چو یوز شکاری به کار آمدش بجنبید و رای شکار آمدش یکی بارهای تیزرو بر نشست به هامون خرامید بازی…
بیشتر بخوانید »ز پیش سواران چو ره برگرفت سوی خان بیبر به راهام تفت بزد در بگفتا که بیشهریار بماندم چو او…
بیشتر بخوانید »چنان بد که روزی به نخچیر شیر همی رفت با چند گرد دلیر بشد پیر مردی عصایی به دست بدو…
بیشتر بخوانید »دگر روز چون بردمید آفتاب ببالید کوه و بپالود خواب به نزدیک منذر شدند این گروه که بهرام شه بود…
بیشتر بخوانید »چو بهرام و خسرو به هامون شدند بر شیر با دل پر از خون شدند چو خسرو بدید آن دو…
بیشتر بخوانید »چو بر تخت بنشست بهرام گور برو آفرین کرد بهرام و هور پرستش گرفت آفریننده را جهاندار و بیدار و…
بیشتر بخوانید »گذشت آن شب و بامداد پگاه بیامد نشست از بر گاه شاه فرستاد و ایرانیان را بخواند ز روز گذشته…
بیشتر بخوانید »چنین گفت بهرام کای مهتران جهاندیده و کارکرده سران همه راست گفتید و زین بترست پدر را نکوهش کنم در…
بیشتر بخوانید »خود و شاه بهرام با رایزن نشستند و گفتند بیانجمن سخنشان بران راست شد کز یمن به ایران خرامند با…
بیشتر بخوانید »چنین گفت بهرام کای مهتران جهاندیده و سالخورده سران پدر بر پدر پادشاهی مراست چرا بخشش اکنون برای شماست به…
بیشتر بخوانید »
