افروزی و امروز چنین آتش عالم سوزی افسوس که در دفتر ما دست خدا…
بیشتر بخوانید »دی بلبلکی لطیفکی خوش گوئی میگفت ترانهای کنار جوئی کز لعل و زمرد و زر و زیره توان برساخت گلی…
بیشتر بخوانید »دوشینه مرا گذاشتی خوش خفتی امشب به دغل بهر سوئی میافتی گفتم که مرا تا به قیامت جفتی گو آن…
بیشتر بخوانید »دوش از سر عاشقی و از مشتاقی میکردم التماس می از ساقی چون جاه و جمال خویش بنمود به من…
بیشتر بخوانید »دوش آمد آن خیال تو رهگذری گفتم بر ما باش ز صاحب نظری تا صبح دو چشم من بگفتش بتری…
بیشتر بخوانید »
