| ۱ | ای در رخ تو پیدا انوار پادشاهی | در فکرت تو پنهان صد حکمت الهی |
| ۲ | کلک تو بارک الله بر ملک و دین گشاده | صد چشمه آب حیوان از قطره سیاهی |
| ۳ | بر اهرمن نتابد انوار اسم اعظم | ملک آن توست و خاتم فرمای هر چه خواهی |
| ۴ | در حکمت سلیمان هر کس که شک نماید | بر عقل و دانش او خندند مرغ و ماهی |
| ۵ | باز ار چه گاه گاهی بر سر نهد کلاهی | مرغان قاف دانند آیین پادشاهی |
| ۶ | تیغی که آسمانش از فیض خود دهد آب | تنها جهان بگیرد بی منت سپاهی |
| ۷ | کلک تو خوش نویسد در شان یار و اغیار | تعویذ جان فزایی افسون عمر کاهی |
| ۸ | ای عنصر تو مخلوق از کیمیای عزت | و ای دولت تو ایمن از وصمت تباهی |
| ۹ | ساقی بیار آبی از چشمه خرابات | تا خرقهها بشوییم از عجب خانقاهی |
| ۱۰ | عمریست پادشاها کز می تهیست جامم | اینک ز بنده دعوی و از محتسب گواهی |
| ۱۱ | گر پرتوی ز تیغت بر کان و معدن افتد | یاقوت سرخ رو را بخشند رنگ کاهی |
| ۱۲ | دانم دلت ببخشد بر عجز شب نشینان | گر حال بنده پرسی از باد صبحگاهی |
| ۱۳ | جایی که برق عصیان بر آدم صفی زد | ما را چگونه زیبد دعوی بیگناهی |
| ۱۴ | حافظ چو پادشاهت گه گاه میبرد نام | رنجش ز بخت منما بازآ به عذرخواهی |
وزن غزل: فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فع لن (بحر رمل مثمن مخبون اصلم)
۱ ای کسی که نور پادشاهی در چهرهات آشکار است.
۲ دل که آیینه شاهی است کدورت یافته است؛ از خدا آرزو میکنم دوست روشن ضمیری به من عطا کند.
دل: به تعبیر عرفا آیینهایست که انوار جمال الهی در آن منعکس میشود. نجمالدین رازی در تعریف دل آورده است: «پس حکمت بینهایت و قدرت بیغایت، آن اقتضا کرد که در وقت تخمیر طینت آدم، به ید قدرت در باطن آدم که گنجینه خانه غیب بود، دلی زجاجه صفت بسازد، کثیفی در غایت صفا و آن را در مشکاه جسد کثیف کدر نهد، و در میان زجاجه دل مصباحی سازد که «المصباحه فی زجاجه»، و آن را سر گویند و فتیله خفی در آن مصباح نهد.» و چنانکه آقای دکتر ریاحی مصحح مرصادالعباد ذیل صفحه یادآوری کردهاند سخن نجمالدین رازی اشاره دارد به آیه سی و پنج سوره نور:
«اللَّهُ نُورُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ کَمِشْکَاهٍ فِیهَا مِصْبَاحٌ الْمِصْبَاحُ فِی زُجَاجَهٍ الزُّجَاجَهُ کَأَنَّهَا کَوْکَبٌ دُرِّیٌّ یُوقَدُ مِن شَجَرَهٍ مُبَارَکَهٍ زَیْتُونَهٍ لاَّ شَرْقِیِّهٍ وَلاَ غَرْبِیَّهٍ یَکَادُ زَیْتُهَا یُضِیءُ وَلَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نَارٌ نُّورٌ عَلَی نُورٍ یَهْدِی اللَّهُ لِنُورِهِ مَن یَشَاءُ وَیَضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثَالَ لِلنَّاسِ وَاللَّهُ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ ﴿ ۳۵ ﴾»
(خدا نور (وجود بخش) آسمانها و زمین است، داستان نورش به مشکوتی ماند که در آن روشن چراغی باشد و آن چراغ در میان شیشهای تلالؤ آن گویی ستارهایست درخشان …) پس آیینه شاهی که در بیت صفت دل واقع شده همان آیینهایست که باید نور خدا را، که مقام شاهی جهان دارد، منعکس سازد.
چنانکه نجمالدین رازی باز خطاب به دل گوید:
| ای نسخه نامه الهی که تویی | وای آینه جمال شاهی که تویی |
نیز در مرصاد العباد پادشاه تعالی به معنی خدای تعالی آمده است که به این تعبیر نیز آیینه شاهی، آیینه خدایی معنی میدهد.
شاعر از کدورت دل ملول شده و آرزو میکند مشاور روشن ضمیری داشته باشد که مانند دلش تیرگی نپذیرد و بهانه جویی نکند. میگوید دل من که باید جایگاه تجلی اسرار الهی باشد از اندیشههای ناروا تیره و تار شده است، و نمیتواند جلوهگاه نور تجلی باشد، دلی از خدا میطلبم که برای من دوست و روشنبین باشد.
۳ به دست بت زیبای بادهفروشی توبه کردهام؛ که از این پس تا زیبارویی برای زینت مجلس نباشد شراب نخورم.
به دست کسی توبه کردن ظاهرا اشاره به این است که هنگام تعهد و توبه دست در دست توبه دهنده میگذارند، چنانکه در بیعت رسم است.
۴ نرگس اگر ادعای برابری با طرز نگاه تو کرد رنجش نداشتهباش؛ آنها که اهل بصیرتاند به دنبال نابینا نمیروند.
یعنی چشم تو اگر در زیبایی با نرگس برابر است، این مزیت را هم دارد که بینایی دارد و نرگس بینایی ندارد.
مقصود اینکه زیبایی تو در شکل و جامه انسانی با بصیرت و شعور و جاذبه حیات ترکیب شده است. مضمون بیت نزدیک است با مضمون این بیت از ناصر بخارایی:
| اگر ز چشم تو زد لاف نرگس از مستی | مبصران نگرفتند خرده بر اعمی |
۵ مگر اینکه شمع راز این معنی را بیان کند؛ وگر نه پروانه رقبتی به سخن گفتن ندارد.
پروا: ترس، رغبت، میل، اندیشه.
رابطه پروانه و شمع را به صورت یک رابطه عشقی طرح کرده است. شعله شمع را زبان شمع تصور کرده که سر نکته عشق را بیان میکند. یعنی عشق آتشی و سوزناک است و بیان آن زبانی آتشین میخواهد. مثل شعله شمع؛ ولی پروانه میسوزد و توجهی به سخن گفتن ندارد. به تعبیر عرفانی: من عاشق همچون پروانه زبانی برای بیان سر عشق ندارم، مگر اینکه معشوق خود این راز را آشکار کند.
۶ از چشم، جویهای اشک بر دامنم روان کردهام تا شاید؛ معشوق بلند بالایی در کنار من بنشانند.
یعنی همچنان که سرو سهی را در کنار جوی میکازند معشوق سرو قدی را در کنار جویبار اشک من بنشانند.
۷ آن جام شراب را که به شکل کشتی است بیاور زیرا بر اثر دوری از رخ دوست هر گوشه چشمم از اشک به دریایی مبدل شدهاست. کشتی باده را بیاور تا با آن کشتی خود را از این دریا به ساحل برسانم.
۸ با من که معشوقه را میپرستم از بیگانه سخن مگو؛ زیرا جز به او و جام شراب به کسی توجه ندارم.
۹ این سخن که ترسایی هنگام سحر با دف و نی بر در میخانهای میگفت به نظر من چه خوب آمد.
ترسا: نصرانی، مسیحی.
۱۰ اگر مسلمانی همین است که حافظ دارد؛ وای اگر بعد از امروز فردای قیامتی باشد. با این طرز مسلمانی که حافظ دارد چه مکافات سختی به او خواهند داد.
سبک بیان در این بیت نیز کنایی است، یعنی به خود خطاب میکند تا به گوش آنها که ادعای مسلمانی دارند و عمل نمیکنند برساند.
**************************
داستان دو بیت آخر این غزل، که حافظ به خاطر آن تکفیر شد و به زینالدین ابوبکر تایبادی متوصل گردید، به گفته علامه قزوینی نخستین بار در حبیبالسیر آمده است بدین شرح: «روزی شاه شجاع به زبان اعتراض خواجه حافظ را مخاطب ساخته گفت ابیات هیچ یک از غزلیات شما از مطلع تا مقطع بر یک منوال واقع نشده، بلکه از هر غزلی چهار بیت در تعریف شراب است و دو سه بیت در تصوف و یک دو بیت در صفت محبوب و تلون در یک غزل خلاف طریقه بلغاست. خواجه گفت آنچه بر زبان مبارک شاه میگذرد عین صدق و محض صوابست. اما معذلک شعر حافظ در اطراف آفاق اشتهار تمام یافته و نظم حریفان دیگر پای از دروازه شیراز برون نمینهد. بنابر کنایت شاه شجاع در مقام ایذاء حافظ شده و به حسب اتفاق در آن ایام آن جناب غزلی ذر سلک نظم کشید که مقطعش این است: گر مسلمانی از این است … و شاه شجاع این بیت را شنیده گفت از مظمون این نظم چنان معلوم میشود که حافظ به قیام قیامت قایل نیست و بعضی از فقهای حسود قصد نمودند که فتوی بنویسند که شک در وقوع روز جزا کفر است و از این بیت آن معنی مستفاد میگردد. خواجه حافظ مضطرب گشته نزد مولانا زینالدین ابوبکر تایبادی که در آن اوان عازم حجاز بود و در شیراز تشریف داشت رفت و کیفیت قصد بد اندیشان عرض نمود. مولانا فرمود که مناسب آن است که بیت دیگر مقدم بر این مقطع درج کنی مشعر به این معنی که فلان چنین میگفت تا به مقتضاء آن مثل که نقل کفر کفر نیست از تهمت نجات یابی. »
