خانه | دیوان حافظ | غزلیات | غزل ۳۳۷- چرا نه در پی عزم دیار خود باشم

غزل ۳۳۷- چرا نه در پی عزم دیار خود باشم

چرا نه در پی عزم دیار خود باشم چرا نه خاک سر کوی یار خود باشم
غم غریبی و غربت چو بر نمی‌تابم به شهر خود روم و شهریار خود باشم
ز محرمان سراپرده وصال شوم ز بندگان خداوندگار خود باشم
چو کار عمر نه پیداست باری آن اولی که روز واقعه پیش نگار خود باشم
ز دست بخت گران خواب و کار بی‌سامان گرم بود گله‌ای رازدار خود باشم
همیشه پیشه من عاشقی و رندی بود دگر بکوشم و مشغول کار خود باشم
بود که لطف ازل رهنمون شود حافظ وگرنه تا به ابد شرمسار خود باشم

 

غزل ۳۳۷

درباره حافظ

خواجه شمس‌الدین محمد بن بهاءالدّین حافظ شیرازی (حدود ۷۲۷ – ۷۹۲ هجری قمری برابر با ۷۰۶ - ۷۶۹ هجری شمسی)، شاعر بزرگ سدهٔ هشتم ایران (برابر قرن چهاردهم میلادی) و یکی از سخنوران نامی جهان است. بیش‌تر شعرهای او غزل هستند که به‌غزلیات حافظ شهرت دارند. گرایش حافظ به شیوهٔ سخن‌پردازی خواجوی کرمانی و شباهت شیوهٔ سخنش با او مشهور است او از مهمترین تأثیرگذاران بر شاعران پس از خود شناخته می‌شود. در قرون هجدهم و نوزدهم اشعار او به زبان‌های اروپایی ترجمه شد و نام او بگونه‌ای به‌محافل ادبی جهان غرب نیز راه یافت. هرساله در تاریخ ۲۰ مهرماه مراسم بزرگداشت حافظ در محل آرامگاه او در شیراز با حضور پژوهشگران ایرانی و خارجی برگزار می‌شود. در ایران این روز را روز بزرگداشت حافظ نامیده‌اند.

۲ دیدگاه

  1. ای عزیز! مدتی است که در دام غربت و غریبی گرفتار آمده ای وطاقت کشیدن محنت وغربت را نداری ومی خواهی به شهر ودیار خود باز گردی و شهریار خود باشی یا به اصطلاح آقای خود ونوکر خود باشی! واز مَحرمان سراپرده ی وصال جانان(خواسته ار این فال) در آیی.چرا فکر میکنی که معلوم نیست آدم تا چه زمانی زنده است پس چه بهتر که در زمان مرگ آدم در کنار نگار و نزدیکان خود باشد واگر شکایتی هم از بخت نامیمون یا کار بی سامان خود داردراز دار خود باشد.علی الخصوص که شما فرد عاشق پیشه و هنرمندی نیز هستی چه بهتر که در سرزمین خود آنرا بروز دهی.
    خواجه می فرماید: ای صاحب فال!اگرچه تصمیمی که داری بسیار پسندیده ومعقول است ولی باید لطف خداوند نیز شامل حال وراهنمایت بشود والا با سعی خود به جز شرمندگی عمل، چیزی برایت حاصل نمی گردد و دسترسی به سراپرده وصال ممکن ومیسر نخواهد شد. موفّق باشی.

  2. امیــــــــــــــــــــد

    معانی لغات غزل (۳۳۷)

    در پیِ : به دنبال، در جستجوی .

    عزم : قصد، آهنگ، اراده، اراده از پیش ایجاد شده برای وادشتن نفس بر کاری که در نظر گرفته شده است و در اصطلاح فلسفه جَزمِ اراده و در اصطلاح صوفیه و عرفا بناءِ حال و تحقیق قصد است در انجام عبادات و ریاضات و تحمل سختی های سلوک راه حق .

    برتافتن : تاب مقاومت آوردن، تحمل کردن .

    شهریار خود باشم : سرور و آقای خود باشم .

    سرا پرده : خیمه بزرگ و با شکوه مخصوص رئیس قوم و مهمان ها .

    سراپرده وصال : خیمه آراسته شده برای شب زفاف عروس و داماد .

    خداوندگار : ولی نعمت، کنایه از پادشاه وقت .

    باری : به هر جهت، در هر صورت .

    اولی : سزاوارتر ، بهتر .

    روز واقعه : روز فرا رسیدن مرگ .

    گران خواب : خواب سنگین .

    بی سامان : بی نظم ترتیب، آشفته .

    رندی : لاابالی گری.

    دگر : دیگر، از این پس .

    لطف ازل : لطف و عنایت خالق متعال در زمان خلقت هر موجود در حقّ او .

    رهنمون : نشان دهنده راه و هدایت کننده .

    معانی ابیات غزل (۳۳۷)

    ۱) چرا درصدد رفتن به شهر خود نباشم؟ چرا چون خاک سرِ کوی یار در سر کویش جا نداشته باشم ؟

    ۲) چون نمی توانم اندوه دوری از وطن را تحمل کنم به شهر خود می روم و صاحب اختیار خود می شوم .

    ۳) (و در آنجا) در ردیف راز داران حَرَم وصال یار و چاکران پادشاه خود قرار خواهم گرفت .

    ۴) چون مدّت زمان زندگی بر ما روشن نیست باری بهتر آن است که به هنگام فرا رسیدن مرگ پیش محبوب خود باشم .

    ۵) (و) اگر گله و شکایتی از دست بخت خفته و کار بی سرانجام خود دارم در دل نهاده به کسی ابراز نکنم .

    ۶) تا به حال پیوسته کار من عاشقی و لاابالی گری بوده است. ازاین به بعد کوشش خواهم کرد که به کار و زندگی خود مشغول و سر به راه شوم .

    ۷) حافظ، امیدوارم که لطف و عنایت خداوندی راهگشای کار من باشد و گرنه از آنچه تا به حال کرده ام در نزد خود شرمنده و خجل خواهم بود .

    شرح ابیات غزل (۳۳۷)

    وزن غزل : مفاعلن فعلاتن مفاعلن فع لن

    بحر غزل : مجتّث مثمّن مخبون اصلم

    *

    اوحدی : (با قافیه دیگر)

    مــرا مــجال نـباشد کـه یــار او بـاشم مگر همین که به دل دوستارِ او باشم

    دیار خویش رهـا کـرده ام بدیـن سـودا کـه چون اجل برسد در دیار او باشم

    *

    شاه نعمت الله ولی :

    منم که عاشـق دیــدار یــارِ خود باشم منـم که والــه زلـف نگـار خـود باشم

    چرا جـفا کشم از هـرکسی درین غربت (به شهر خود روم و شهریار خود باشم)

    *

    پیش از این در صفحات ۹۶و ۹۷ و مبحث چرا حافظ به یزد تبعید شد دربارۀ این غزل سخن به میان آمد و گفته شد که شاعر پس از آنکه عزم خود را جزم به بازگشت از یزد به شیراز می کند در غزلی صادقانه خطّ مشی آینده زندگی خود را ترسیم و در کمال سادگی و صراحت بازگو می کند .

    شاعر تصمیم می گیرد که به شیراز برگشته و در حالی که در پیش سر و همسر خود و در میان آنها زندگی می کند به کار سابق خود یعنی خدمتگزاری در دربار سلطان برگردد و از آن به بعد دست از کار عشق و عاشقی و لاابالی گری برداشته و به کار و زندگی و ظایف خود بپردازد و از خداوند طلب همّت کرده تا او را دز این کا رموفق و مؤید بدارد و اضافه می کند اگر به چنین خواسته یی دست نیابم در نزد وجدان خود شرمنده ام .

    این مطلب مهمّی است که شاعر در اواخر عمر، از خطّ مشی زندگی سابق خود خیال عدول داشته و مایل است طریق آرامش و کناره گیری از حوادث را در پیش گیرد و دلیلی بر این است که زندگانی گذشته او چندان مورد رضایت خاطر او را فراهم نکرده است .

    در پایان ذکر این نکته ضروری است که شاعر برای ساختن این غزل تحت تأثیر غزل شاه نعمت الله ولی بوده و مصراع (به شهر خود روم وشهریار خود باشم) او را در بیت دوم غزل خود و همانند او در مصراع دوم آن گنجانیده است .
    شرح جلالی جلد سوم

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

به صورت خودکار کلمات فینگلیش را به فارسی تبدیل کن. در صورتی که می‌خواهید انگلیسی تایپ کنید Ctrl+g را فشار دهید.