باب نهم در توبه و راه صواب

حکایت

یکی پارسا سیرت حق پرست فتادش یکی خشت زرین به دست سر هوشمندش چنان خیره کرد که سودا دل روشنش…

بیشتر بخوانید »

حکایت عداوت در میان دو شخص

میان دو تن دشمنی بود و جنگ سر از کبر بر یکدیگر چون پلنگ ز دیدار هم تا به حدی…

بیشتر بخوانید »

حکایت در معنی ادراک پیش از فوت

شبی خوابم اندر بیابان فید فرو بست پای دویدن به قید شتربانی آمد به هول و ستیز زمام شتر بر…

بیشتر بخوانید »

حکایت

قضا زنده‌ای رگ جان برید دگر کس به مرگش گریبان درید چنین گفت بیننده‌ای تیز هوش چو فریاد و زاری…

بیشتر بخوانید »

گفتار اندر غنیمت شمردن جوانی پیش از پیری

جوانا ره طاعت امروز گیر که فردا جوانی نیاید ز پیر فراغ دلت هست و نیروی تن چو میدان فراخ…

بیشتر بخوانید »

سر آغاز

بیا ای که عمرت به هفتاد رفت مگر خفته بودی که بر باد رفت؟ همه برگ بودن همی ساختی به…

بیشتر بخوانید »

حکایت پیرمرد و تحسر او بر روزگار جوانی

شبی در جوانی و طیب نعم جوانان نشستیم چندی بهم چو بلبل، سرایان چو گل تازه روی ز شوخی در…

بیشتر بخوانید »

حکایت

کهن سالی آمد به نزد طبیب ز نالیدنش تا به مردن قریب که دستم به رگ برنه، ای نیک رای…

بیشتر بخوانید »