دفتر دوم

بخش ۱۱۵ – حیران شدن حاجیان در کرامات آن زاهد کی در بادیه تنهاش یافتند

زاهدی بد در میان بادیه در عبادت غرق چون عبادیه حاجیان آنجا رسیدند از بلاد دیده‌شان بر زاهد خشک اوفتاد جای زاهد خشک بود او ترمزاج از سموم بادیه بودش علاج حاجیان حیران شدند از وحدتش و آن سلامت در میان آفتش در نماز استاده بد بر روی ریگ ریگ کز تفش بجوشد آب دیگ گفتیی سرمست در سبزه و …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۱۴ – قصهٔ بط بچگان کی مرغ خانگی پروردشان

تخم بطی گر چه مرغ خانه‌ات کرد زیر پر چو دایه تربیت مادر تو بط آن دریا بدست دایه‌ات خاکی بد و خشکی‌پرست میل دریا که دل تو اندرست آن طبیعت جانت را از مادرست میل خشکی مر ترا زین دایه است دایه را بگذار کو بدرایه است دایه را بگذار در خشک و بران اندر آ در بحر معنی …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۱۳ – برخاستن مخالفت و عداوت از میان انصار به برکات رسول علیه السلام

دو قبیله کاوس و خزرج نام داشت یک ز دیگر جان خون‌آشام داشت کینه‌های کهنه‌شان از مصطفی محو شد در نور اسلام و صفا اولا اخوان شدند آن دشمنان همچو اعداد عنب در بوستان وز دم المؤمنون اخوه بپند در شکستند و تن واحد شدند صورت انگورها اخوان بود چون فشردی شیرهٔ واحد شود غوره و انگور ضدانند لیک چونک …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۱۲ – منازعت چهار کس جهت انگور کی هر یکی به نام دیگر فهم کرده بود آن را

چار کس را داد مردی یک درم آن یکی گفت این بانگوری دهم آن یکی دیگر عرب بد گفت لا من عنب خواهم نه انگور ای دغا آن یکی ترکی بد و گفت این بنم من نمی‌خواهم عنب خواهم ازم آن یکی رومی بگفت این قیل را ترک کن خواهیم استافیل را در تنازع آن نفر جنگی شدند که ز …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۱۱ – شرح کردن شیخ سر آن درخت با آن طالب مقلد

بود شیخی عالمی قطبی کریم اندر آن منزل که آیس شد ندیم گفت من نومید پیش او روم ز آستان او براه اندر شوم تا دعای او بود همراه من چونک نومیدم من از دلخواه من رفت پیش شیخ با چشم پر آب اشک می‌بارید مانند سحاب گفت شیخا وقت رحم و رقتست ناامیدم وقت لطف این ساعتست گفت واگو …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۱۰ – جستن آن درخت کی هر که میوهٔ آن درخت خورد نمیرد

گفت دانایی برای داستان که درختی هست در هندوستان هر کسی کز میوهٔ او خورد و برد نی شود او پیر نی هرگز بمرد پادشاهی این شنید از صادقی بر درخت و میوه‌اش شد عاشقی قاصدی دانا ز دیوان ادب سوی هندوستان روان کرد از طلب سالها می‌گشت آن قاصد ازو گرد هندوستان برای جست و جو شهر شهر از …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۰۹ – پذیرا آمدن سخن باطل در دل باطلان

گفت اینک راست پذرفتم بجان کژ نماید راست در پیش کژان گر بگویی احولی را مه یکیست گویدت این دوست و در وحدت شکیست ور برو خندد کسی گوید دو است راست دارد این سزای بد خو است بر دروغان جمع می‌آید دروغ للخبیثات الخبیثین زد فروغ دل فراخان را بود دست فراخ چشم کوران را عثار سنگ‌لاخ

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۰۸ – سخن گفتن به زبان حال و فهم کردن آن

ماجرای شمع با پروانه تو بشنو و معنی گزین ز افسانه تو گر چه گفتی نیست سر گفت هست هین به بالا پر مپر چون جغد پست گفت در شطرنج کین خانهٔ رخست گفت خانه از کجاش آمد بدست خانه را بخرید یا میراث یافت فرخ آنکس کو سوی معنی شتافت گفت نحوی زید عمروا قد ضرب گفت چونش کرد …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۰۷ – جواب اشکال

این بداند کانک اهل خاطرست غایب آفاق او را حاضرست پیش مریم حاضر آید در نظر مادر یحیی که دورست از بصر دیده‌ها بسته ببیند دوست را چون مشبک کرده باشد پوست را ور ندیدش نه از برون نه از اندرون از حکایت گیر معنی ای زبون نی چنان کافسانه‌ها بشنیده بود همچو شین بر نقش آن چفسیده بود تا …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۰۶ – اشکال آوردن برین قصه

ابلهان گویند کین افسانه را خط بکش زیرا دروغست و خطا زانک مریم وقت وضع حمل خویش بود از بیگانه دور و هم ز خویش از برون شهر آن شیرین فسون تا نشد فارغ نیامد خود درون چون بزادش آنگهانش بر کنار بر گرفت و برد تا پیش تبار مادر یحیی کجا دیدش که تا گوید او را این سخن …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۰۵ – سجده کردن یحیی علیه السلام در شکم مادر مسیح را علیه السلام

مادر یحیی به مریم در نهفت پیشتر از وضع حمل خویش گفت که یقین دیدم درون تو شهیست کو اولوا العزم و رسول آگهیست چون برابر اوفتادم با تو من کرد سجده حمل من ای ذوالفطن این جنین مر آن جنین را سجده کرد کز سجودش در تنم افتاد درد گفت مریم من درون خویش هم سجده‌ای دیدم ازین طفل …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۰۴ – بیان دعویی که عین آن دعوی گواه صدق خویش است

گر تو هستی آشنای جان من نیست دعوی گفت معنی‌لان من گر بگویم نیم‌شب پیش توم هین مترس از شب که من خویش توم این دو دعوی پیش تو معنی بود چون شناسی بانگ خویشاوند خود پیشی و خویشی دو دعوی بود لیک هر دو معنی بود پیش فهم نیک قرب آوازش گواهی می‌دهد کین دم از نزدیک یاری می‌جهد …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۰۳ – عذر گفتن فقیر به شیخ

پس فقیر آن شیخ را احوال گفت عذر را با آن غرامت کرد جفت مر سؤال شیخ را داد او جواب چون جوابات خضر خوب و صواب آن جوابات سؤالات کلیم کش خضر بنمود از رب علیم گشت مشکلهاش حل وافزون ز یاد از پی هر مشکلش مفتاح داد از خضر درویش هم میراث داشت در جواب شیخ همت بر …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۰۲ – تشنیع صوفیان بر آن صوفی کی پیش شیخ بسیار می‌گوید

صوفیان بر صوفیی شنعه زدند پیش شیخ خانقاهی آمدند شیخ را گفتند داد جان ما تو ازین صوفی بجو ای پیشوا گفت آخر چه گله‌ست ای صوفیان گفت این صوفی سه خو دارد گران در سخن بسیارگو همچون جرس در خورش افزون خورد از بیست کس ور بخسپد هست چون اصحاب کهف صوفیان کردند پیش شیخ زحف شیخ رو آورد …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۰۱ – کرامات آن درویش کی در کشتی متهمش کردند

بود درویشی درون کشتیی ساخته از رخت مردی پشتیی یاوه شد همیان زر او خفته بود جمله را جستند و او را هم نمود کین فقیر خفته را جوییم هم کرد بیدارش ز غم صاحب‌درم که درین کشتی حرمدان گم شدست جمله را جستیم نتوانی تو رست دلق بیرون کن برهنه شو ز دلق تا ز تو فارغ شود اوهام …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۰۰ – کشیدن موش مهار شتر را و معجب شدن موش در خود

موشکی در کف مهار اشتری در ربود و شد روان او از مری اشتر از چستی که با او شد روان موش غره شد که هستم پهلوان بر شتر زد پرتو اندیشه‌اش گفت بنمایم ترا تو باش خوش تا بیامد بر لب جوی بزرگ کاندرو گشتی زبون پیل سترگ موش آنجا ایستاد و خشک گشت گفت اشتر ای رفیق کوه …

بیشتر بخوانید »

بخش ۹۹ – گفتن عایشه رضی الله عنها مصطفی را علیه السلام کی تو بی مصلی بهر جا نماز می‌کنی چونست

عایشه روزی به پیغامبر بگفت یا رسول الله تو پیدا و نهفت هر کجا یابی نمازی می‌کنی می‌دود در خانه ناپاک و دنی گرچه می‌دانی که هر طفل پلید کرد مستعمل بهر جا که رسید گفت پیغامبر که از بهر مهان حق نجس را پاک گرداند بدان سجده‌گاهم را از آن رو لطف حق پاک گردانید تا هفتم طبق هان …

بیشتر بخوانید »

بخش ۹۸ – بقیهٔ قصهٔ طعنه زدن آن مرد بیگانه در شیخ

آن خبیث از شیخ می‌لایید ژاژ کژنگر باشد همیشه عقل کاژ که منش دیدم میان مجلسی او ز تقوی عاریست و مفلسی ورکه باور نیستت خیز امشبان تا ببینی فسق شیخت را عیان شب ببردش بر سر یک روزنی گفت بنگر فسق و عشرت کردنی بنگر آن سالوس روز و فسق شب روز همچون مصطفی شب بولهب روز عبدالله او …

بیشتر بخوانید »

بخش ۹۷ – دعوی کردن آن شخص کی خدای تعالی مرا نمی‌گیرد به گناه و جواب گفتن شعیب علیه السلام مرورا

آن یکی می‌گفت در عهد شعیب که خدا از من بسی دیدست عیب چند دید از من گناه و جرمها وز کرم یزدان نمی‌گیرد مرا حق تعالی گفت در گوش شعیب در جواب او فصیح از راه غیب که بگفتی چند کردم من گناه وز کرم نگرفت در جرمم اله عکس می‌گویی و مقلوب ای سفیه ای رها کرده ره …

بیشتر بخوانید »

بخش ۹۶ – بقیهٔ قصهٔ ابراهیم ادهم بر لب آن دریا

چون نفاذ امر شیخ آن میر دید ز آمد ماهی شدش وجدی پدید گفت اه ماهی ز پیران آگهست شه تنی را کو لعین درگهست ماهیان از پیر آگه ما بعید ما شقی زین دولت و ایشان سعید سجده کرد و رفت گریان و خراب گشت دیوانه ز عشق فتح باب پس تو ای ناشسته‌رو در چیستی در نزاع و …

بیشتر بخوانید »

بخش ۹۵ – طعن زدن بیگانه در شیخ و جواب گفتن مرید شیخ او را

آن یکی یک شیخ را تهمت نهاد کو بدست و نیست بر راه رشاد شارب خمرست و سالوس و خبیث مر مریدان را کجا باشد مغیث آن یکی گفتش ادب را هوش دار خرد نبود این چنین ظن بر کبار دور ازو و دور از آن اوصاف او که ز سیلی تیره گردد صاف او این چنین بهتان منه بر …

بیشتر بخوانید »

بخش ۹۴ – آغاز منور شدن عارف بنور غیب‌بین

چون یکی حس در روش بگشاد بند ما بقی حسها همه مبدل شوند چون یکی حس غیر محسوسات دید گشت غیبی بر همه حسها پدید چون ز جو جست از گله یک گوسفند پس پیاپی جمله زان سو برجهند گوسفندان حواست را بران در چرا از اخرج المرعی چران تا در آنجا سنبل و ریحان چرند تا به گلزار حقایق …

بیشتر بخوانید »

بخش ۹۳ – کرامات ابراهیم ادهم قدس الله سره بر لب دریا

هم ز ابراهیم ادهم آمدست کو ز راهی بر لب دریا نشست دلق خود می‌دوخت آن سلطان جان یک امیری آمد آنجا ناگهان آن امیر از بندگان شیخ بود شیخ را بشناخت سجده کرد زود خیره شد در شیخ و اندر دلق او شکل دیگر گشته خلق و خلق او کو رها کرد آنچنان ملکی شگرف بر گزید آن فقر …

بیشتر بخوانید »

بخش ۹۲ – قصهٔ اعرابی و ریگ در جوال کردن و ملامت کردن آن فیلسوف او را

یک عرابی بار کرده اشتری دو جوال زفت از دانه پری او نشسته بر سر هر دو جوال یک حدیث‌انداز کرد او را سال از وطن پرسید و آوردش بگفت واندر آن پرسش بسی درها بسفت بعد از آن گفتش که این هر دو جوال چیست آکنده بگو مصدوق حال گفت اندر یک جوالم گندمست در دگر ریگی نه قوت …

بیشتر بخوانید »

بخش ۹۱ – قصهٔ تیراندازی و ترسیدن او از سواری کی در بیشه می‌رفت

یک سواری با سلاح و بس مهیب می‌شد اندر بیشه بر اسپی نجیب تیراندازی بحکم او را بدید پس ز خوف او کمان را در کشید تا زند تیری سوارش بانگ زد من ضعیفم گرچه زفتستم جسد هان و هان منگر تو در زفتی من که کمم در وقت جنگ از پیرزن گفت رو که نیک گفتی ورنه نیش بر …

بیشتر بخوانید »

بخش ۹۰ – ترسیدن کودک از آن شخص صاحب جثه و گفتن آن شخص کی ای کودک مترس کی من نامردم

کنک زفتی کودکی را یافت فرد زرد شد کودک ز بیم قصد مرد گفت ایمن باش ای زیبای من که تو خواهی بود بر بالای من من اگر هولم مخنث دان مرا همچو اشتر بر نشین می‌ران مرا صورت مردان و معنی این چنین از برون آدم درون دیو لعین آن دهل را مانی ای زفت چو عاد که برو …

بیشتر بخوانید »

بخش ۸۹ – قصهٔ جوحی و آن کودک کی پیش جنازهٔ پدر خویش نوحه می‌کرد

کودکی در پیش تابوت پدر زار می‌نالید و بر می‌کوفت سر کای پدر آخر کجاات می‌برند تا ترا در زیر خاکی آورند می‌برندت خانه‌ای تنگ و زحیر نی درو قالی و نه در وی حصیر نی چراغی در شب و نه روز نان نه درو بوی طعام و نه نشان نی درش معمور نی بر بام راه نی یکی همسایه …

بیشتر بخوانید »

بخش ۸۸ – شکایت گفتن پیرمردی به طبیب از رنجوریها و جواب گفتن طبیب او را

گفت پیری مر طبیبی را که من در زحیرم از دماغ خویشتن گفت از پیریست آن ضعف دماغ گفت بر چشمم ز ظلمت هست داغ گفت از پیریست ای شیخ قدیم گفت پشتم درد می‌آید عظیم گفت از پیریست ای شیخ نزار گفت هر چه می‌خورم نبود گوار گفت ضعف معده هم از پیریست گفت وقت دم مرا دمگیریست گفت …

بیشتر بخوانید »

بخش ۸۷ – بیان حال خودپرستان و ناشکران در نعمت وجود انبیا و اولیا علیهم السلام

هر که زیشان گفت از عیب و گناه وز دل چون سنگ وز جان سیاه وز سبک‌داری فرمانهای او وز فراغت از غم فردای او وز هوس وز عشق این دنیای دون چون زنان مر نفس را بودن زبون وان فرار از نکته‌های ناصحان وان رمیدن از لقای صالحان با دل و با اهل دل بیگانگی با شهان تزویر و …

بیشتر بخوانید »

بخش ۸۶ – قصد کردن غزان بکشتن یک مردی تا آن دگر بترسد

آن غزان ترک خون‌ریز آمدند بهر یغما بر دهی ناگه زدند دو کس از اعیان آن ده یافتند در هلاک آن یکی بشتافتند دست بستندش که قربانش کنند گفت ای شاهان و ارکان بلند در چه مرگم چرا می‌افکنید از چه آخر تشنهٔ خون منید چیست حکمت چه غرض در کشتنم چون چنین درویشم و عریان‌تنم گفت تا هیبت برین …

بیشتر بخوانید »

بخش ۸۵ – حکایت هندو کی با یار خود جنگ می‌کرد بر کاری و خبر نداشت کی او هم بدان مبتلاست

چار هندو در یکی مسجد شدند بهر طاعت راکع و ساجد شدند هر یکی بر نیتی تکبیر کرد در نماز آمد بمسکینی و درد مؤذن آمد از یکی لفظی بجست کای مؤذن بانگ کردی وقت هست گفت آن هندوی دیگر از نیاز هی سخن گفتی و باطل شد نماز آن سیم گفت آن دوم را ای عمو چه زنی طعنه …

بیشتر بخوانید »

بخش ۸۴ – بیان آنک در هر نفسی فتنهٔ مسجد ضرار هست

چون پدید آمد که آن مسجد نبود خانهٔ حیلت بد و دام جهود پس نبی فرمود کان را بر کنند مطرحهٔ خاشاک و خاکستر کنند صاحب مسجد چو مسجد قلب بود دانه‌ها بر دام ریزی نیست جود گوشت اندر شست تو ماهی‌رباست آنچنان لقمه نی بخشش نه سخاست مسجد اهل قبا کان بد جماد آنچ کفو او نبد راهش نداد …

بیشتر بخوانید »

بخش ۸۳ – شرح فایدهٔ حکایت آن شخص شتر جوینده

اشتری گم کرده‌ای ای معتمد هر کسی ز اشتر نشانت می‌دهد تو نمی‌دانی که آن اشتر کجاست لیک دانی کین نشانیها خطاست وانک اشتر گم نکرد او از مری همچو آن گم کرده جوید اشتری که بلی من هم شتر گم کرده‌ام هر که یابد اجرتش آورده‌ام تا در اشتر با تو انبازی کند بهر طمع اشتر این بازی کند …

بیشتر بخوانید »

بخش ۸۲ – امتحان هر چیزی تا ظاهر شود خیر و شری کی در ویست

یک نظر قانع مشو زین سقف نور بارها بنگر ببین هل من فطور چونک گفتت کاندرین سقف نکو بارها بنگر چو مرد عیب‌جو پس زمین تیره را دانی که چند دیدن و تمییز باید در پسند تا بپالاییم صافان را ز درد چند باید عقل ما را رنج برد امتحانهای زمستان و خزان تاب تابستان بهار همچو جان بادها و …

بیشتر بخوانید »

بخش ۸۱ – متردد شدن در میان مذهبهای مخالف و بیرون‌شو و مخلص یافتن

همچنانک هر کسی در معرفت می‌کند موصوف غیبی را صفت فلسفی از نوع دیگر کرده شرح باحثی مر گفت او را کرده جرح وآن دگر در هر دو طعنه می‌زند وآن دگر از زرق جانی می‌کند هر یک از ره این نشانها زان دهند تا گمان آید که ایشان زان ده‌اند این حقیقت دان نه حق‌اند این همه نه به …

بیشتر بخوانید »

بخش ۸۰ – قصهٔ آن شخص کی اشتر ضالهٔ خود می‌جست و می‌پرسید

اشتری گم کردی و جستیش چست چون بیابی چون ندانی کان تست ضاله چه بود ناقهٔ گم کرده‌ای از کفت بگریخته در پرده‌ای آمده در بار کردن کاروان اشتر تو زان میان گشته نهان می‌دوی این سو و آن سو خشک‌لب کاروان شد دور و نزدیکست شب رخت مانده بر زمین در راه خوف تو پی اشتر دوان گشته بطوف …

بیشتر بخوانید »

بخش ۷۹ – اندیشیدن یکی از صحابه بانکار کی رسول چرا ستاری نمی‌کند

تا یکی یاری ز یاران رسول در دلش انکار آمد زان نکول که چنین پیران با شیب و وقار می‌کندشان این پیمبر شرمسار کو کرم کو سترپوشی کو حیا صد هزاران عیب پوشند انبیا باز در دل زود استغفار کرد تا نگردد ز اعتراض او روی‌زرد شومی یاری اصحاب نفاق کرد مؤمن را چو ایشان زشت و عاق باز می‌زارید …

بیشتر بخوانید »

بخش ۷۸ – فریفتن منافقان پیغامبر را علیه السلام تا به مسجد ضرارش برند

بر رسول حق فسونها خواندند رخش دستان و حیل می‌راندند آن رسول مهربان رحم‌کیش جز تبسم جز بلی ناورد پیش شکرهای آن جماعت یاد کرد در اجابت قاصدان را شاد کرد می‌نمود آن مکر ایشان پیش او یک به یک زان سان که اندر شیر مو موی را نادیده می‌کرد آن لطیف شیر را شاباش می‌گفت آن ظریف صد هزاران …

بیشتر بخوانید »

بخش ۷۷ – قصهٔ منافقان و مسجد ضرار ساختن ایشان

یک مثال دیگر اندر کژروی شاید ار از نقل قرآن بشنوی این چنین کژ بازیی در جفت و طاق با نبی می‌باختند اهل نفاق کز برای عز دین احمدی مسجدی سازیم و بود آن مرتدی این چنین کژ بازیی می‌باختند مسجدی جز مسجد او ساختند سقف و فرش و قبه‌اش آراسته لیک تفریق جماعت خواسته نزد پیغامبر بلابه آمدند همچو …

بیشتر بخوانید »

بخش ۷۶ – فوت شدن دزد بواز دادن آن شخص صاحب‌خانه را کی نزدیک آمده بود کی دزد را دریابد و بگیرد

این بدان ماند که شخصی دزد دید در وثاق اندر پی او می‌دوید تا دو سه میدان دوید اندر پیش تا در افکند آن تعب اندر خویش اندر آن حمله که نزدیک آمدش تا بدو اندر جهد در یابدش دزد دیگر بانگ کردش که بیا تا ببینی این علامات بلا زود باش و باز گرد ای مرد کار تا ببینی …

بیشتر بخوانید »