خانه | دیوان حافظ | غزلیات | غزل ۳۰۳- شممت روح وداد و شمت برق وصال

غزل ۳۰۳- شممت روح وداد و شمت برق وصال

شممت روح وداد و شمت برق وصال بیا که بوی تو را میرم ای نسیم شمال
احادیا بجمال الحبیب قف و انزل که نیست صبر جمیلم ز اشتیاق جمال
حکایت شب هجران فروگذاشته به به شکر آن که برافکند پرده روز وصال
بیا که پرده گلریز هفت خانه چشم کشیده‌ایم به تحریر کارگاه خیال
چو یار بر سر صلح است و عذر می‌طلبد توان گذشت ز جور رقیب در همه حال
بجز خیال دهان تو نیست در دل تنگ که کس مباد چو من در پی خیال محال
قتیل عشق تو شد حافظ غریب ولی به خاک ما گذری کن که خون مات حلال

 

غزل ۳۰۳

درباره حافظ

خواجه شمس‌الدین محمد بن بهاءالدّین حافظ شیرازی (حدود ۷۲۷ – ۷۹۲ هجری قمری برابر با ۷۰۶ - ۷۶۹ هجری شمسی)، شاعر بزرگ سدهٔ هشتم ایران (برابر قرن چهاردهم میلادی) و یکی از سخنوران نامی جهان است. بیش‌تر شعرهای او غزل هستند که به‌غزلیات حافظ شهرت دارند. گرایش حافظ به شیوهٔ سخن‌پردازی خواجوی کرمانی و شباهت شیوهٔ سخنش با او مشهور است او از مهمترین تأثیرگذاران بر شاعران پس از خود شناخته می‌شود. در قرون هجدهم و نوزدهم اشعار او به زبان‌های اروپایی ترجمه شد و نام او بگونه‌ای به‌محافل ادبی جهان غرب نیز راه یافت. هرساله در تاریخ ۲۰ مهرماه مراسم بزرگداشت حافظ در محل آرامگاه او در شیراز با حضور پژوهشگران ایرانی و خارجی برگزار می‌شود. در ایران این روز را روز بزرگداشت حافظ نامیده‌اند.

۲ دیدگاه

  1. معانی لغات غزل (303)

    شَمَمتُ : (فعل ماضی متکلم وحده)، استشمام کردم، بوئیدم.

    رَوح : 1) راحت، آسایش. 2) بوی خوش.

    وِداد : دوستی.

    شمتُ : (فعل ماضی متکلم وحده از شَیمَ ـ یَشیمُ) یعنی دیدم، از دور دیدم.

    برق : آذرخش.

    بوی تو را میرم : برای بوی تو می میرم.

    اَ : حرف ندا .

    حادی : (اسم فاعل از فعل حَدا ـ یَحدو) به معنی حُدا خوان، آواز حُدا خوان، شُتُربان، شتربانی که شترها را با خواندن آواز می چراند و راه می برد.

    بِ : حرف صله.

    جِمال : (جمع جَمَل)، شترها.

    جِمال الحبیب : شترهای محبوب.

    قِف : (فعل امر) توقف کن، بایست.

    اَنزِل : پیاده شو، فرود آی، پایین بیا.

    صَبر جَمیل : صبر نیکو، صبر تمام، صبرکافی.

    اشتیاق : آرزومندی.

    جَمال : زیبایی(زیبایی محبوب مقصود است) .

    حکایت : داستان، سرگذشت.

    فرو گذاشته : کنار گذاشته، صرف نظر کرده، فراموش کرده.

    پَرده : 1. پارچه یی که به صورت عمودی جلو پنجره و در آویخته می شود. 2. هرگونه لایه یی که حفاظ محیط دیگری شده آن را بپوشاند مانند پرده گوش، پرده روی کاسه آش و غیره. 3. از اصطلاح موسیقی .

    پرده گُلریز : پرده یی که تصویر گلهای قرمز رنگین در متن پارچه آن نقش یا بافته شده و از بالا به پایین پرده مانند شاخه های آویزان گل نمایان است .

    هفت خانه چشم : هفت طبقه کاسه چشم که عبارتند از : 1. ملتحمه، 2. قرنیه، 3. عنبیّه، 4. عنکبوتیّه، 5. شبکیه، 6. مشیمیّه، 7. صُلبیّه.

    پرده گلریز هفت خانه چشم : کنایه از پرده یی از خونابه قرمز اشک که روی چشم را که هفت طبقه تشکیل شده است می پوشاند.

    کشیده ایم : پوشانیده ایم، پرده کشیده ایم، تعطیل کرده ایم.

    تحریر : هاشور زدن، خط کشی کردن چهار طرف صفحه کاغذ سفیدی که می خواهند در داخل آن چهار ضلعی تحریر کنند، کادر کاغذ.

    کارگاه خیال : کارخانه خیال، کارخانه مجسّم کردن خیال.

    کارگاه : کارخانه.

    تحریر کارگاه خیال : چهارضلع درگاه و مدخل کارخانه و کارگاه خیال.

    عذر می طلبد: عذرخواهی می کند.

    رقیب : نگهبان.

    خیال دهان تو : 1. دهان تنگ و غنچه مانند تو را درعالم خیال مجسم کردن، 2. فکر و خیال درباره دهان تو کردن.

    ملال مصلحتی : وانمود کردن ملول بودن بنا به مصلحتی، نشان دادن دلتنگی و آزردگی، بنا به مصلحت و به خاطر پنهان نگاهداشتن حال واقعی از دیگران.

    می نَمایم : نشان می دهم، وانمود می کنم.

    جِدّ : از روی قصد.

    قتیل : کشته شده، مقتول.

    خونِ مات حلال : خون ما حلالت باشد.

    معانی ابیات غزل (303)

    1) بوی دوستی به مشامم رسید و آذرخش وصال به چشمم خورد. ای باد شمال بیا که برای رایحه تو جان می دهم.

    2) ای ساربان خوشخوان اُشترانِ محبوب، درنگ کن و فرود آی که من از شوق دیدار جمال طاقت کافی ندارم.

    3) به شکرانه این که روز وصال پرده از چهره خود برگرفت، همان بهتر که داستان شب فراق را از یاد ببریم.

    4) اینک که محبوب سرِ آشتی و پوزش خواهی دارد، می توان از کارشکنی های مخالفین درگذشت.

    5) بیا که پرده اشک خونین، این پرده گُلدار خانه هفت طبقه چشم را بر درگاه این کارگاه خیال بافی فرو افکنده ایم.

    6) در دل من که از غم تو به تنگ آمده خیال دیگری جز فکر دهان تو جای ندارد که امیدوارم هیچکس مانند من گرفتار این خیال محال نباشد.

    7) بنابر مصلحتی است که خودم را از دست جانان دلتنگ نشان می دهم وگرنه واقاعً هیچ کس از دست محبوب خود اظهار دلتنگی و ملالت نمی کند.

    8) در این شهر غُربت حافظ در راه عشق تو از پای درآمد اگر می خواهی خون ما بر تو حلال باشد، یکبار سرخاک ما گذر کن.

    شرح ابیات غزل(303)

    وزن غزل : مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلات

    بحر غزل : مجتّث مثمّن مخبون مقصور

    *

    جمال الدّین عبد الرزاق : به خوب طالع و فرخنده روز و فرّح فال

    بــتافت از افــق شـرع آفـــتاب کـمال

    *

    سـعــــدی : جــــزای آنکه نگفتیم شُکر روز وصال

    شــب فــراق نخـــفتیم لاجــرم ز خـیال

    *

    دو سال پس از سپری شدن تبعید حافظ از شیراز و اقامت او در یزد، بالاخره شاه شجاع و تورانشاه هرکدام جداگانه با ارسال نامه و پیغام او را دعوت به بازگشت نمودند.

    با وصول این نامه ها، شاعر غزل هایی می سراید که پیش از این، ذکر یکی از آن ها رفت و این غزل یکی دیگر از آن هاست. در این غزل ویژگی هایی به چشم می خورد که جای آن دارد درباره آن سخن گفته شود :

    مصراع اول بیت مطلع غزل که به زبان عربی است حاوی نکته یی دقیق است و این نکته دقیق را حافظ با زبان فصیح عربی در یک مصراع گنجانیده است. در واقع انتخاب زبان عربی و بازگو کردن مطلبی در آن توسط حافظ بدین سبب است که در آن زبان کلماتی بار معنای مفصّلی را می کشند که در زبان فارسی بایستی در چند جمله آن را ادا کرد. به عنوان مثال به هنگام رعد و برق، چشم انسان آذرخش را از راه بسیار دور در هوا می بیند و در زبان عربی (شِمتُ) از فعل شَیم به معنای (از دور دیدم) است. حافظ در یک مصراع عربی این موضوع را به ما می فهماند که بوی دوستی، از نسیم شمالی که از راه دور سررسیده بود به مشامم خورد و آذرخش وصال را از دوردست دیدم . در واقع می خواهد غیرمستقیم خواننده را به این نکته آشنا سازد که پیغام دوستی و برق وصال را به وسیله نامه یی که از راه دور به او رسیده دریافت کرده است و چون خواننده به این نکته پی بُرد، خواهی نخواهی خواهد فهمید که عاقبت، این شاه شجاع و تورانشاه بودند که حرف خود را پس گرفتند و شاعر آزاده را بازخواندند و برنده بازی حافظ است نه آن ها.

    مضمون بیت دوم، ازآنجا سرچشمه گرفته که در همان هنگام که حافظ در یزد به سر می بُرد، شاه شجاع سفری به کرمان نموده و چنین شایع شده بود که احتمال بازگشت او از راه یزد و سپس رفتن به شیراز زیاد است. بدین سبب حافظ به این امید نشسته بود که شاید در رکاب او به شیراز برگردد، لذا در این غزل و در این بیت به ساربان کاروان شاه شجاع می گوید: ای ساربان خوشخوان اشتران شاه شجاع، در اینجا توقف و منزل کن که از دوری محبوب طاقتم طاق شده است و چون شاعر رفتن از یزد و آزادی خود را مسلّم می داند، همه گله های گذشته را فراموش کرده و در بیت سوم به شکرانه اینکه روز وصال نزدیک شده است از بازگو کردن آن خودداری می کند.

    شاعر در بیت چهارم با هنرآفرینی در یک بیت مشهور سخنانی را از سر اشتیاق دیدار شاه شجاع بر زبان می آورد که در شرح آن مقالات زیاد نوشته شده و اساتید فنّ اظهارنظر کرده اند و در اینجا برای روشن شدن برداشت حافظ از معنای کلمه (تحریر) توضیحات زیر به نظر لازم می آید :

    1- هم اکنون در یزد پرده هایی که در زمینه سفید تور نازک آن شاخه های پیچک مانند گل (چهره یی) به صورت مارپیچ و از بالا به پایین پرده نقش بسته و نمایاننده آویزان بودن گل های پیچک از رأس پرده به ناحیه پایین است را پرده گلریز می نامند.

    2- چشم یک خانه است نه هفت خانه بلکه این خانه چشم دارای هفت طبقه است که نام آنها برده شد و مقصود حافظ از هفت خانه چشم در واقع هفت طبقه و فرجه و فضای کاسه چشم است.

    3- فعل کشیدن برای پرده از قدیم تا به امروز رایج است هم اکنون به هنگام ظهر دکّاندارها برای رفتن به مسجد، به جای اینکه دَرِ مغازه خود را ببندند یک پرده جلو دکان به پهنای در مغازه می کشند و دو طرف آن را به چهارچوب طرفین دَرِ مغازه می بندند و این به معنای آن است که پرده کشیده شده یعنی مغازه تعطیل شده است.

    4- سابق براین تنها یک نوع کاغذ سفید موجود بوده و نسّاخ و نویسندگان برای اینکه بر روی آن چیز بنویسند، آن را به محرّر می دادند و کار محرّر این بوده که صفحات کاغذ را به اندازه قطع کتاب در می آورده و بر روی هر صفحه دو جور خط کشی می کرده یکی به صورت کادر مستطیل که نویسنده مطالب کتاب را در داخل آن کادر می نوشته است. اجمالاً به کسی که این شغل را داشته محرّر و به خط کادر صفحه کاغذ که متن را از حاشیه جدا می کرده تحریر می گفته اند و از آنجایی که نوشتن کتاب و نامه با خط ریز و در داخل کاغذ تحریر دارم مرسوم بوده چنینی مشهور شده که خط درست نوشتن را مشق کردن و خط ریز نوشتن را تحیرر کردند نامیده اند .

    حافظ کادرِ درگاهِ کارگاه و کارخانه یی که در آن به کار خیال بافی مشغول بوده است را تحریر مینامد و این یادآور همان مستطیلی است که عرض آن پهنای صفحه کاغذ و طول آن، قدّ کاغذ را در بر می گیرد و به وسیله محرّر تحریر شده است و به شکل دَرِ مغازه و کارگاه می ماند.

    بنابراین حافظ خطاب به شاه شجاع می گوید : بیا (یعنی از راه یزد بیا) چرا که پرده اشک رنگین که به مانند پرده گلریز و گلدار می ماند بر درگاه خیالبافی یعنی خانه هفت طبقه چشم خود فرو افکنده ام، یعنی کارخانه فکر و خیال را تعطیل کرده ومنتظرم که تو بیایی و مرا به شیراز برگردانی.

    شاعر در بیت پنجم از سر تقصیرات مخالفان بداندیش به شکرانه اینکه شاه از او معذرت خواسته و با او از درِ صلح درآمده می گذرد و در بیت ششم خطاب به شاه می گوید فعلاً به جز خیال شنیدن سخن از دهان تو که شاید از محالات باشد در دل خود آرزویی ندارم و بالاخره در مقطع کلام یکبار دیگر تقاضا و آرزوی رسیدن شاه را از راه کرمان به یزد به صورت ملتمسانه و چنین بازگو می کند که حافظ کُشته و از پا افتاده تو در این شهر غربت است. اگر می خواهی خونم را حلالت کنم باری یکبار هم شده قدمی بر سر خاک من رنجه کن.
    در پایان، حافظ این غزل را به استقبال غزل سعدی سروده که وزن و قافیه آن را برای بیان مطالب خود مشابه و مناسب یافته است
    شرح جلالی بر حافظ – دکتر عبدالحسین جلالی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

به صورت خودکار کلمات فینگلیش را به فارسی تبدیل کن. در صورتی که می‌خواهید انگلیسی تایپ کنید Ctrl+g را فشار دهید.