چون ساز کند عدم حیات افزائی گیری ز عدم لقمه و خوش میخائی در میرسدت طبق طبق حلواها آنجا نه…
بیشتر بخوانید »چون خار بکاری رخ گل میخاری تا گل ناری بر ندهد گلناری فعل تو چو تخم و این جهان طاهون…
بیشتر بخوانید »چون جمله خطا کنم صوابم تو بسی مقصود از این عمر خرابم تو بسی من میدانم که چون بخواهم رفتن…
بیشتر بخوانید »چندان گفتی که از بیان بگذشتی چندان گشتی بگرد آن کان گشتی کشتی سخن در آب چندان راندی نی تخته…
بیشتر بخوانید »چشم مستت ز عادت خماری افغان که نهاد رسم تنها خواری چون می مددیست ای بخیلیت چراست می می نخوری…
بیشتر بخوانید »چشم تو بهر غمزه بسوزد مستی گر دلبندی هزار خون کردستی از پای درآمد دل و دل پای نداشت از…
بیشتر بخوانید »چشمان خمار و روی رخشان داری کان گوهر و لعل بدخشان داری گیرم که چو غنچه خنده پنهان داری گل…
بیشتر بخوانید »جانم دارد ز عشق جانافزائی از سوداها لطیفتر سودائی وز شهر تنم چو لولیان آواره است هر روز به منزلی…
بیشتر بخوانید »جان روز چو مار است به شب چون ماهی بنگر که تو با کدام جان همراهی گه با هاروت ساحر…
بیشتر بخوانید »جان دید ز جانان ازل دمسازی میخواهد کز من ببرد هنبازی این بازیها که جان برون آورده است ما را…
بیشتر بخوانید »
