<![CDATA[
| 1 | در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی | خرقه جایی گرو باده و دفتر جایی |
| ۲ | دل که آیینه شاهیست غباری دارد | از خدا میطلبم صحبت روشن رایی |
| ۳ | کردهام توبه به دست صنم باده فروش | که دگر می نخورم بی رخ بزم آرایی |
| ۴ | نرگس ار لاف زد از شیوه چشم تو مرنج | نروند اهل نظر از پی نابینایی |
| ۵ | شرح این قصه مگر شمع برآرد به زبان | ور نه پروانه ندارد به سخن پروایی |
| ۶ | جویها بستهام از دیده به دامان که مگر | در کنارم بنشانند سهی بالایی |
| ۷ | کشتی باده بیاور که مرا بی رخ دوست | گشت هر گوشه چشم از غم دل دریایی |
| ۸ | سخن غیر مگو با من معشوقه پرست | کز وی و جام میام نیست به کس پروایی |
| ۹ | این حدیثم چه خوش آمد که سحرگه میگفت | بر در میکدهای با دف و نی ترسایی |
| ۱۰ | گر مسلمانی از این است که حافظ دارد | آه اگر از پی امروز بود فردایی |
وزن غزل: فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فع لن (بحر رمل مثمن مخبون اصلم)
۱ در تمام دیر مغان کسی مثل من شوریده حال نیست؛ خرقه خود را یک جا و کتاب و دفتر خود را جای دیگر گرو باده گذاشتهام.
خرقه را نماد زهد و صوفیگری و دفتر را نماد درس و طلبگی به حساب میآوریم و بیت را چنین معنی میکنیم: به باده گساری رو آوردهام، همه چیز خود را در بادهگساری از کف دادهام و کارم به جایی کشیده که ناگزیر شدهام خرقه و کتاب و دفتر خود را نزد بادهفروش گرو بگذارم و از وجه آنها باده بنوشم.
۲ دل که آیینه شاهی است کدورت یافته است؛ از خدا آرزو میکنم دوست روشن ضمیری به من عطا کند.
دل: به تعبیر عرفا آیینهایست که انوار جمال الهی در آن منعکس میشود. نجمالدین رازی در تعریف دل آورده است: «پس حکمت بینهایت و قدرت بیغایت، آن اقتضا کرد که در وقت تخمیر طینت آدم، به ید قدرت در باطن آدم که گنجینه خانه غیب بود، دلی زجاجه صفت بسازد، کثیفی در غایت صفا و آن را در مشکاه جسد کثیف کدر نهد، و در میان زجاجه دل مصباحی سازد که «المصباحه فی زجاجه»، و آن را سر گویند و فتیله خفی در آن مصباح نهد.» و چنانکه آقای دکتر ریاحی مصحح مرصادالعباد ذیل صفحه یادآوری کردهاند سخن نجمالدین رازی اشاره دارد به آیه سی و پنج سوره نور:
«اللَّهُ نُورُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ کَمِشْکَاهٍ فِیهَا مِصْبَاحٌ الْمِصْبَاحُ فِی زُجَاجَهٍ الزُّجَاجَهُ کَأَنَّهَا کَوْکَبٌ دُرِّیٌّ یُوقَدُ مِن شَجَرَهٍ مُبَارَکَهٍ زَیْتُونَهٍ لاَّ شَرْقِیِّهٍ وَلاَ غَرْبِیَّهٍ یَکَادُ زَیْتُهَا یُضِیءُ وَلَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نَارٌ نُّورٌ عَلَی نُورٍ یَهْدِی اللَّهُ لِنُورِهِ مَن یَشَاءُ وَیَضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثَالَ لِلنَّاسِ وَاللَّهُ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ ﴿ ۳۵ ﴾»
(خدا نور (وجود بخش) آسمانها و زمین است، داستان نورش به مشکوتی ماند که در آن روشن چراغی باشد و آن چراغ در میان شیشهای تلالؤ آن گویی ستارهایست درخشان …) پس آیینه شاهی که در بیت صفت دل واقع شده همان آیینهایست که باید نور خدا را، که مقام شاهی جهان دارد، منعکس سازد.
چنانکه نجمالدین رازی باز خطاب به دل گوید:
| ای نسخه نامه الهی که تویی | وای آینه جمال شاهی که تویی |
نیز در مرصاد العباد پادشاه تعالی به معنی خدای تعالی آمده است که به این تعبیر نیز آیینه شاهی، آیینه خدایی معنی میدهد.
شاعر از کدورت دل ملول شده و آرزو میکند مشاور روشن ضمیری داشته باشد که مانند دلش تیرگی نپذیرد و بهانه جویی نکند. میگوید دل من که باید جایگاه تجلی اسرار الهی باشد از اندیشههای ناروا تیره و تار شده است، و نمیتواند جلوهگاه نور تجلی باشد، دلی از خدا میطلبم که برای من دوست و روشنبین باشد.
۳ به دست بت زیبای بادهفروشی توبه کردهام؛ که از این پس تا زیبارویی برای زینت مجلس نباشد شراب نخورم.
به دست کسی ت
وبه کر]
]>
