قطعات

قطعه شمارهٔ ۷ – سعدی از معشوق به ممدوح نمی‌پردازد

سخن عشق حرامست بر آن بیهده گوی که چو ده بیت غزل گفت مدیح آغازد حبذا همت سعدی و سخن…

بیشتر بخوانید »

قطعه شمارهٔ ۸

من بگویم ندیده‌ام دهنی کز دهان تو تنگتر باشد تنگتر زین دهان فراخ ولیک نه همه تنگها شکر باشد

بیشتر بخوانید »

قطعه شمارهٔ ۹

کوه عنبر نشسته بر زنخش راست گویی بهیست مشک‌آلود گر به چنگال صوفیان افتد ندهندش مگر به شفتالود

بیشتر بخوانید »

قطعه شمارهٔ ۱۰

تو آن نه‌ای که به جور از تو روی برپیچند گناه تست و من استاده‌ام به استغفار مرا غبار تو…

بیشتر بخوانید »

قطعه شمارهٔ ۴ – پیداست که آخرالزمان است!

آشفتن چشمهای مستت دود دل یار مهربانست وین طرفه که درد چشم او را خونابه ز چشم ما روانست دو…

بیشتر بخوانید »

قطعه شمارهٔ ۵

خوب را گو پلاس در بر کن که همان لعبت نگارینست زشت را گو هزار حله بپوش که همان مرده‌شوی…

بیشتر بخوانید »

قطعه شمارهٔ ۶

در قطرهٔ باران بهاری چه توان گفت؟ در نافهٔ آهوی تتاری چه توان گفت؟ گر در همه چیزی صفت و…

بیشتر بخوانید »

قطعه شمارهٔ ۱

متی حللت به شیراز یا نسیم الصبح خذالکتاب و بلغ سلامی الاحباب اگر چه صبر من از روی دوست ممکن…

بیشتر بخوانید »

قطعه شمارهٔ ۲

گر مرا بی‌تو در بهشت برند دیده از دیدنش بخواهم دوخت کاین چنینم خدای وعده نکرد که مرا در بهشت…

بیشتر بخوانید »

قطعه شمارهٔ ۳

گفتم چه کرده‌ام که نگاهم نمی‌کنی؟ وآن دوستی که داشتی اول چرا کم است؟ گفتا به جرم آنکه به هفتاد…

بیشتر بخوانید »