خانه | دیوان حافظ | غزلیات | غزل ۴۱۰- ای قبای پادشاهی راست بر بالای تو

غزل ۴۱۰- ای قبای پادشاهی راست بر بالای تو

ای قبای پادشاهی راست بر بالای تو زینت تاج و نگین از گوهر والای تو
آفتاب فتح را هر دم طلوعی می‌دهد از کلاه خسروی رخسار مه سیمای تو
جلوه گاه طایر اقبال باشد هر کجا سایه‌اندازد همای چتر گردون سای تو
از رسوم شرع و حکمت با هزاران اختلاف نکته‌ای هرگز نشد فوت از دل دانای تو
آب حیوانش ز منقار بلاغت می‌چکد طوطی خوش لهجه یعنی کلک شکرخای تو
گر چه خورشید فلک چشم و چراغ عالم است روشنایی بخش چشم اوست خاک پای تو
آن چه اسکندر طلب کرد و ندادش روزگار جرعه‌ای بود از زلال جام جان افزای تو
عرض حاجت در حریم حضرتت محتاج نیست راز کس مخفی نماند با فروغ رای تو
خسروا پیرانه سر حافظ جوانی می‌کند بر امید عفو جان بخش گنه فرسای تو

 

غزل ۴۱۰

درباره حافظ

خواجه شمس‌الدین محمد بن بهاءالدّین حافظ شیرازی (حدود ۷۲۷ – ۷۹۲ هجری قمری برابر با ۷۰۶ - ۷۶۹ هجری شمسی)، شاعر بزرگ سدهٔ هشتم ایران (برابر قرن چهاردهم میلادی) و یکی از سخنوران نامی جهان است. بیش‌تر شعرهای او غزل هستند که به‌غزلیات حافظ شهرت دارند. گرایش حافظ به شیوهٔ سخن‌پردازی خواجوی کرمانی و شباهت شیوهٔ سخنش با او مشهور است او از مهمترین تأثیرگذاران بر شاعران پس از خود شناخته می‌شود. در قرون هجدهم و نوزدهم اشعار او به زبان‌های اروپایی ترجمه شد و نام او بگونه‌ای به‌محافل ادبی جهان غرب نیز راه یافت. هرساله در تاریخ ۲۰ مهرماه مراسم بزرگداشت حافظ در محل آرامگاه او در شیراز با حضور پژوهشگران ایرانی و خارجی برگزار می‌شود. در ایران این روز را روز بزرگداشت حافظ نامیده‌اند.

۴ دیدگاه

  1. معاني لغات غزل (410)

    قبا: جامه،لباس مردانه بلند از شانه تا زانو و جلو باز.

    قباي پادشاهي: لباس سلطنت.

    راست: برازنده.

    بالا: قد و قامت، اندام.

    گوهر والا: در اينجا كنايه از سرشت عالي، فطرت و ذات شريف.

    آفتاب فتح: (اضافه تشبيهي) فتح به آفتاب تشبيه شده.

    طلوع: برآمدن، نمودار شدن، جلوه كردن و در اصطلاح نجومي طلوع عبارت است از وقوع ستاره در بالاي افق و غروب عبارت است از وقوع ستاره در زير افق و طالع، جزيي از منطقه البروج است كه در وقت مخصوصي بر افق شرعي باشد و اگر اين وقت زمان ولادت شخصي باشد آنرا طالع اين شخص گويند (فرهنگ دهخدا).

    كلاه خسروي: تاج پادشاهي.

    طاير اقبال: مرغ بخت، پرنده خوشبختي، كنايه از هما، مرغ سعادت.

    هماي چتر گردون سا: (اضافه تشبيهي) چتر گردون سا به هما تشبيه شده است.

    هماي چتر گردون ساي تو: چتر سلطنتي تو كه از بلندي، سر به فلك مي سايد و از خوش يمني به مرغ سعادت هما مي ماند.

    رسوم: رسم ها، قوانين.

    رسوم شرع: قوانين شرع، آيين هاي دين.

    رسوم حكمت: طريقه هاي فلسفه.

    با هزاران اختلاف: با هزاران اختلاف موجود ميان فقها و فلاسفه.

    نكته: معنا، مضمون ظريف، مسئله ي دقيق.

    فوت: از دست رفتن، گذشتن و از دست رفتن وقت كار.

    آب حيوان: آب حيات كه معتقد بودند در شهر ظلمات در شمال زمين وجود دارد و خضر از آن نوشيده و عمر طولاني يافته، كنايه از سخن جان بخش.

    بلاغت: رسايي كلام.

    منقار بلاغت: (اضافه تشبيهي) بلاغت به منقار تشبيه شده، كنايه از زبان سخن داني.

    شكرخاي: شكر شكن، كنايه از شيرين گفتاري.

    آنچه اسكندر طلب كرد: كنايه از آب حيات است كه اسكندر براي پيدا كردن آن به شهر ظلمات رفت و نصيبش نشد.

    جرعه: يك دهان آشاميدني، مقدار كمي از آشاميدني كه در يك نوبت مي نوشند.

    عرض حاجت: بيان تقاضا، بازگويي حاجت.

    حريم حضرت: محوطه و فضاي نزديك آستانه و درگاه كاخ سلطنتي.

    بر اميد: به اميد.

    معاني ابيات غزل (410)

    (1) اي آنكه لباس سلطنت بر قامت تو برازنده و درخشندگي تاج شاهي به سبب درخشندگي گوهر عالي سرشت و نژاد عالي تو است.

    (2) (اي آنكه) چهره، منظر تو از زير تاج شاهي، هر لحظه به خورشيد فتح و پيروزي اجازه طلوع و جلوه تازه اي مي دهد.

    (3) (اي آنكه) هر جا چتر سلطنتي تو كه از بلندي سر به فلك مي سايد و از خوش يمني به مرغ سعادت مي ماند سايه اندازد، آنجا پرنده اقبال، جلوه گر خواهد شد.

    (4) (اي آنكه) هرگز اندك معنا و مضموني از قوانين شرع و طرق فلسفه با همه اختلافاتي كه ميان فقها و فلاسفه موجود است، از دل دانا و خاطر تو پوشيده نماند.

    (5) آب حيات از منقار سخنداني و رسايي كلام طوطي خوش بيان، از خامه شكر افشان تو فرو مي چكد.

    (6) هر چند خورشيد سپهر عامل بينايي و روشنايي كاينات است، خاك پاي تو سرمه چشم و روشنايي بخش ديدگان اوست.

    (7) آن آب حياتي را كه اسكندر در جستجوي آن بود و روزگار به او نداد، جرعه اي از آن باده زلالي بود كه در ساغر جان پرور تو وجود دارد.

    (8) نيازي نيست كه كسي حاجت خويش را در پيرامون درگاه تو بازگو كند (چه) در پرتو راي روشن تو، راز كسي پنهان نمي ماند.

    (9) حافظ در پيشگاه آستانه تو ادعاي بندگي دارد و دل به اميد عفو و گذشت تو كه گناهان را مي بخشايد و به گنهكاران جان دوباره مي دهد، دوخته است.

    شرح ابيات غزل (410)

    وزن غزل: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن

    بحر غزل: رمل مثمّن محذوف

    ٭

    سعدي: راستي گويم به سروي ماند اين بالاي تو ، در عبارت مي نيايد چهر مهرافزاي تو

    ٭

    همام تبريزي: چون مني را كي رسد روي جهان آراي تو ، دولت چشمم بود گردي ز خاك پاي تو

    ٭

    سلمان ساوجي: اي سر سودايي من رفته در سوداي تو ، باد، سرتا پاي من قربان سر تا پاي تو

    ٭

    حافظ شاعري است رند كه به كمك صنعت ايهام و هنر بلاغت كلام مي تواند عذر تقصير را در اشعارش به گونه اي بازگو كند كه شبهه تملق و چاپلوسي بر او وارد نيايد و اين كاري است كه شاعر در طول چند سال متوالي پس از آنكه ميان او و شاه شجاع شكر آب شد در غزل هاي عديده اي به منصّه ظهور رسانيده است.

    اما از آنجا كه هيچ كدام از اين غزليات ايهامي مشگل گشاي گرفتاري او نشده است چنين به نظر مي رسد كه اين انديشه به خاطرش خطور نموده كه شاه شجاع از آنجا كه خود شاعري شعر شناس است از او پوزش در لفافه ايهام را يك نوع رندي و زرنگي به حساب آورده و براي آن ارزش واقعي قائل نمي شود لذا ناچار اين غزل را كه واجد صريح ترين تعاريف بي پرده و درخواست عفو و بخشايش به زبان ساده است مي سرايد و چنانكه اوراق تاريخ گواهي مي دهند باز تغييري در رفتار شاه داده نشده و رشته محبت گسسته فيمابين اين دو دوست قديم پيوند نمي يابد.

    حافظ در سرودن اشعار ايهامي و با تعبيرات مختلف استادي بي نظير است و در همين غزل در بيت سوم نامي از چتر گردون ساي شاه شجاع به ميان مي آورد و اين اشاره يي است به چتري كه براي شاه شجاع در رفسنجان ترتيب داده شده بود و در تاريخ آل مظفر كتبي شرح آن آمده و آن نويسنده در تعريف اين چتر اين بيت را آورده است:

    بادا مرصع از گهر اختران چرخ چتر سپهر پيكر خورشيد ساي تو

    و در بيت چهارم اشاره يي به تحصيلات علوم ديني و فلسفي شاه شجاع مي كند آنگاه در بيت پنجم اشاره به داستان اسكندر و آب حيات و شهر ظلمات دارد كه اسكندر پس از رسيدن به شهر ظلمات و پيدا كردن چشمه آب حيات دستور داد تا مشك ها را از آن پر كنند اما پس از پر كردن يك مشك، چشمه از انظار ناپديد شد و به ناچار آنها از آن غار ظلمات بيرون آمده و مشك را بر شاخه درخت سروي آويختند و هنوز از اين كارفراغت نيافته زاغي از آسمان فرود آمد و با منقار تيز خود آن مشك را سوراخ كرده و از آن قطره اي نوشيد و آبها بر پاي درخت سرو ريخته شد و بدين سبب عمر زاغ و درخت سرو طولاني شد.

    شاعر در جاي ديگري براي تعريف قلم خود اين مضمون را چنين بيان مي كند:

    آب حيوانش ز منقار بلاغت مي چكد زاغ كلك من به نام ايزد چه عالي مشرب است

    اما در اين غزل چون روي سخنش با شاه شجاع است جاي زاغ را با طوطي عوض كرده و در كمال مهارت كلك شكر خاي طوطي طبع شاه را كه آب حيوان از منقار بلاغت او مي چكد مثال مي زند و بر اين گفته در بيت هفتم (كه سزاوار است اين بيت بلافاصله در پشت سر بيت پنجم آورده شود) توضيح لازم را درباره نوميدي اسكندر از خوردن آب حيات داده و آن آب را باده ساغر شاه معرفي مي كند.

    بالاخره حافظ در مقطع غزل ادعاي غلامي و چاكري مي كند به اميد اينكه مورد بخشايش قرار گيرد.
    شرح جلالی بر حافظ – دکتر عبدالحسین جلالی

  2. معانی لغات غزل (۴۱۰)

    قبا: جامه،لباس مردانه بلند از شانه تا زانو و جلو باز.

    قبای پادشاهی: لباس سلطنت.

    راست: برازنده.

    بالا: قد و قامت، اندام.

    گوهر والا: در اینجا کنایه از سرشت عالی، فطرت و ذات شریف.

    آفتاب فتح: (اضافه تشبیهی) فتح به آفتاب تشبیه شده.

    طلوع: برآمدن، نمودار شدن، جلوه کردن و در اصطلاح نجومی طلوع عبارت است از وقوع ستاره در بالای افق و غروب عبارت است از وقوع ستاره در زیر افق و طالع، جزیی از منطقه البروج است که در وقت مخصوصی بر افق شرعی باشد و اگر این وقت زمان ولادت شخصی باشد آنرا طالع این شخص گویند (فرهنگ دهخدا).

    کلاه خسروی: تاج پادشاهی.

    طایر اقبال: مرغ بخت، پرنده خوشبختی، کنایه از هما، مرغ سعادت.

    همای چتر گردون سا: (اضافه تشبیهی) چتر گردون سا به هما تشبیه شده است.

    همای چتر گردون سای تو: چتر سلطنتی تو که از بلندی، سر به فلک می ساید و از خوش یمنی به مرغ سعادت هما می ماند.

    رسوم: رسم ها، قوانین.

    رسوم شرع: قوانین شرع، آیین های دین.

    رسوم حکمت: طریقه های فلسفه.

    با هزاران اختلاف: با هزاران اختلاف موجود میان فقها و فلاسفه.

    نکته: معنا، مضمون ظریف، مسئله ی دقیق.

    فوت: از دست رفتن، گذشتن و از دست رفتن وقت کار.

    آب حیوان: آب حیات که معتقد بودند در شهر ظلمات در شمال زمین وجود دارد و خضر از آن نوشیده و عمر طولانی یافته، کنایه از سخن جان بخش.

    بلاغت: رسایی کلام.

    منقار بلاغت: (اضافه تشبیهی) بلاغت به منقار تشبیه شده، کنایه از زبان سخن دانی.

    شکرخای: شکر شکن، کنایه از شیرین گفتاری.

    آنچه اسکندر طلب کرد: کنایه از آب حیات است که اسکندر برای پیدا کردن آن به شهر ظلمات رفت و نصیبش نشد.

    جرعه: یک دهان آشامیدنی، مقدار کمی از آشامیدنی که در یک نوبت می نوشند.

    عرض حاجت: بیان تقاضا، بازگویی حاجت.

    حریم حضرت: محوطه و فضای نزدیک آستانه و درگاه کاخ سلطنتی.

    بر امید: به امید.

    معانی ابیات غزل (۴۱۰)

    (۱) ای آنکه لباس سلطنت بر قامت تو برازنده و درخشندگی تاج شاهی به سبب درخشندگی گوهر عالی سرشت و نژاد عالی تو است.

    (۲) (ای آنکه) چهره، منظر تو از زیر تاج شاهی، هر لحظه به خورشید فتح و پیروزی اجازه طلوع و جلوه تازه ای می دهد.

    (۳) (ای آنکه) هر جا چتر سلطنتی تو که از بلندی سر به فلک می ساید و از خوش یمنی به مرغ سعادت می ماند سایه اندازد، آنجا پرنده اقبال، جلوه گر خواهد شد.

    (۴) (ای آنکه) هرگز اندک معنا و مضمونی از قوانین شرع و طرق فلسفه با همه اختلافاتی که میان فقها و فلاسفه موجود است، از دل دانا و خاطر تو پوشیده نماند.

    (۵) آب حیات از منقار سخندانی و رسایی کلام طوطی خوش بیان، از خامه شکر افشان تو فرو می چکد.

    (۶) هر چند خورشید سپهر عامل بینایی و روشنایی کاینات است، خاک پای تو سرمه چشم و روشنایی بخش دیدگان اوست.

    (۷) آن آب حیاتی را که اسکندر در جستجوی آن بود و روزگار به او نداد، جرعه ای از آن باده زلالی بود که در ساغر جان پرور تو وجود دارد.

    (۸) نیازی نیست که کسی حاجت خویش را در پیرامون درگاه تو بازگو کند (چه) در پرتو رای روشن تو، راز کسی پنهان نمی ماند.

    (۹) حافظ در پیشگاه آستانه تو ادعای بندگی دارد و دل به امید عفو و گذشت تو که گناهان را می بخشاید و به گنهکاران جان دوباره می دهد، دوخته است.

    شرح ابیات غزل (۴۱۰)

    وزن غزل: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن

    بحر غزل: رمل مثمّن محذوف

    ٭

    سعدی: راستی گویم به سروی ماند این بالای تو ، در عبارت می نیاید چهر مهرافزای تو

    ٭

    همام تبریزی: چون منی را کی رسد روی جهان آرای تو ، دولت چشمم بود گردی ز خاک پای تو

    ٭

    سلمان ساوجی: ای سر سودایی من رفته در سودای تو ، باد، سرتا پای من قربان سر تا پای تو

    ٭

    حافظ شاعری است رند که به کمک صنعت ایهام و هنر بلاغت کلام می تواند عذر تقصیر را در اشعارش به گونه ای بازگو کند که شبهه تملق و چاپلوسی بر او وارد نیاید و این کاری است که شاعر در طول چند سال متوالی پس از آنکه میان او و شاه شجاع شکر آب شد در غزل های عدیده ای به منصّه ظهور رسانیده است.

    اما از آنجا که هیچ کدام از این غزلیات ایهامی مشگل گشای گرفتاری او نشده است چنین به نظر می رسد که این اندیشه به خاطرش خطور نموده که شاه شجاع از آنجا که خود شاعری شعر شناس است از او پوزش در لفافه ایهام را یک نوع رندی و زرنگی به حساب آورده و برای آن ارزش واقعی قائل نمی شود لذا ناچار این غزل را که واجد صریح ترین تعاریف بی پرده و درخواست عفو و بخشایش به زبان ساده است می سراید و چنانکه اوراق تاریخ گواهی می دهند باز تغییری در رفتار شاه داده نشده و رشته محبت گسسته فیمابین این دو دوست قدیم پیوند نمی یابد.

    حافظ در سرودن اشعار ایهامی و با تعبیرات مختلف استادی بی نظیر است و در همین غزل در بیت سوم نامی از چتر گردون سای شاه شجاع به میان می آورد و این اشاره یی است به چتری که برای شاه شجاع در رفسنجان ترتیب داده شده بود و در تاریخ آل مظفر کتبی شرح آن آمده و آن نویسنده در تعریف این چتر این بیت را آورده است:

    بادا مرصع از گهر اختران چرخ چتر سپهر پیکر خورشید سای تو

    و در بیت چهارم اشاره یی به تحصیلات علوم دینی و فلسفی شاه شجاع می کند آنگاه در بیت پنجم اشاره به داستان اسکندر و آب حیات و شهر ظلمات دارد که اسکندر پس از رسیدن به شهر ظلمات و پیدا کردن چشمه آب حیات دستور داد تا مشک ها را از آن پر کنند اما پس از پر کردن یک مشک، چشمه از انظار ناپدید شد و به ناچار آنها از آن غار ظلمات بیرون آمده و مشک را بر شاخه درخت سروی آویختند و هنوز از این کارفراغت نیافته زاغی از آسمان فرود آمد و با منقار تیز خود آن مشک را سوراخ کرده و از آن قطره ای نوشید و آبها بر پای درخت سرو ریخته شد و بدین سبب عمر زاغ و درخت سرو طولانی شد.

    شاعر در جای دیگری برای تعریف قلم خود این مضمون را چنین بیان می کند:

    آب حیوانش ز منقار بلاغت می چکد زاغ کلک من به نام ایزد چه عالی مشرب است

    اما در این غزل چون روی سخنش با شاه شجاع است جای زاغ را با طوطی عوض کرده و در کمال مهارت کلک شکر خای طوطی طبع شاه را که آب حیوان از منقار بلاغت او می چکد مثال می زند و بر این گفته در بیت هفتم (که سزاوار است این بیت بلافاصله در پشت سر بیت پنجم آورده شود) توضیح لازم را درباره نومیدی اسکندر از خوردن آب حیات داده و آن آب را باده ساغر شاه معرفی می کند.

    بالاخره حافظ در مقطع غزل ادعای غلامی و چاکری می کند به امید اینکه مورد بخشایش قرار گیرد.
    شرح جلالی بر حافظ – دکتر عبدالحسین جلالی

  3. تعبیرفال حافظ

    شما لایق هر آنچه که دارید و در آینده به دست می آورید هستید. آفتاب برای شما هیچ وقت غروب نمی کند. همیشه جوان می مانید و فاتح اید. همای سعادت بالای سرتان در حال پرواز است. بسیار دانا و زیرکید. زبانتان جذاب است. چشم چراغ همه اید فقط کافی است حاجتی طلب کنید آنی مورد قبول واقع می شود.

  4. تفسیر بسیار زیبا و کامل بیان شده سپاسگزار از زحمات شما
    ضمنا سایت شما بسیار عالی و معنوی ست ،اجرتان با پروردگار🙏🏻🙏🏻🙏🏻🙏🏻

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

به صورت خودکار کلمات فینگلیش را به فارسی تبدیل کن. در صورتی که می‌خواهید انگلیسی تایپ کنید Ctrl+g را فشار دهید.