غزل ۰۶۶- بنال بلبل اگر با منت سر یاریست

Warning: Undefined variable $op in /home/mastaneh/public_html/wp/wp-content/plugins/gt-tabs/index.php on line 102
Warning: Undefined array key "GTTabs" in /home/mastaneh/public_html/wp/wp-content/plugins/gt-tabs/index.php on line 184
نستعلیق
بنال بلبل اگر با منت سر یاریست
که ما دو عاشق زاریم و کار ما زاریست
در آن زمین که نسیمی وزد ز طره دوست
چه جای دم زدن نافههای تاتاریست
بیار باده که رنگین کنیم جامه زرق
که مست جام غروریم و نام هشیاریست
خیال زلف تو پختن نه کار هر خامیست
که زیر سلسله رفتن طریق عیاریست
لطیفهایست نهانی که عشق از او خیزد
که نام آن نه لب لعل و خط زنگاریست
جمال شخص نه چشم است و زلف و عارض و خال
هزار نکته در این کار و بار دلداریست
قلندران حقیقت به نیم جو نخرند
قبای اطلس آن کس که از هنر عاریست
بر آستان تو مشکل توان رسید آری
عروج بر فلک سروری به دشواریست
سحر کرشمه چشمت به خواب میدیدم
زهی مراتب خوابی که به ز بیداریست
دلش به ناله میازار و ختم کن حافظ
که رستگاری جاوید در کم آزاریست
معانی لغات غزل (۶۶)
منت: تو را بامن.
سریاری: خیال کمک و همراهی، قصد همدلی�اری شیوهیی از تربیت طبقهیی از اجتماع از قرن دوم به بعد بوده که به صفات جوانمردی و امانتداری و چالاکی متصف و عیاراندار و دستهیی بودند که با ضعفا مدارا و با اقویا سرستیز داشته و در زبان شعر حافظ به معنای زیرکی و راهزنی است.
لطیفه: اندیشه ظریفی که در ذهن ایجاد و زبان و بیان از شرح آن قاصر باشد، نکته ظریف و جاذبه دار یدرک و لا یوصف، گفتار نرم و دلپسند و به غایت نیکو و نغز.
خط: موهای تازه روئیده برچهره.
زنگاری: سبزرنگ، به رنگ مس زنگ زده.
خط زنگاری: موهای نرم زنگاری رنگ چهره.
جمال: چهره زیبا
مجردان: بریدگان از علائق مادی، تنهایان و یگانگان، منفرد، صاحبان انقطاع از تعلقات مادی، فارغان از عائله و همسر.
طریقت: راه، روش، مسلک، مذهب، دومین از منازل سه گانه سلوک: شریعت- طریقت- حقیقت، راه دل به سوی خدا.
مجردان طریقت: اهلالله، دست از تعلقات دنیا شسته و در راه خدا گام نهادگان.
نیم جو: نصف دانه جو، کنایه از بیارزش بودن و کمترین مبلغ.
عروج: برآمدن، بالا رفتن.
مراتب: جمع مرتبه، درجه و مقام.
کمآزاری: (ضرورت شعر) بیآزاری.
معانی ابیات غزل (۶۶)
(۱) ای بلبل، اگر با من سر یاری و خیال همراهی داری بنال، چرا که کار ما عاشقان دل از دست داده و ناتوان ناله و زاری است.
(۲) آنجا که عطر نسیمی که از زلف یار گذشته فرا رسد دیگر جایی برای دم زدن و خودنمایی نافه تا تاری نیست.
(۳) شراب بیاور تا جامه ریایی خود را با آن شسته و رنگین کنیم زیرا ما که از باده غرور مستیم نام هشیار برخود نهاده دم از هشیاری میزنیم.
(۴) طمع و آرزوی دسترسی به زلف تو کار هر خام طمع ناپختهیی نیست زیرا پای دربند و زنجیر نهادن و خود را در حبس و بند گرفتار کردن کارعیاران و دلداران زیرک است.
(۵) آنچه آتش عشق از آن روشن و شعلهور میشود عامل لطیف نغز و ناپیدایی در معشوق است که نامش لب لعل و رنگ و روی چهره و از این قبیل نیست.
(۶) زیبایی تنها در چشم و زلف و چهره و خال صورت خلاصه نمیشود. هزاران نکته وعامل دیگر دراین کار دخالت دارد.
(۷)رهروان از دنیا بریده راه عرفان، به لباس ابریشمین بیهنران اعتنایی نداشته و برای آن پشیزی ارزش قائل نیستند.
(۸) به سختی میتوان به آستانه و درگاه تو راه یافت. بلی، صعود به سوی آسمان فضیلت و برتری کاری بس دشوار است.
(۹) سحرگاهان حالت اشارات چشم و ابروی تو را در خواب میدیدم آفرین بر وقوع چنین خوابی که بر بیداری برتری دارد.
(۱۰) حافظ دست از ناله و زاری بردار و دل محبوب را با آن میازار که رستگاری و نجات ابدی دربیآزاری است.
شرح ابیات غزل (۶۶)
وزن غزل: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلان
بحر غزل: مجتث مثمن مخبون اصلم مسبغ
*
خواجوکرمانی: ترا که طرهمشکین وخطزنگاری است
چه غم زچهره زرد وسرشک گلناری است
عماد فقیه: امید بلیل بیدل زگل وفاداریست
ولی وفا نکند شاهدی که بازاریست
میرکرمانی: زچشممستتو دلرانصیب بیماریست که چشم مست تو در عین مردم آزاریست
حافظ این غزل را به استقبال از غزل خواجو کرمانی ساخته و پرداخته است. غزل خواجو در ۹ بیت و بسیار روان و دارای تشبیهات دلنشین است و حافظ در چند بیت در مقام مقابله با خواجو برآمده است:
۱- خواجو در مطلع غزل خود خویشتن را شیفته و دل از دست رفته به خاطر طره مشکین و خط زنگاری محبوب خود قلمداد میکند و حافظ در مقام تعریض برآمده میفرماید:
لطیفهیی است نهانی که عشق از او خیزد
که نام آن نه لب لعل و خط زنگاری است.
و بطوری که مشاهده میشود شاعر شیراز با دیدی وسیعتر به انگیزه عشق و مطلب و مضمون نگریسته است و در دو بیت بعد نیز در این باره داد سخن داده میفرماید زیبایی در چشم و زلف و خال و رنگ چهره نیست و هزار نکته دیگر در کار است که چشم تیزبین عاشقان عارف آن را میبیند و فیالجمله به یکی از آنها اشارت کرده میفرماید:
مجردان طریقت به نیم جو نخرند
قبای اطلس آن کس که از هنر عاری است
حافظ در این بیت که به صورت ضربالمثل درآمده دید خود را از قالب ظاهری جمال یار برگرفته و به ویژگیها و امتیازاتی متوجه میکند که سبب عمق و پایداری و دوام عشق میباشد و یکی از آنها را که هنر است نام میبرد.
۲- خواجو میفرماید:
ندانم این نفس روحبخش جانپرور
نسیم زلف تو یا بوی مشک تا تاری است
و حافظ در مقام اعتراض و پاسخ برآمده خطاب به خواجو میفرماید:
در آن زمینکه نسیمیوزد زطره دوست
چه جای دم زدن نافههای تا تاری است
و تشبیه خواجو را دون شأن زلف محبوب میداند.
۳- خواجو در عظمت مقام و بیاعتنایی محبوب میگوید:
به حضرتیکه شهانرا مجالگفتن نیست
چه جای زاری سرگشتگان بازاری است
و حافظ قدم را فراتر نهاده میفرماید:
برآستان تو مشکل توان رسید آری
عروج بر فلک سروری به دشواری است
چه رسد به اینکه عاشق به آنجا رسیده و بنشیند و ناله و زاری سر دهد.
۴- خواجو در غزل خود مضمون و تشبیه زیبایی دراین بیت دارد:
فغانزمردم چشمتکه خونجانم ریخت
چهمردمی است که درعین مردم آزاری است
و حافظ در مقطع غزل خود میفرماید:
که رستگاری جاوید درکم آزاری است.
و این اشارهیی است به سوابق این مضمون درتاریخ ادبیات فارسی چه در قابوسنامه و کیمیای سعادت غزالی و مخزنالاسرار نظامی درباره کمآزاری و بیآزاری به صورت نثر و نظم عبارات و ابیات مستندی آمده است. نظامی میفرماید:
خانه بر ملک ستمکاری است
دولت باقی ز کمآزاری است
***
شرح جلالی بر حافظ – دکتر عبدالحسین جلالیان
بنام او
بيت سوم اين غزل بويژه بسيارپرمعني بنظرميآيد ابتدا خوب است توجه كنيم كه چرا حافظ وديگران مكرر از باده يا شراب ومي وملزومات آن سخن ميگويند آيا چه رازي در ميانست وحكايت چيست؟
مستي باده كنايه از منقطع شدن از انديشه ها وخيالات مزمن ومحو شبكه دردها و رنجهاي كهنه وتيره دردلست كه ندانسته واردشده وجا خوش كرده و راه بينش ودرك نوراني ومتعالي يا حضور دل راسد كرده است براستي اگراين واقعيت درست ديده شود يك مصيبت يا فاجعه دروني است كه بيش وكم همه گرفتار آنند به قول مولوي:
جمله در زنجير بيم وابتلا
ميروند اين ره به غير اوليا
ولي اكثرمردم از اين گرفتاي چندان خبر ندارند(ناخودآگاه است)ومعدود كساني كه اهل معرفتند ازين وضع آگاهند ودر جهت رهائي ورسيدن به رستگاري كوشش ميكنند عرفا چون از مي وباده ياد ميكنند دفع حالات وافكار پست زميني را منظور دارند كه خود به خود نشاط آوروبه قول آنها مستي آوراست
دربيت مذكور ميگويد شراب بياور تا جامه كبود ريا كاريرا شتشو دهيم چرا كه در حالت عادي سرمست غرور بيجائيم وبدروغ نام هشياري برآن نهاده ايم!! با اين بيان پر معني اين هشياري معمولي ارزشي ندارد وچيزي جز غرور يا فريب نفس نيست! واين ميرساند كه هشياري حقيقي ديگري هست كه عرفا تجربه كرده اند به بيان ديگر يك حالت بيداري وراي اين بيداري معمولي وجود دارد (اين حديث ازپيامبر مكرم مشهوراست كه “الناس نيام واذا ماتوا انتبهوا” يعني مردم در خوابند وپس از رفتن از اين جهان بيدار ميشوند)
هو
درمطلب بالا راجع به مي وباده ومستي كه درغزليات عرفا وشعرابويژه حافظ زياد تكرار ميشود توضيحي نگاشته شد براي اينكه از نارسائي سخن كاسته شودجا دارد توجه كنيم كه موضوع عشق ومعشوق ودلبر ويار وزلف يار و..چه توجيهي دارد
وقتي بواسطه ميخوارگي عارفانه(مي انگوري كه اثري موقتي ومضردارد وجه تشبيه است) شبكه افكار و توهمات وتصاويرذهني وهشياري غرورآميزكه همه ناشي از وابستگي هاي دنيائيست متوقف شودهشياري فوقالعاده اي پيدا ميشود ونسيمي ازفيوضات الهي بر عارف ميوزد ويا حضور خدارا بواسطه نازك شدن حجاب ها كم وبيش احساس ميكند وحالتي مملو از عشق (وعظمت وشگفتي )بريش پيدا ميشود كه با هيچ زباني بيان نميشود اين عشق گاه تشبيه به عشق معشوقه ودلبرزميني ميشود تاشايدكمي مفهوم شود وگاه معشوق همان معبود ومحبوب ازلي به حساب ميآيد به هرحال عظمت اين عشق عرفاني رادرمراحل بالاازاين بيت كه در جاي ديگر گفته ميتوان حدس زد:
آسمان گو مفروش اين عظمت كاندرعشق
خرمن مه به جوي خوشه پروين به دو جو
وقتي آثار حالت عشق در سالك ظهوري نداشته باشد از درد فرق بيقرار ميشود ومينالد زيرا وصال نسبي را زماني تجربه كرده وشوق شديدبراي طلب وصال پيدا ميكند ومي بينيم كه حافظ غالبابطور خيلي جدي ازطلب و فراق ووصال سخن ميگويد
اصطلاحات عرفا زياداست وتفصيلش را بايد از اهل تحقيق جويا شد راجع به زلف يار وروي يار بايد دانست كه همه چيز اعم از نعمت ونغمت ازمعبود است در مقام تشبيه ظاهرارنجها ومحروميتها به سياهي زلف نگار تشبيه شده ونعمتها به سفيدي روي او ولي اين روي سفيدوموي سياه مجموعابسيار زيبا بنظر ميرسد.
خط زنگاری یعنی چه؟
نام هشیاری است؟
زیر سلسله رفتن ؟
http://www.iranseda.com/player/?g=945723
معاني لغات غزل (66)
منت: تو را بامن.
سرياري: خيال كمك و همراهي، قصد همدلي، انديشه دوستي.
زار: ناتوان، ضعيف.
طره: مويي كه از ناحيه بالاي پيشاني تا بالاي ابرو در پيشاني فرو ريخته و در بالاي ابرو به خط افقي بچينند.
نافه: كيسهيي در زير شكم آهوي سرزمين ختا و ختن حاوي مواد مترشحه خون كه در اثر تغييراتي، معطر و به نام مشك موسوم ميشود.
دم زدن: تنفس كردن، لاف زدن، سخن گفتن، اظهار وجود كردن.
نافه تا تاري: مشك تا تاري، مشكي كه از تا تارستان ميآورند.
جامه زرق: جامه ريا و نيرنگ.
جام غرور: باده خودخواهي.
خيال روي تو: تصوير صورت تو در عالم خيال.
پختن: در اينجا به معني مجسم كردن و تصور كردن.
خيال زلف تو پختن: تصوير زلف و موي تو را در عالم خيال در پيش چشم مجسم كردن.
سلسله: زنجير، بند، كنايه از زلف يار.
زير سلسله رفتن: پاي در زنجير و بند و كند در زندان نهادن.
عياري: در لغت به معناي مَكّاري و تردستي و حيله بازي است و عياري شيوهيي از تربيت طبقهيي از اجتماع از قرن دوم به بعد بوده كه به صفات جوانمردي و امانتداري و چالاكي متصف و عياراندار و دستهيي بودند كه با ضعفا مدارا و با اقويا سرستيز داشته و در زبان شعر حافظ به معناي زيركي و راهزني است.
لطيفه: انديشه ظريفي كه در ذهن ايجاد و زبان و بيان از شرح آن قاصر باشد، نكته ظريف و جاذبه دار يدرك و لا يوصف، گفتار نرم و دلپسند و به غايت نيكو و نغز.
خط: موهاي تازه روئيده برچهره.
زنگاري: سبزرنگ، به رنگ مس زنگ زده.
خط زنگاري: موهاي نرم زنگاري رنگ چهره.
جمال: چهره زيبا
مجردان: بريدگان از علائق مادي، تنهايان و يگانگان، منفرد، صاحبان انقطاع از تعلقات مادي، فارغان از عائله و همسر.
طريقت: راه، روش، مسلك، مذهب، دومين از منازل سه گانه سلوك: شريعت- طريقت- حقيقت، راه دل به سوي خدا.
مجردان طريقت: اهلالله، دست از تعلقات دنيا شسته و در راه خدا گام نهادگان.
نيم جو: نصف دانه جو، كنايه از بيارزش بودن و كمترين مبلغ.
عروج: برآمدن، بالا رفتن.
مراتب: جمع مرتبه، درجه و مقام.
كمآزاري: (ضرورت شعر) بيآزاري.
معاني ابيات غزل (66)
(1) اي بلبل، اگر با من سر ياري و خيال همراهي داري بنال، چرا كه كار ما عاشقان دل از دست داده و ناتوان ناله و زاري است.
(2) آنجا كه عطر نسيمي كه از زلف يار گذشته فرا رسد ديگر جايي براي دم زدن و خودنمايي نافه تا تاري نيست.
(3) شراب بياور تا جامه ريايي خود را با آن شسته و رنگين كنيم زيرا ما كه از باده غرور مستيم نام هشيار برخود نهاده دم از هشياري ميزنيم.
(4) طمع و آرزوي دسترسي به زلف تو كار هر خام طمع ناپختهيي نيست زيرا پاي دربند و زنجير نهادن و خود را در حبس و بند گرفتار كردن كارعياران و دلداران زيرك است.
(5) آنچه آتش عشق از آن روشن و شعلهور ميشود عامل لطيف نغز و ناپيدايي در معشوق است كه نامش لب لعل و رنگ و روي چهره و از اين قبيل نيست.
(6) زيبايي تنها در چشم و زلف و چهره و خال صورت خلاصه نميشود. هزاران نكته وعامل ديگر دراين كار دخالت دارد.
(7)رهروان از دنيا بريده راه عرفان، به لباس ابريشمين بيهنران اعتنايي نداشته و براي آن پشيزي ارزش قائل نيستند.
(8) به سختي ميتوان به آستانه و درگاه تو راه يافت. بلي، صعود به سوي آسمان فضيلت و برتري كاري بس دشوار است.
(9) سحرگاهان حالت اشارات چشم و ابروي تو را در خواب ميديدم آفرين بر وقوع چنين خوابي كه بر بيداري برتري دارد.
(10) حافظ دست از ناله و زاري بردار و دل محبوب را با آن ميازار كه رستگاري و نجات ابدي دربيآزاري است.
شرح ابيات غزل (66)
وزن غزل: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلان
بحر غزل: مجتث مثمن مخبون اصلم مسبغ
*
خواجوكرماني: ترا كه طرهمشكين وخطزنگاري است
چه غم زچهره زرد وسرشك گلناري است
عماد فقيه: اميد بليل بيدل زگل وفاداريست
ولي وفا نكند شاهدي كه بازاريست
ميركرماني: زچشممستتو دلرانصيب بيماريست كه چشم مست تو در عين مردم آزاريست
حافظ اين غزل را به استقبال از غزل خواجو كرماني ساخته و پرداخته است. غزل خواجو در 9 بيت و بسيار روان و داراي تشبيهات دلنشين است و حافظ در چند بيت در مقام مقابله با خواجو برآمده است:
1- خواجو در مطلع غزل خود خويشتن را شيفته و دل از دست رفته به خاطر طره مشكين و خط زنگاري محبوب خود قلمداد ميكند و حافظ در مقام تعريض برآمده ميفرمايد:
لطيفهيي است نهاني كه عشق از او خيزد
كه نام آن نه لب لعل و خط زنگاري است.
و بطوري كه مشاهده ميشود شاعر شيراز با ديدي وسيعتر به انگيزه عشق و مطلب و مضمون نگريسته است و در دو بيت بعد نيز در اين باره داد سخن داده ميفرمايد زيبايي در چشم و زلف و خال و رنگ چهره نيست و هزار نكته ديگر در كار است كه چشم تيزبين عاشقان عارف آن را ميبيند و فيالجمله به يكي از آنها اشارت كرده ميفرمايد:
مجردان طريقت به نيم جو نخرند
قباي اطلس آن كس كه از هنر عاري است
حافظ در اين بيت كه به صورت ضربالمثل درآمده ديد خود را از قالب ظاهري جمال يار برگرفته و به ويژگيها و امتيازاتي متوجه ميكند كه سبب عمق و پايداري و دوام عشق ميباشد و يكي از آنها را كه هنر است نام ميبرد.
2- خواجو ميفرمايد:
ندانم اين نفس روحبخش جانپرور
نسيم زلف تو يا بوي مشك تا تاري است
و حافظ در مقام اعتراض و پاسخ برآمده خطاب به خواجو ميفرمايد:
در آن زمينكه نسيميوزد زطره دوست
چه جاي دم زدن نافههاي تا تاري است
و تشبيه خواجو را دون شأن زلف محبوب ميداند.
3- خواجو در عظمت مقام و بياعتنايي محبوب ميگويد:
به حضرتيكه شهانرا مجالگفتن نيست
چه جاي زاري سرگشتگان بازاري است
و حافظ قدم را فراتر نهاده ميفرمايد:
برآستان تو مشكل توان رسيد آري
عروج بر فلك سروري به دشواري است
چه رسد به اينكه عاشق به آنجا رسيده و بنشيند و ناله و زاري سر دهد.
4- خواجو در غزل خود مضمون و تشبيه زيبايي دراين بيت دارد:
فغانزمردم چشمتكه خونجانم ريخت
چهمردمي است كه درعين مردم آزاري است
و حافظ در مقطع غزل خود ميفرمايد:
كه رستگاري جاويد دركم آزاري است.
و اين اشارهيي است به سوابق اين مضمون درتاريخ ادبيات فارسي چه در قابوسنامه و كيمياي سعادت غزالي و مخزنالاسرار نظامي درباره كمآزاري و بيآزاري به صورت نثر و نظم عبارات و ابيات مستندي آمده است. نظامي ميفرمايد:
خانه بر ملك ستمكاري است
دولت باقي ز كمآزاري است
***
شرح جلالی بر حافظ – دکتر عبدالحسین جلالی