دفتر سوم

بخش ۲۲۸ – یافتن عاشق معشوق را و بیان آنک جوینده یابنده بود کی و من یعمل مثقال ذره خیرا یره

کان جوان در جست و جو بد هفت سال از خیال وصل گشته چون خیال سایهٔ حق بر سر بنده بود عاقبت جوینده یابنده بود گفت پیغامبر که چون کوبی دری عاقبت زان در برون آید سری چون نشینی بر سر کوی کسی عاقبت بینی تو هم روی کسی چون ز چاهی می‌کنی هر روز خاک عاقبت اندر رسی در …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲۲۷ – حکایت عاشقی دراز هجرانی بسیار امتحانی

یک جوانی بر زنی مجنون بدست می‌ندادش روزگار وصل دست بس شکنجه کرد عشقش بر زمین خود چرا دارد ز اول عشق کین عشق از اول چرا خونی بود تا گریزد آنک بیرونی بود چون فرستادی رسولی پیش زن آن رسول از رشک گشتی راه‌زن ور بسوی زن نبشتی کاتبش نامه را تصحیف خواندی نایبش ور صبا را پیک کردی …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲۲۶ – با خویش آمدن عاشق بیهوش و روی آوردن به ثنا و شکر معشوق

گفت ای عنقای حق جان را مطاف شکر که باز آمدی زان کوه قاف ای سرافیل قیامتگاه عشق ای تو عشق عشق و ای دلخواه عشق اولین خلعت که خواهی دادنم گوش خواهم که نهی بر روزنم گرچه می‌دانی بصفوت حال من بنده‌پرور گوش کن اقوال من صد هزاران بار ای صدر فرید ز آرزوی گوش تو هوشم پرید آن …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲۲۵ – نواختن معشوق عاشق بیهوش را تا به هوش باز آید

می‌کشید از بیهشی‌اش در بیان اندک اندک از کرم صدر جهان بانگ زد در گوش او شه کای گدا زر نثار آوردمت دامن گشا جان تو کاندر فراقم می‌طپید چونک زنهارش رسیدم چون رمید ای بدیده در فراقم گرم و سرد با خود آ از بی‌خودی و باز گرد مرغ خانه اشتری را بی خرد رسم مهمانش به خانه می‌برد …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲۲۴ – امرکردن سلیمان علیه السلام پشهٔ متظلم را به احضار خصم به دیوان حکم

پس سلیمان گفت ای زیبادوی امر حق باید که از جان بشنوی حق به من گفتست هان ای دادور مشنو از خصمی تو بی خصمی دگر تانیاید هر دو خصم اندر حضور حق نیاید پیش حاکم در ظهور خصم تنها گر بر آرد صد نفیر هان و هان بی خصم قول او مگیر من نیارم رو ز فرمان تافتن خصم …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲۲۳ – داد خواستن پشه از باد به حضرت سلیمان علیه السلام

پشه آمد از حدیقه وز گیاه وز سلیمان گشت پشه دادخواه کای سلیمان معدلت می‌گستری بر شیاطین و آدمی‌زاد و پری مرغ و ماهی در پناه عدل تست کیست آن گم‌گشته کش فضلت نجست داد ده ما را که بس زاریم ما بی‌نصیب از باغ و گلزاریم ما مشکلات هر ضعیفی از تو حل پشه باشد در ضعیفی خود مثل …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲۲۲ – جذب معشوق عاشق را من حیث لا یعمله العاشق و لا یرجوه و لا یخطر بباله و لا یظهر من ذلک الجذب اثر فی العاشق الا الخوف الممزوج بالیاس مع دوام الطلب

آمدیم اینجا که در صدر جهان گر نبودی جذب آن عاشق نهان ناشکیباکی بدی او از فراق کی دوان باز آمدی سوی وثاق میل معشوقان نهانست و ستیر میل عاشق با دو صد طبل و نفیر یک حکایت هست اینجا ز اعتبار لیک عاجز شد بخاری ز انتظار ترک آن کردیم کو در جست و جوست تاکه پیش از مرگ …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲۲۱ – بیان آنک طاغی در عین قاهری مقهورست و در عین منصوری ماسور

دزد قهرخواجه کرد و زر کشید او بدان مشغول خود والی رسید گر ز خواجه آن زمان بگریختی کی برو والی حشر انگیختی قاهری دزد مقهوریش بود زانک قهر او سر او را ربود غالبی بر خواجه دام او شود تا رسد والی و بستاند قود ای که تو بر خلق چیره گشته‌ای در نبرد و غالبی آغشته‌ای آن به …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲۲۰ – آگاه شدن پیغامبر علیه السلام از طعن ایشان بر شماتت او

گرچه نشنید آن موکل آن سخن رفت در گوشی که آن بد من لدن بوی پیراهان یوسف را ندید آنک حافظ بود و یعقوبش کشید آن شیاطین بر عنان آسمان نشنوند آن سر لوح غیب‌دان آن محمد خفته و تکیه زده آمده سر گرد او گردان شده او خورد حلوا که روزیشست باز آن نه کانگشتان او باشد دراز نجم …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲۱۹ – تفسیر این خبر کی مصطفی علیه السلام فرمود لا تفضلونی علی یونس بن متی

گفت پیغامبر که معراج مرا نیست بر معراج یونس اجتبا آن من بر چرخ و آن او نشیب زانک قرب حق برونست از حساب قرب نه بالا نه پستی رفتنست قرب حق از حبس هستی رستنست نیست را چه جای بالا است و زیر نیست را نه زود و نه دورست و دیر کارگاه و گنج حق در نیستیست غرهٔ …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲۱۸ – سر آنک بی‌مراد بازگشتن رسول علیه السلام از حدیبیه حق تعالی لقب آن فتح کرد کی انا فتحنا کی به صورت غلق بود و به معنی فتح چنانک شکستن مشک به ظاهر شکستن است و به معنی درست کردنست مشکی او را و تکمیل فواید اوست

آمدش پیغام از دولت که رو تو ز منع این ظفر غمگین مشو کاندرین خواری نقدت فتحهاست نک فلان قلعه فلان بقعه تراست بنگر آخر چونک واگردید تفت بر قریظه و بر نضیر از وی چه رفت قلعه‌ها هم گرد آن دو بقعه‌ها شد مسلم وز غنایم نفعها ور نباشد آن تو بنگر کین فریق پر غم و رنجند و …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲۱۷ – تفسیر این آیت کی ان تستفتحوا فقد جائکم الفتح ایه‌ای طاعنان می‌گفتید کی از ما و محمد علیه السلام آنک حق است فتح و نصرتش ده و این بدان می‌گفتید تا گمان آید کی شما طالب حق‌اید بی غرض اکنون محمد را نصرت دادیم تا صاحب حق را ببینید

از بتان و از خدا در خواستیم که بکن ما را اگر ناراستیم آنک حق و راستست از ما و او نصرتش ده نصرت او را بجو این دعا بسیار کردیم و صلات پیش لات و پیش عزی و منات که اگر حقست او پیداش کن ور نباشد حق زبون ماش کن چونک وا دیدیم او منصور بود ما همه …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲۱۶ – نظرکردن پیغامبر علیه السلام به اسیران و تبسم کردن و گفتن کی عجبت من قوم یجرون الی الجنه بالسلاسل و الاغلال

دید پیغامبر یکی جوقی اسیر که همی‌بردند و ایشان در نفیر دیدشان در بند آن آگاه شیر می نظر کردند در وی زیر زیر تا همی خایید هر یک از غضب بر رسول صدق دندانها و لب زهره نه با آن غضب که دم زنند زانک در زنجیر قهر ده‌منند می‌کشاندشان موکل سوی شهر می‌برد از کافرستانشان به قهر نه …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲۱۵ – فسخ عزایم و نقضها جهت با خبر کردن آدمی را از آنک مالک و قاهر اوست و گاه گاه عزم او را فسخ ناکردن و نافذ داشتن تا طمع او را بر عزم کردن دارد تا باز عزمش را بشکند تا تنبیه بر تنبیه بود

عزمها و قصدها در ماجرا گاه گاهی راست می‌آید ترا تا به طمع آن دلت نیت کند بار دیگر نیتت را بشکند ور بکلی بی‌مرادت داشتی دل شدی نومید امل کی کاشتی ور بکاریدی امل از عوریش کی شدی پیدا برو مقهوریش عاشقان از بی‌مرادیهای خویش باخبر گشتند از مولای خویش بی‌مرادی شد قلاوز بهشت حفت الجنه شنو ای خوش …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲۱۴ – منجذب شدن جان نیز به عالم ارواح و تقاضای او و میل او به مقر خود و منقطع شدن از اجزای اجسام کی هم کندهٔ پای باز روح‌اند

گوید ای اجزای پست فرشیم غربت من تلختر من عرشیم میل تن در سبزه و آب روان زان بود که اصل او آمد از آن میل جان اندر حیات و در حی است زانک جان لامکان اصل وی است میل جان در حکمتست و در علوم میل تن در باغ و راغست و کروم میل جان اندر ترقی و شرف …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲۱۳ – جذب هر عنصری جنس خود را کی در ترکیب آدمی محتبس شده است به غیر جنس

خاک گوید خاک تن را باز گرد ترک جان کن سوی ما آ همچو گرد جنس مایی پیش ما اولیتری به که زان تن وا رهی و زان تری گوید آری لیک من پابسته‌ام گرچه همچون تو ز هجران خسته‌ام تری تن را بجویند آبها کای تری باز آ ز غربت سوی ما گرمی تن را همی‌خواند اثیر که ز …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲۱۲ – ملاقات آن عاشق با صدر جهان

آن بخاری نیز خود بر شمع زد گشته بود از عشقش آسان آن کبد آه سوزانش سوی گردون شده در دل صدر جهان مهر آمده گفته با خود در سحرگه کای احد حال آن آوارهٔ ما چون بود او گناهی کرد و ما دیدیم لیک رحمت ما را نمی‌دانست نیک خاطر مجرم ز ما ترسان شود لیک صد اومید در …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲۱۱ – رسیدن بانگ طلسمی نیم‌شب مهمان مسجد را

بشنو اکنون قصهٔ آن بانگ سخت که نرفت از جا بدان آن نیکبخت گفت چون ترسم چو هست این طبل عید تا دهل ترسد که زخم او را رسید ای دهلهای تهی بی قلوب قسمتان از عید جان شد زخم چوب شد قیامت عید و بی‌دینان دهل ما چو اهل عید خندان همچو گل بشنو اکنون این دهل چون بانگ …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲۱۰ – تفسیر آیت واجلب علیهم بخیلک و رجلک

تو چو عزم دین کنی با اجتهاد دیو بانگت بر زند اندر نهاد که مرو زان سو بیندیش ای غوی که اسیر رنج و درویشی شوی بی‌نوا گردی ز یاران وابری خوار گردی و پشیمانی خوری تو ز بیم بانگ آن دیو لعین وا گریزی در ضلالت از یقین که هلا فردا و پس فردا مراست راه دین پویم که …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲۰۹ – بقیهٔ ذکر آن مهمان مسجد مهمان‌کش

باز گو کان پاک‌باز شیرمرد اندر آن مسجد چه بنمودش چه کرد خفت در مسجد خود او را خواب کو مرد غرقه گشته چون خسپد بجو خواب مرغ و ماهیان باشد همی عاشقان را زیر غرقاب غمی نیمشب آواز با هولی رسید کایم آیم بر سرت ای مستفید پنج کرت این چنین آواز سخت می‌رسید و دل همی‌شد لخت‌لخت

بیشتر بخوانید »

بخش ۲۰۸ – مثل زدن در رمیدن کرهٔ اسپ از آب خوردن به سبب شخولیدن سایسان

آنک فرمودست او اندر خطاب کره و مادر همی‌خوردند آب می‌شخولیدند هر دم آن نفر بهر اسپان که هلا هین آب خور آن شخولیدن به کره می‌رسید سر همی بر داشت و از خور می‌رمید مادرش پرسید کای کره چرا می‌رمی هر ساعتی زین استقا گفت کره می‌شخولند این گروه ز اتفاق بانگشان دارم شکوه پس دلم می‌لرزد از جا …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲۰۷ – جواب طعنه‌زننده در مثنوی از قصور فهم خود

ای سگ طاعن تو عو عو می‌کنی طعن قرآن را برون‌شو می‌کنی این نه آن شیرست کز وی جان بری یا ز پنجهٔ قهر او ایمان بری تا قیامت می‌زند قرآن ندی ای گروهی جهل را گشته فدی که مرا افسانه می‌پنداشتید تخم طعن و کافری می‌کاشتید خود بدیدیت آنک طعنه می‌زدیت که شما فانی و افسانه بدیت من کلام …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲۰۶ – تفسیر یا جبال اوبی معه والطیر

روی داود از فرش تابان شده کوهها اندر پیش نالان شده کوه با داود گشته همرهی هردو مطرب مست در عشق شهی یا جبال اوبی امر آمده هر دو هم‌آواز و هم‌پرده شده گفت داودا تو هجرت دیده‌ای بهر من از همدمان ببریده‌ای ای غریب فرد بی مونس شده آتش شوق از دلت شعله زده مطربان خواهی و قوال و …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲۰۵ – تشبیه صورت اولیا و صورت کلام اولیا به صورت عصای موسی و صورت افسون عیسی علیهما السلام

آدمی همچون عصای موسی‌است آدمی همچون فسون عیسی‌است در کف حق بهر داد و بهر زین قلب مومن هست بین اصبعین ظاهرش چوبی ولیکن پیش او کون یک لقمه چو بگشاید گلو تو مبین ز افسون عیسی حرف و صوت آن ببین کز وی گریزان گشت موت تو مبین ز افسونش آن لهجات پست آن نگر که مرده بر جست …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲۰۴ – بیان آنک رفتن انبیا و اولیا به کوهها و غارها جهت پنهان کردن خویش نیست و جهت خوف تشویش خلق نیست بلک جهت ارشاد خلق است و تحریض بر انقطاع از دنیا به قدر ممکن

آنک گویند اولیا در که بوند تا ز چشم مردمان پنهان شوند پیش خلق ایشان فراز صد که‌اند گام خود بر چرخ هفتم می‌نهند پس چرا پنهان شود که‌جو بود کو ز صد دریا و که زان سو بود حاجتش نبود به سوی که گریخت کز پیش کرهٔ فلک صد نعل ریخت چرخ گردید و ندید او گرد جان تعزیت‌جامه …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲۰۳ – تفسیر این خبر مصطفی علیه السلام کی للقران ظهر و بطن و لبطنه بطن الی سبعه ابطن

حرف قرآن را بدان که ظاهریست زیر ظاهر باطنی بس قاهریست زیر آن باطن یکی بطن سوم که درو گردد خردها جمله گم بطن چارم از نبی خود کس ندید جز خدای بی‌نظیر بی‌ندید تو ز قرآن ای پسر ظاهر مبین دیو آدم را نبیند جز که طین ظاهر قرآن چو شخص آدمیست که نقوشش ظاهر و جانش خفیست مرد …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲۰۲ – ذکرخیال بد اندیشیدن قاصر فهمان

پیش از آنک این قصه تا مخلص رسد دود و گندی آمد از اهل حسد من نمی‌رنجم ازین لیک این لگد خاطر ساده‌دلی را پی کند خوش بیان کرد آن حکیم غزنوی بهر محجوبان مثال معنوی که ز قرآن گر نبیند غیر قال این عجب نبود ز اصحاب ضلال کز شعاع آفتاب پر ز نور غیر گرمی می‌نیابد چشم کور …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲۰۱ – باقی قصهٔ مهمان آن مسجد مهمان کش و ثبات و صدق او

آن غریب شهر سربالا طلب گفت می‌خسپم درین مسجد بشب مسجدا گر کربلای من شوی کعبهٔ حاجت‌روای من شوی هین مرا بگذار ای بگزیده دار تا رسن‌بازی کنم منصوروار گر شدیت اندر نصیحت جبرئیل می‌نخواهد غوث در آتش خلیل جبرئیلا رو که من افروخته بهترم چون عود و عنبر سوخته جبرئیلا گر چه یاری می‌کنی چون برادر پاس داری می‌کنی …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲۰۰ – عذر گفتن کدبانو با نخود و حکمت در جوش داشتن کدبانو نخود را

آن ستی گوید ورا که پیش ازین من چو تو بودم ز اجزای زمین چون بنوشیدم جهاد آذری پس پذیرا گشتم و اندر خوری مدتی جوشیده‌ام اندر زمن مدتی دیگر درون دیگ تن زین دو جوشش قوت حسها شدم روح گشتم پس ترا استا شدم در جمادی گفتمی زان می‌دوی تا شوی علم و صفات معنوی چون شدم من روح …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۹۹ – تمثیل صابر شدن ممن چون بر شر و خیر بلا واقف شود

سگ شکاری نیست او را طوق نیست خام و ناجوشیده جز بی‌ذوق نیست گفت نخود چون چنینست ای ستی خوش بجوشم یاریم ده راستی تو درین جوشش چو معمار منی کفچلیزم زن که بس خوش می‌زنی همچو پیلم بر سرم زن زخم و داغ تا نبینم خواب هندستان و باغ تا که خود را در دهم در جوش من تا …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۹۸ – تمثیل گریختن ممن و بی‌صبری او در بلا به اضطراب و بی‌قراری نخود و دیگر حوایج در جوش دیگ و بر دویدن تا بیرون جهند

بنگر اندر نخودی در دیگ چون می‌جهد بالا چو شد ز آتش زبون هر زمان نخود بر آید وقت جوش بر سر دیگ و برآرد صد خروش که چرا آتش به من در می‌زنی چون خریدی چون نگونم می‌کنی می‌زند کفلیز کدبانو که نی خوش بجوش و بر مجه ز آتش‌کنی زان نجوشانم که مکروه منی بلک تا گیری تو …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۹۷ – جواب گفتن مهمان ایشان را و مثل آوردن بدفع کردن حارس کشت به بانگ دف از کشت شتری را کی کوس محمودی بر پشت او زدندی

گفت ای یاران از آن دیوان نیم که ز لا حولی ضعیف آید پیم کودکی کو حارس کشتی بدی طبلکی در دفع مرغان می‌زدی تا رمیدی مرغ زان طبلک ز کشت کشت از مرغان بد بی خوف گشت چونک سلطان شاه محمود کریم برگذر زد آن طرف خیمهٔ عظیم با سپاهی همچو استارهٔ اثیر انبه و پیروز و صفدر ملک‌گیر …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۹۶ – مکرر کردن عاذلان پند را بر آن مهمان آن مسجد مهمان کش

گفت پیغامبر که ان فی البیان سحرا و حق گفت آن خوش پهلوان هین مکن جلدی برو ای بوالکرم مسجد و ما را مکن زین متهم که بگوید دشمنی از دشمنی آتشی در ما زند فردا دنی که بتاسانید او را ظالمی بر بهانهٔ مسجد او بد سالمی تا بهانهٔ قتل بر مسجد نهد چونک بدنامست مسجد او جهد تهمتی …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۹۵ – گفتن شیطان قریش را کی به جنگ احمد آیید کی من یاریها کنم وقبیلهٔ خود را بیاری خوانم و وقت ملاقات صفین گریختن

همچو شیطان در سپه شد صد یکم خواند افسون که اننی جار لکم چون قریش از گفت او حاضر شدند هر دو لشکر در ملاقان آمدند دید شیطان از ملایک اسپهی سوی صف مؤمنان اندر رهی آن جنودا لم تروها صف زده گشت جان او ز بیم آتشکده پای خود وا پس کشیده می‌گرفت که همی‌بینم سپاهی من شگفت ای …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۹۴ – دیگر باره ملامت کردن اهل مسجد مهمان را از شب خفتن در آن مسجد

قوم گفتندش مکن جلدی برو تا نگردد جامه و جانت گرو آن ز دور آسان نماید به نگر که به آخر سخت باشد ره‌گذر خویشتن آویخت بس مرد و سکست وقت پیچاپیچ دست‌آویز جست پیشتر از واقعه آسان بود در دل مردم خیال نیک و بد چون در آید اندرون کارزار آن زمان گردد بر آنکس کار زار چون نه …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۹۳ – عشق جالینوس برین حیات دنیا بود کی هنر او همینجا بکار می‌آید هنری نورزیده است کی در آن بازار بکار آید آنجا خود را به عوام یکسان می‌بیند

آنچنانک گفت جالینوس راد از هوای این جهان و از مراد راضیم کز من بماند نیم جان که ز کون استری بینم جهان گربه می‌بیند بگرد خود قطار مرغش آیس گشته بودست از مطار یا عدم دیدست غیر این جهان در عدم نادیده او حشری نهان چون جنین کش می‌کشد بیرون کرم می‌گریزد او سپس سوی شکم لطف رویش سوی …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۹۲ – جواب گفتن عاشق عاذلان را

گفت او ای ناصحان من بی ندم از جهان زندگی سیر آمدم منبلی‌ام زخم جو و زخم‌خواه عافیت کم جوی از منبل براه منبلی نی کو بود خود برگ‌جو منبلی‌ام لاابالی مرگ‌جو منبلی نی کو به کف پول آورد منبلی چستی کزین پل بگذرد آن نه کو بر هر دکانی بر زند بل جهد از کون و کانی بر زند …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۹۱ – ملامت کردن اهل مسجد مهمان عاشق را از شب خفتن در آنجا و تهدید کردن مرورا

قوم گفتندش که هین اینجا مخسپ تا نکوبد جانستانت همچو کسپ که غریبی و نمی‌دانی ز حال کاندرین جا هر که خفت آمد زوال اتفاقی نیست این ما بارها دیده‌ایم و جمله اصحاب نهی هر که آن مسجد شبی مسکن شدش نیم‌شب مرگ هلاهل آمدش از یکی ما تابه صد این دیده‌ایم نه به تقلید از کسی بشنیده‌ایم گفت الدین …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۹۰ – مهمان آمدن در آن مسجد

تا یکی مهمان در آمد وقت شب کو شنیده بود آن صیت عجب از برای آزمون می‌آزمود زانک بس مردانه و جان سیر بود گفت کم گیرم سر و اشکمبه‌ای رفته گیر از گنج جان یک حبه‌ای صورت تن گو برو من کیستم نقش کم ناید چو من باقیستم چون نفخت بودم از لطف خدا نفخ حق باشم ز نای …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۸۹ – صفت آن مسجد کی عاشق‌کش بود و آن عاشق مرگ‌جوی لا ابالی کی درو مهمان شد

یک حکایت گوش کن ای نیک‌پی مسجدی بد بر کنار شهر ری هیچ کس در وی نخفتی شب ز بیم که نه فرزندش شدی آن شب یتیم بس که اندر وی غریب عور رفت صبحدم چون اختران در گور رفت خویشتن را نیک ازین آگاه کن صبح آمد خواب را کوتاه کن هر کسی گفتی که پریانند تند اندرو مهمان …

بیشتر بخوانید »