باب دوم در اخلاق درویشان

حکایت شمارهٔ ۳۶

مریدی گفت پیر را چه کنم کز خلایق برنج اندرم از بس که به زیارت من همی‌آیند و اوقات مرا…

بیشتر بخوانید »

حکایت شمارهٔ ۳۷

فقیهی پدر را گفت هیچ ازین سخنان رنگین دلاویز متکلمان در من اثر نمی‌کند به حکم آن که نمی‌بینم مر…

بیشتر بخوانید »

حکایت شمارهٔ ۳۱

از صحبت یاران دمشقم ملالتی پدید آمده بود سر در بیابان قدس نهادم و با حیوانات انس گرفتم تا وقتی…

بیشتر بخوانید »

حکایت شمارهٔ ۳۲

یکی از پادشاهان عابدی را پرسید که عیالان داشت اوقات عزیز چگونه می‌گذرد گفت همه شب در مناجات و سحر…

بیشتر بخوانید »

حکایت شمارهٔ ۳۳

یکی از متعبّدان در بیشه زندگانی کردی و برگ درختان خوردی پادشاهی به حکم زیارت به نزدیک وی رفت و…

بیشتر بخوانید »

حکایت شمارهٔ ۳۴

مطابق این سخن پادشاهی را مهمی پیش آمد گفت اگر این حالت به مراد من بر آید چندین درم دهم…

بیشتر بخوانید »

حکایت شمارهٔ ۲۸

یکی را از ملوک مدّت عمر سپری شد قایم مقامی نداشت وصیت کرد که بامدادان نخستین کسی که از در…

بیشتر بخوانید »

حکایت شمارهٔ ۲۹

ابوهریره رضی الله عنه هر روز به خدمت مصطفی صلی الله علیه آمدی گفت یا اباهریره زُرنی غِبّاً تَزْدَد حُباً…

بیشتر بخوانید »

حکایت شمارهٔ ۳۰

یکی را از برزگان بادی مخالف در شکم پیچیدن گرفت و طاقت ضبط آن نداشت و بی اختیار از او…

بیشتر بخوانید »

حکایت شمارهٔ ۲۴

پیش یکی از مشایخ گله کردم که فلان به فساد من گواهی داده است گفتا به صلاحش خجل کن تو…

بیشتر بخوانید »
دکمه بازگشت به بالا
بستن