این غزل بسیار زیباست ولی به نظر من بیت دهم با بقیه ابیات هم معنا نیست. من معنی که از بقیه غزل میگیرم رو از بیت دهم نمی تونم بگیرم. غزل شیوا و زیبا بیان میکنه که از دنیا و رنج دنیا غمگین نباش چرا که جایگاه تو اینجا نیست .
چنین قفس نه سزای چو من خوش الحانیست
روم به گلشن رضوان که مرغ آن چمنم
غمگین نباش و درگیر نباش چون عرش جایگاه واقعی توست و نه اینجا.
Do not try
so hard to fit in, after all you did not come to stay.
ولی به نظر من ناگهان در بیت دهم یک معنای جدید ناهمخوان وارد غزل میشه و از بلبل میخواد که فریاد کنه برای عدم وفاداری گل ویا بناله برای عشق بی فرجام و کوتاهش. اگر نباید به این دنیا نالید پس چرا باید به این دنیا نالید ؟
ممنون میشم اگر فردی که جواب رو میدونه برای من هم توضیح بده.
شرح ابيات غزل (37)
وزن غزل: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلان
بحر غزل: مجتث مثمن مخبون اصلم مسبغ
1- قبلاً درشرح غزلي گفته شد كه در دربار شاه شجاع هميشه تعدادي از شعراي سرشناس گردآمده و اشعار خود را قرائت ميكردند. پر واضح است كه در بين سخنپردازان وابسته به يك مركز قدرت هميشه حس رقابت برقرار و هر يك در صدد كسب تقرب و اشتهار و جلب نظر پادشاه صاحب مدار است و محال است كه شاعري با ارائه سخناني نغز از طرف شاعر ديگري مورد حسادت قرار نگرفته و عاقبت كار آنها به بدگويي و تحقير محسود از طرف حاسد منجر نشود.
2- از آنجايي كه شاه شجاع خود در شعر و ادبيات عرب و عجم دست داشت بعيد به نظر نميرسد كه در اثر مطالعه دواوين از غزلي كه طرف توجهش واقع ميشده به منظور اقتراح استفاده نكرده باشد و ما نبايد در همه موارد تصور كنيم كه حافظ فلان غزلي را از فلان شاعر استقبال كرده بلكه در مواردي هم ممكن است دو يا چند شاعر معاصر در اقتراحي مشترك از شاعر ديگري بنا به دستوري شركت كرده باشند. ظن اين ناتوان بر اين است كه غزل شماره (36) اين دفتر بامطلع: تا سر زلف تو در دست نسيم افتاده است، يكي از همين غزلهاست كه توسط حافظ مورد استقبال غزلي واقع شده كه با همين وزن و رديف و قافيه از طرف شاه شجاع به اقتراح گذاشته شده و عماد فقيه نيز هم زمان غزل: دلم از تيغ فراقت به دو نيم افتاده است را سروده و پس از ارائه وقرائت، برتري شعر حافظ بر غزل عماد فقيه مسلم گرديده و در نتيجه عماد فقيه كه شاعري صاحب عنوان و مورد توجه شاه شجاع بوده ناراحت و از در حسادت با حافظ در آمده باشد. اقواي دليل اين نظريه اينكه حافظ در اين غزل عارفانه(37) كه بازتاب انديشههاي عالي و تفكر روحاني خود اوست در بيت مقطع يعني آنجا كه هميشه حرف آخر و مقصود نهايي خود را بازگو ميكند ميفرمايد:
حسد چه ميبرياي سست نظم بر حافظ
قبول خاطر و لطف سخن خداداد است
3- آنچه از مفاد عالي و نغز ابيات اين غزل و پيام حاصله از آن دستگير هر خواننده دقيق ميشود ارتفاع سطح معرفت توحيدي اين سرآمد شعرا و متفكرين زمانه است. حافظ خود را شاهباز درخت سدرهالمنتهي و در خود نشانهيي از خالق يكتا و شباهتي با حضرت مصطفي (ص) مييابد. بنابراين ديد توحيدي او به معناي واقعي كلمه توحيد، يعنين به وحدت وجود ميرسد و به عبارت ديگر خداي او و سِرِّ خلقت خود او با آنچه قشريون مقلد ميانديشند از زمين تا آسمان فاصله دارد. او در اين غزل به گوشهايي كه قابليت درك و فهم اندرز آسماني را دارند پيغامي را كه از گوش جان درشبي از شبها در عالم تفكر و تعقل شنيده باز گو ميكند و درسه بيت آخر اين غزل باسه مضمون مختلف و سه تركيب و تشبيه متنوع، يك مطلب اساسي را بازگو و سفارش ميكند كه اين دنيا پايان كار نيست و ما همه مسافريم كه به حكم سرنوشت از پيش تعيين شده به سوي دنيايي بزرگتر روانه خواهيم شد.
4- بنابر آنچه در بالا از موضوع اقتراح گفته شد بعيد نيست كه شاه شجاع غزل مشهور
اوحدي را با مطلع:
مباش بنده آن كز غم تو آزاد است
غمش مخور كه به غم خوردن تو دلشاد است
به اقتراح گذاشته باشد و حافظ مفاد ابيات غزل اوحدي را سبك سنگين كرده و مصراعي از اوحدي را عيناً در غزل خود تضمين نموده است. اوحدي گويد:
مده به شاهد دنيا عنان دل زنهار
كه اين عجوزه عروس هزار داماد است
دليل ديگر اينكه در بيت ششم، حافظ به كنايه از اوحدي ياد كرده و ميفرمايد كه اين حديثزپير طريقتم ياد است آنگاه مضمون خود را آورده ومصراع اوحدي راتضمين ميكند.
5- مضمون مقطع غزل حافظ هم از ابن يمين است. ابنيمين ميگويد:
رقيب، ابين يمين را چه ميكني انكار
جزالت سخن عذب او خداداد است
همچنين مضمون بيت چهارم غزل حافظ را ابنيمين چنين ساخته و پرداخته است:
تو باز سدرهنشيني فلك نشمين تو است
چرا چو بوف كني آشيان به ويرانه
برگرفته از سایت دکتر عبدالحسین جلالیان
]]>