خانه | دیوان حافظ | غزلیات | غزل ۱۷۷- نه هر که چهره برافروخت دلبری داند

غزل ۱۷۷- نه هر که چهره برافروخت دلبری داند

نه هر که چهره برافروخت دلبری داند نه هر که آینه سازد سکندری داند
نه هر که طرف کله کج نهاد و تند نشست کلاه داری و آیین سروری داند
تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن که دوست خود روش بنده پروری داند
غلام همت آن رند عافیت سوزم که در گداصفتی کیمیاگری داند
وفا و عهد نکو باشد ار بیاموزی وگرنه هر که تو بینی ستمگری داند
بباختم دل دیوانه و ندانستم که آدمی بچه‌ای شیوه پری داند
هزار نکته باریکتر ز مو این جاست نه هر که سر بتراشد قلندری داند
مدار نقطه بینش ز خال توست مرا که قدر گوهر یک دانه جوهری داند
به قد و چهره هر آن کس که شاه خوبان شد جهان بگیرد اگر دادگستری داند
ز شعر دلکش حافظ کسی بود آگاه که لطف طبع و سخن گفتن دری داند

 

درباره حافظ

خواجه شمس‌الدین محمد بن بهاءالدّین حافظ شیرازی (حدود ۷۲۷ – ۷۹۲ هجری قمری برابر با ۷۰۶ - ۷۶۹ هجری شمسی)، شاعر بزرگ سدهٔ هشتم ایران (برابر قرن چهاردهم میلادی) و یکی از سخنوران نامی جهان است. بیش‌تر شعرهای او غزل هستند که به‌غزلیات حافظ شهرت دارند. گرایش حافظ به شیوهٔ سخن‌پردازی خواجوی کرمانی و شباهت شیوهٔ سخنش با او مشهور است او از مهمترین تأثیرگذاران بر شاعران پس از خود شناخته می‌شود. در قرون هجدهم و نوزدهم اشعار او به زبان‌های اروپایی ترجمه شد و نام او بگونه‌ای به‌محافل ادبی جهان غرب نیز راه یافت. هرساله در تاریخ ۲۰ مهرماه مراسم بزرگداشت حافظ در محل آرامگاه او در شیراز با حضور پژوهشگران ایرانی و خارجی برگزار می‌شود. در ایران این روز را روز بزرگداشت حافظ نامیده‌اند.

۲ دیدگاه

  1. اگر توصیه های خواجه را آویزه گوش خود کرده بودیم شناخت بیدامیکردیم و چنین نبودیم
    نه هرکه چهره برافروخت دلبری داند نه هرکه آینه سازد سکندری داند
    نه هرکه طرف کله کج نهاد وتند نشست کلاهداری وآیین سرورس داند
    هزار نکته باریکتر زمو اینجاست نه هرکه سر بتراشد قلندری داند
    زشعر دلکش حافظ کسی بود اگاه که لطف طبع وسخن گفتن دری داند که متاسفانه ما به این توصیه های این بزرگوار توجهی ننموده واین چنین عمقی فکر نکردیم ونااگاهانه دنباله روشدیمواین چنین شد که شد حال هم خود کرده را تدبیر نیست زیرا همانطور که عرض شد ازتدبیر بزرگانی چون حافظ استفاده نکردیم وبهره ای نیافتیم …

  2. معاني لغات ( 177 )
    چهره برافروخت: چهره را به وسيله گلگون كردن بياراست .
    دلبري داند :راه و رسم دلبري را مي داند .
    نه هركه آينه سازد ، سكندري داند :اينطور نيست كه هر كس كه قادربه ساختن آيينه باشد مي تواند مانند اسكندر باشد.
    طرفِ كله: يك سوي كلاه .
    تند نشست : با تكبر و مغرورانه نشست .
    كله كج نهادن:كنايه از حركات مغرورانه و تظاهر به بزرگي گردن .
    كلاه داري : رياست ، سروري، صاحب كلاهي كه نشانه بزرگي و شيخوخيت اواز آن كلاه مشهوداست .
    بندگي : عبادت.
    به شرطمزد:براي اجر و پاداش ومزد.
    بنده پروري : مراعات حال بنده و زير دست كردن .
    عافيت :سلامت ، تندرستي، و در اصطلاح صوفيه : زندگي آرام .
    رند عافيت سوز: زيركي كه به زندگي آرام پشت پا مي زند.
    گدا صفتي: با ظاهري به صورت گدايان ، با داشتن صفات گدايان و تهيدستان فروتني كردن و مانند تهيدستان متواضع بودن .
    كيميا گري داند: راه ورسم به ثروت رسيدن را مي داند .
    وفاي عهد : وفاي كردن به عهد ، انجام دادن آنچه تعهّد شده .
    آدمي بچّه يي : بچّه آدمي ، فرزند آدمي بچّه آدميزادي .
    شيوه پري : راه ورسم پري و جن ، كنايه از اينكه به مانند جن مي تواند د دل و جان حلول كرده وانسان را ديوانه كند.
    سربتراشد: موی سر را چون قلندران بتراشد .
    مَدار : خط گردش ، مسير ودور زدن .
    نقطه بينش : مردمك چشم ، مركز بينايي .
    گوهر يكدانه: جواهر بي همتا.
    جوهري : جواهر فروش ، گوهر فروش .
    لطف طبع : لطافت طبع، ذوق و ظرافت طبع وسرشت .
    سخن گفتن دري : با زبان فارسي سخن گفتن .
    معاني لغات ( 177)
    (1)نه هر كسي كه چهره خود را با آرايش گلگون كرد راه ورسم دلبري را مي داند ( و) نه هر كسي كه به روش آيينه سازي آگاه است مي تواند مانند اسكندر باشد .
    (2) نه هر كه كلاه خود را كج بر سر نهاد و مغرورانه با تكّبر نشست راه و رسم سروري و بزرگي را مي داند .
    (3) مثل گدايان به خاطر اجر و پاداش ، عبادت و بندگي و فرمانبرداري مكن زيرا دوست، خودش به خوبي به راه و رسم بنده نوازي و چاكر پروري آگاه است.
    (4) بنده همت آن زرنگ بي پروايم كه به زندگي آرام بي اعتناست و با آنكه راه و رسم به ثروت رسيدن را مي داند ظاهري به مانند تهيدستان دارد.
    (5) چه به جا و به مورد است كه وفاي به عهد و پيمان را ياد بگيري و گرنه به هر كس بنگري ، عهد شكني و ستمگري از او ساخته است.
    (6) دل ديوانه را ا دست دادم ( زيرا ) نمي دانستم كه يك بچه آدميزاد كار جن و پري را با من مي كند .( يعني مرا ديوانه مي كند ) .
    (7)هزار معناي ظريفتر و باريكتر از مو ، در اين مطلبنهفته است كه نه هر كسي كه موي سر خود تراشيد ، به راه ورسم و آيين قلندري آگاه و واقف است .
    (1) گردش مردمك چشم من به خال صورت تو ( در اثر حركت دادن سر تو) وابسته است ، زيرا ارزش گوهر بي همتا را جواهر شناس مي داند .
    (2) آنكس كه از لحاظ قد و قامت و زيبايي چهره سر آمد خوبان زمانه شد اگر به داد دل عاشقان خود برسد همه جهان را خواهد گرفت.
    (3) آن كسي ريزه كاريها و محاسن شعر حافظ را در مي يابد كه اهل ذوق و ظرافت بوده و به شيوه سخن گفتن دري و و يژگيها آن آگاهي داشته باشد.
    شرح ابيات غزل( 177)
    وزن غزل مفاعلن فعلاتن مفاعلن فع لن
    بحر غزل : مجتث مخبون اصلم
    *
    اين غزل همانطور كه شادروان دكتر غني قبلاً اشاره كرده اند مربوط به سالهاي 765 – 767 يعني زمان تسلط شاه محمود بر شيراز و براي شاه شجاع سروده شده و در آن شاعر ، شاه شجاع را با شاه محمود مقايسه و مراتب شيفتگي و ارادت خود را شرح و در كمال محافظه كاري شاه را اندرز داده و اورا به عدالت و دادگستري كه شرط اول جهانداري است فرا مي خواند شاعر شروع غزل را با تحقير شاه محمود شروع مي كند و مي گويد هر گِردي گردو نيست و هر كس هم كه آيينه سازشد اسكندر نمي شود واين اشاره يي است به مناره يي كه در شهر اسكندريه مصر بدستور اسكندر برپا و بر بالاي آن آيينه يي نصب شده بود كه بوسيله آن آمدو شد در دريا را كنترل مي كرده اند . ودر باره آن زياد اغراق شده ، چنانكه مي نويسند ارتفاع مناره آن سيصد گزو قطر آيينه 7 گز و محيط آن بيست و يك گز و شهر استانبول در آن پيدا بوده و حتي بوسيله اين آينه آتش در كشتي هاي دشمن انداخته مي شده است.
    شاعردر بيت هفتم مي گويد : نه هر كه سر بتراشد قلندري داند و اين اشاره يي است به طايفه يي از صوفيان كه آنها موي سر وريش و ابرو وسبلت خود را مي تراشيدند و چندان به آداب عبادات و رعايت زهد و تقوي مقيد نبوده و مي توان گفت از طايفه ملامتّيه گام را فراتر نهاده و فرق ايندو طايفه را مي توان چنين تشريح كرد كه ( طايفه ملامتيه عبادت خداي را به جایآورد بدون و كتمان كند و نيكو نفس و بشر دوست باشد و هيچ اظهار نكند وننماياند ) و قلندر لُغتي كه از قرن پنجم در زبان فارسي پديدار شده اصطلاح ساختگي است كه مردم بر روي درويشان افراطي سر تراشيده نهاده اند و شاعر مي خواهد بگويد كه قلندري تنها سر تراشيدن خلاصه نمي شود.
    آنچه در مقطع غزل آمده يك مطلب اساسي است كه توسط حافظ براي اولين مرتبه بازگو شده است . شاعر به تجربه در يافته بوده كه غزلهاي او در همه بلاد و همه اقوام ايران دست به دست مي رود ولي آنها كه زبانشان فارسي نيست وبه زباني ديگر صحبت مي كنند و تنها آشنايي مختصري به زبان فارسي دارند از خواندن غزلهاي او به مانند فارسي زبانان لذت نمي برند و اين نكته را آن زمان باز گو مي كند و ما امروزه مي دانيم كه ترجمه اشعار حافظ براي غير فارسي زبانان ، آن كشش و گيرندگي كه در يك فارسي زبان ايجاد مي شود، ندارد. در شرح اين غزل اقتضاد دارد چند كلمه يي درباره ترتيب ابيات غزل حافظ و نحوه توالي آن ابيات در غزل سخني گفته شود .
    شادروان دكتر خانلري با تطابق نسخه ها اين ترتيبها را ذيل هر غزل در هر نسخه آورده اند . آقاي شاملو هم بنا سليقه شخصي بعضاً تغييراتي داده اند وهمانطور كه در مقدمه اين فصل گفته شد اين مهم بايستي به وسيله افراد صلاحيتدار و مقامات رسمي برگزيده يي انجام و پيشنهاد شود اما به عنوان نمونه ، نظر خوانندگان را به ترتيب رديف ابيات در اين غزل معطوف مي دارد كه هر گاه ابيات اين غزل به صورت( 1، 2 ، 7 ،‌9 ،8 ،6 ،‌5 ، 4 ،‌3‌،‌10 رديف و خوانده مي شود انقطاع و گسيختگي مابين مفاد ابيات هر طرف غزل با مفاهيم پشت سر هم ، بهتر منظور و مقصود شاعر را به خواننده منتقل مي سازد. در پايان ذكر اين نكته به مورد است كه حافظدر سرودن اين غزل تحت تأثير مثنوي شرف نامه ( اسكندر نامه) نظامي بوده وابيات زير را در جلوي چشم خود مجسم داشته است:
    نــه آيـيـنه تـنها تـو داري بدست مـرا در دل آيـينه يي نيز هست
    نـــه آن شـد كـله داري پـادشـاه كه دارد به گنيجنه در صد كلاه
    كله داري آن شد كه بر هر سري نهـد هر زمان از كـلاه افـسـري
    منظور اين است كه حافظ داستان اسكندر نامه را خوانده و تحت تأثير مضامين نظامي مفاد ابيات غزل خود را پرورانده است . مثلاً آنجا كه حافظ مي فرمايد: ( وفاي عهد نكو باشد ار بياموزي ) شاعر با يك تير سه نشان زده است : 1_ اندرز و نصيحت به شاه، 2- اشارهيي به قولي كه اسكندر در آخرين نفس دارا به او داد تا سرداران خائن او را تنبيه كند . 3- گوشه و كنايي به اين موضوع كه آنچه در گذشته به دوستان خود وعده داده يي بهتر است به صورت عمل در آوري و اين ايهامي است كه به روابط بين حافظ و شاه شجاع بر مي گردد . همچنين آنجا كه حافظ مي فرمايد : ( كه قدر گوهر يكدانه گوهري داند ) اين ابيات نظامي را منظور نظر قرار داده آنجا كه همسر دارا روشنك دختر خود را به همسري با اسكندر داده مي گويد :
    نگويم گرامي تر ين گوهري سپردم به نامي ترين شوهري
    شه از لعل آن گوهر شاهوار به گوهر خريدن در آمد به كار
    ميان بسته هر يك گوهري خري خريدار گوهر بود گوهري
    همچنين مفاد بيت سوم اين غزل را حا فظ از نجم رازي در مرصادالعباد گرفته است آنجا كه مي گويد: عبّوديت از بهر بهشت و دوزخ مكن چون مزدوران ، بلكه بندگي از اضطرار عشق كن .
    شرح جلالی بر حافظ – دکتر عبدالحسین جلالیان

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

به صورت خودکار کلمات فینگلیش را به فارسی تبدیل کن. در صورتی که می‌خواهید انگلیسی تایپ کنید Ctrl+g را فشار دهید.