بگفت این و زان جایگه برگرفت ازان مرز تا روم لشکر گرفت سپهبد طلایه به داراب داد طلایه سنان را…
بیشتر بخوانید »چنان بد که روزی یکی تندباد برآمد غمی گشت زان رشنواد یکی رعد و باران با برق و جوش زمین…
بیشتر بخوانید »چو بیگاه گازر بیامد ز رود بدو جفت او گفت هست این درود که باز آمدی جامهها نیمنم بدین کارکرد…
بیشتر بخوانید »به گازر چنین گفت روزی که من همی این نهان دارم از انجمن نجنبد همی بر تو بر مهر من…
بیشتر بخوانید »به بیماری اندر بمرد اردشیر همی بود بیکار تاج و سریر همای آمد و تاج بر سر نهاد یکی راه…
بیشتر بخوانید »گامی پشوتن که دستور بود ز کشتن دلش سخت رنجور بود به پیش جهاندار بر پای خاست چنین گفت کای…
بیشتر بخوانید »پسر بد مر او را یکی همچو شیر که ساسان همی خواندی اردشیر دگر دختری داشت نامش همای هنرمند و…
بیشتر بخوانید »غمی شد فرامرز در مرز بست ز در دنیا دست کین را بشست همه نامداران روشنروان برفتند یکسر بر پهلوان…
بیشتر بخوانید »چو آمد به نزدیکی هیرمند فرستادهای برگزید ارجمند فرستاد نزدیک دستان سام بدادش ز هر گونه چندی پیام چنین گفت…
بیشتر بخوانید »چو شد روزگار تهمتن به سر به پیش آورم داستانی دگر چو گشتاسپ را تیره شد روی بخت بیاورد جاماسپ…
بیشتر بخوانید »
