باب پنجم در عشق و جوانی

حکایت شمارهٔ ۷

یکی دوستی را که زمانها ندیده بود گفت کجایی که مشتاق بوده‌ام گفت مشتاقی به که ملولی معشوقه که دیر…

بیشتر بخوانید »

حکایت شمارهٔ ۹

دانشمندی را دیدم به کسی مبتلا شده و رازش برملا افتاده جور فراوان بردی و تحمل بی کران کردی. باری…

بیشتر بخوانید »

حکایت شمارهٔ ۱۰

در عنفوان جوانی چنان که افتد و دانی با شاهدی(طالبی) سری و سرّی داشتم به حکم آنکه حلقی داشت طیِّبُ…

بیشتر بخوانید »

حکایت شمارهٔ ۸

یاد دارم در ایام پیشین که من و دوستی چون دو بادام مغز در پوستی صحبت داشتیم ناگاه اتفاق مغیب…

بیشتر بخوانید »

حکایت شمارهٔ ۶

شبی یاد دارم که یاری عزیز از در در آمد چنان بیخود از جای بر جستم که چراغم به آستین…

بیشتر بخوانید »

حکایت شمارهٔ ۴

یکی را دل از دست رفته بود و ترک جان کرده و مطمح نظرش جایی خطرناک و مظنه هلاک نه…

بیشتر بخوانید »

حکایت شمارهٔ ۵

یکی را از متعلمان کمال بهجتی بود و معلم از آنجا که حس بشریت است با حسن کبیره او معاملتی…

بیشتر بخوانید »

حکایت شمارهٔ ۱

حسن میمندی را گفتند سلطان محمود چندین بنده صاحب جمال دارد که هر یکی بدیع جهانی اند چگونه افتاده است…

بیشتر بخوانید »

حکایت شمارهٔ ۲

گویند خواجه‌ای را بنده‌ای نادرالحسن بود و با وی به سبیل مودت و دیانت نظری داشت با یکی از دوستان.…

بیشتر بخوانید »

حکایت شمارهٔ ۳

پارسایی را دیدم به محبت شخصی گرفتار نه طاقت صبر و نه یارای گفتار. چندانکه ملامت دیدی و غرامتکشیدی ترک…

بیشتر بخوانید »
دکمه بازگشت به بالا
بستن