به نرسی چنین گفت یک روز شاه کز ایدر برو با نگین و کلاه خراسان ترا دادم آباد کن دل…
بیشتر بخوانید »چو شد ساخته کار آتشکده همان جای نوروز و جشن سده بیامد سوی آذرآبادگان خود و نامداران و آزادگان پرستندگان…
بیشتر بخوانید »چو شد کار توران زمین ساخته دل شاه ز اندیشه پرداخته بفرمود تا پیش او شد دبیر قلم خواست با…
بیشتر بخوانید »وزان روی بهرام بیدار بود سپه را ز دشمن نگهدار بود شب و روز کارآگهان داشتی سپه را ز دشمن…
بیشتر بخوانید »بیاسود در مرو بهرامگور چو آسوده شد شاه و جنگی ستور ز تیزی روانش مدارا گزید دلش رای رزم بخارا…
بیشتر بخوانید »برینگونه یک چند گیتی بخورد به رزم و به بزم و به ننگ و نبرد پس آگاهی آمد به هند…
بیشتر بخوانید »دگر هفته تنها به نخچیر شد دژم بود با ترکش و تیر شد ز خورشید تابنده شد دشت گرم سپهبد…
بیشتر بخوانید »همی بود یک چند با مهتران می روشن و جام و رامشگران بهار آمد و شد جهان چون بهشت به…
بیشتر بخوانید »دگر روز چون تاج بفروخت هور جهاندار شد سوی نخچیر گور کمان را به زه بر نهاده سپاه پس لشکر…
بیشتر بخوانید »بخفت آن شب و بامداد پگاه بیامد سوی دشت نخچیرگاه همه راه و بیراه لشکر گذشت چنان شد که یک…
بیشتر بخوانید »
