غزل ۰۱۰- دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیر ما

نستعلیق نسخه pdf

دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیر ما

چیست یاران طریقت بعد از این تدبیر ما

ما مریدان روی سوی قبله چون آریم چون

روی سوی خانه خمار دارد پیر ما

در خرابات طریقت ما به هم منزل شویم

کاین چنین رفته‌ست در عهد ازل تقدیر ما

عقل اگر داند که دل دربند زلفش چون خوش است

عاقلان دیوانه گردند از پی زنجیر ما

روی خوبت آیتی از لطف بر ما کشف کرد

زان زمان جز لطف و خوبی نیست در تفسیر ما

با دل سنگینت آیا هیچ درگیرد شبی

آه آتشناک و سوز سینه شبگیر ما

تیر آه ما ز گردون بگذرد حافظ خموش

رحم کن بر جان خود پرهیز کن از تیر ما

 

وزن غزل: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

اين غزل به گمان سودي و تصريح و تأكيد دكتر مرتضوي يكي از دو غزلي است كه حافظ مستقيماً در آن به داستان شيخ صنعان نظر داشته، و «پير ما» در مطلع غزل همان شيخ صنعان است. دكتر مرتضوي مي‌نويسد: «… نكته بسيار جالبي كه بر اثر تتبع در اين مورد دستگير نگارنده شده است دريچه ايست كه از بركت شيخ صنعان به سوي پير حافظ و تحليل روحيه و شخصيت مراد تصوري سلطان عاشقان جهان گشوده يافت و اكنون نگارنده را تقريباً مسلم است كه «شيخ صنعان» هسته مركزي شخصيت پير تصوري حافظ مي‌باشد. و به عبارت ديگر ذهن خواجه شيراز مجذوب و مرعوب شخصيت افسانه‌اي اين پير آتش‌افروز است و او را اساس شخصيت پير مغان و پير مي فروش خود كه مظهر و مز و «سمبل» عالي عرفان عشاقانه و روش ملامتيه است قرار داده، چنانكه در اين غزل مشهور خود كه بدون ادني ترديدي راجع به شيخ صنعان است، شيخ صنعان را «پير ما» خطاب مي‌كند و با اخلاص و صداقت خاصي از ناگزيري و اجبار خود در تبعيت از راه و روش آن پير روشندل كه ظاهرش جالب ملامت و باطنش سلامت است سخن مي گويد: دوش از مسجد سوي …

آيا پير سالك عشقي كه فتوي «به مي سجاده رنگين كردن» و «مي خوردن» و «دست زدن به محرمات شرعيه و اعمالي كه به ظاهر مخالف شرع است» مي دهد و مريدان ظاهربين را كه از رموز و اسرار راه عشق خبري ندارند دچار وسواس و ترديد و دو دلي مي‌كند، در حاليكه فرمان‌هاي او متضمن مصلحت كامل و صلاح عشق و طريقت و در حكم بوته آزمايشي است كه قلب تيره را از زر سره جدا مي‌كند، جز «شيخ صنعان» است؟[1]»

«… علاوه بر موارد متعددي كه توجه خواجه به داستان شيخ صنعان معلوم است در بسياري از مضامين غرقاني و عاشقانه نيز كه به طور خاص نمي توان حكم به تأثر از اين داستان داد. نفوذ روح داستان و آثار اشتغال ذهني به مضامين و نتايج آن جلوه گر است.[2]»

غزل ديگر موردنظر استاد مرتضوي كه در آغاز سخن از آن ياد مي‌كند «بلبلي برگ گلي خوشرنگ در منقار داشت» است كه در آن نام شيخ صنعان به صراحت آمده است. برويم بر سر سخن.

1 ديشب پير ما از مسجد به سوي ميخانه آمد؛ رفيقان راه از اين پس تدبير كار ما چيست.

ياران طريقت: رفيقان راه. در اصطلاح عرفا طريقت راه وصول به حق است. «حقيقت سرمنزل و نتيجه سلوك در طريقت است زيرا سالك در طلب لطيفه باطني كه منظور مطلوب اوست مي رود. همين كه آن لطيفه روحاني را يافت به منظور عالي خود واصل شده يعني به حقيقت رسيده است. در مبحث تصوب و عرفان سه مرحله را بايد در نظر داشت: شريعت، طريقت و حقيقت.[3]» از قول خواجه عبدالله انصاري آمده است «شريعت را تن شمر، طريقت را دل و حقيقت را جان[4]».

2 وقتي پير ما به سوي خانه خمار تمايل دارد، ما مريدان چگونه به خانه كعبه روي بياوريم.

مي‌گويد وقتي مرشد و راهنماي ما به سوي خانه شراب فروش مي رود ما چگونه مي توانيم روي به سوي كعبه بياوريم. و كعبه اشاره به آن قسمت از داستان شيخ صنعان دارد كه شيخ از مكه به سوي روم مي‌رود.

3 در خرابات مغان ما با پير هم منزل مي شويم؛ زيرا تقدير ما از روز ازل چنين بوده است.

دنباله بيت قبلي است كه پير از مسجد به سوي ميخانه آمده. مي‌گويد در ميخانه يا خرابات مغان ما هم به پير ملحق مي‌شويم، زيرا تقدير ما چنين بوده است.

4 اگر عقل بداند كه دل در قيد عشق چه خوش مي‌گذارند؛ صاحبان عقل براي گرفتار شدن در زنجير ما ديوانه خواهند شد.

مي‌گويد عقلا كه عوالم عشق را به چشم تحقير مي نگرند اگر از لذت اين گرفتاري آگهي يابند خود شيفته‌وار آرزو مي‌كنند كه در زنجير عشق اسير شوند – براي اسير شدن در زنجير عشق ديوانه مي شوند.

5 روي خوبت نمادي از لطف به ما عرضه داشت: از آن سبب غير از لطف و خوبي در تفسير ما نيست.

آيت: علامت و نشانه، و نيز به معناي درجه اعلاي هر چيزي است. آيتي از لطف اشاره به آيات لطف و رحمت در قرآن دارد، در برابر آيات عذاب.

مي‌گويد جمال تو كه خود نشانه‌اي از لطف و مهرباني پروردگار است چنان ما را تحت تأثير قرار داد كه همه آيات را از جنبه لطف و رحمت آنها تفسير مي‌كنيم و نه از جنبه ترس و وحشت.

جمال معشوق كه جايگاه تجلي ذات الهي است زيباست، پس همه آفريده‌ها را زيبا مي بينم، و اين اشاره به مذهب اصحاب تجلي دارد كه جان را جلوه‌گاه ذات الهي مي دانند.

6 آيا آه سوزناك همچون آتش، و سوز و گداز ناله سحرگاه ما، شبي بر دل سنگين تو اثر خواهد كرد.

شبگير: طرف‌هاي صبح در اواخر شب.

آتش در سنگ نمي گيرد و آه آتشناك شاعر در دل سنگ معشوق بي اثر است.

7 تير آه ما از آسمان خواهد گذشت، حافظ خاموش با؛ از تير ما بپرهيز و بر جان خود رحم كن.

به حافظ مي‌گويد خاموش باش و اسرار عرفاني را فاش مكن زيرا آه ما عارفان آنقدر مؤثر است كه بر عالم بالا هم اثر خواهد نهاد. اگر اسرار را فاش كني تو را نفرين خواهيم كرد. به جان خود رحم كن و از تير آه ما بترس.

 

این دو بیت در نسخه علامه قزوینی موجود نمی‌باشد ولی دکتر هروی در شرح این غزل این دو بیت را نیز جزء ابیات غزل منظور داشته‌اند.

 

8

باد بر زلف تو آمد شد جهان بر من سياه

نيست از سوداي زلفت بيش از اين توفير ما

9

مرغ دل را صيد جمعيت به دام افتاده بود

زلف بگشاي ز شست ما بشد نخجير ما

                

8 باد زلف تو را آشفته كرد و جهان در برابر چشمم سياه شد؛ در معامله عشق تو نفعي بيش از اين نصيب ما نگرديد.

سودا: معامله.

توفير: سود، فراواني.

مي‌گويد باد بر زلف تو وزيد و زلف سياه تو را كه در برابر نظرم بود چنان آشفته كرد كه جهان در برابر چشمم سياه شد. در معامله عشق تو بيش از تيرگي و آشفتگي سودي نصيب ما نشد.        

9 مرغ دل، جمعيت را مثل شكاري به دام آورده بود؛ وقتي تو زلف باز كردي شكار ما از دام ما گريخت.

صيد: شكار كردن، آنچه شكار كنند.

شست: دام، دام ماهيگيري.

مي‌گويد دل من به جمعيت خاطري رسيده بود ولي وقتي تو زلفت را باز كردي و آن را جلوه‌گر ساختي صيد، يعني جمعيت خاطر ما، بال گشود و رفت.

مقصود اينكه دل من آرام و قرار يافته بود ولي وقتي تو زلف گشودي مجذوب آن شد و قرار و جمعيت خود را از كف داد. به عبارت ديگر با ديدن زلف تو خاطر جمع ما پريشان شد.

 

————————————————————————-

[1] – مرتضوي، … مكتب حافظ، … ص 315 -317.

[2] – مرتضوي، … همان اثر ص 315.

[3] – رجائي، … فرهنگ اشعار حافظ … ص 424.

[4] – مجتبائي، … «عرفان پير هرات» مقالات و بررسي‌ها، دفتر 32-33، ص 20.

خروج از نسخه موبایل