کنون داستان گوی در داستان ازان یک دل ویک زبان راستان ز تختی که خوانی ورا طاق دیس که بنهاد…
بیشتر بخوانید »چو آگاهی آمد ز خسرو به راه به نزد بزرگان و نزد سپاه که شیرین به مشکوی خسرو شدست کهن…
بیشتر بخوانید »ازان پس فزون شد بزرگی شاه که خورشید شد آن کجا بود ماه همه روز با دخت قیصر بدی همو…
بیشتر بخوانید »چنان بد که یک روز پرویز شاه همی آرزو کرد نخچیرگاه بیاراست برسان شاهنشهان که بوند ازو پیشتر در جهان…
بیشتر بخوانید »کهن گشته این نامهٔ باستان ز گفتار و کردار آن راستان همی نوکنم گفتهها زین سخن ز گفتار بیدار مرد…
بیشتر بخوانید »به قیصر یکی نامه فرمود شاه که برنه سزاوار شاهی کلاه که مریم پسر زاد زیبا یکی که هرگز ندیدی…
بیشتر بخوانید »چویک ماه شد نامه پاسخ نوشت سخنهای با مغز و فرخ نوشت سرنامه گفت آفرین مهان بران باد کو باد…
بیشتر بخوانید »چو بر پادشاهیش شد پنجسال به گیتی نبودش سراسر همال ششم سال زان دخت قیصر چو ماه یکی پورش آمد…
بیشتر بخوانید »ازان پس چو گسترده شد دست شاه سراسر جهان شد ورا نیک خواه همه تاجدارانش کهتر شدند همه کهتران زو…
بیشتر بخوانید »برآمد برین روزگاری دراز نبد گردیه را به چیزی نیاز چنین می همیخورد با بخردان بزرگان و رزم آزموده ردان…
بیشتر بخوانید »
