باب هفتم در عالم تربیت

حکایت اندر نکوهش غمازی و مذلت غمازان

یکی گفت با صوفیی در صفا ندانی فلانت چه گفت از قفا؟ بگفتا خموش، ای برادر، بخفت ندانسته بهتر که…

بیشتر بخوانید »

حکایت فریدون و وزیر و غماز

فریدون وزیری پسندیده داشت که روشن دل و دوربین دیده داشت رضای حق اول نگه داشتی دگر پاس فرمان شه…

بیشتر بخوانید »

حکایت

کسی گفت حجاج خون‌خواره‌ای است دلش همچو سنگ سیه پاره‌ای است نترسد همی ز آه و فریاد خلق خدایا تو…

بیشتر بخوانید »

حکایت روزه در حال طفولیت

به طفلی درم رغبت روزه خاست ندانستمی چپ کدام است و راست یکی عابد از پارسایان کوی همی شستن آموختم…

بیشتر بخوانید »

حکایت در خاصیت پرده پوشی و سلامت خاموشی

یکی پیش داود طائی نشست که دیدم فلان صوفی افتاده مست قی آلوده دستار و پیراهنش گروهی سگان حلقه پیرامنش…

بیشتر بخوانید »

گفتار اندر غیبت و خللهایی که از وی صادر شود

بد اندر حق مردم نیک و بد مگوی ای جوانمرد صاحبت خرد که بد مرد را خصم خود می‌کنی وگر…

بیشتر بخوانید »

حکایت

مرا در نظامیه ادرار بود شب و روز تلقین و تکرار بود مر استاد را گفتم ای پر خرد فلان…

بیشتر بخوانید »

حکایت عضد و مرغان خوش آواز

عضد را پسر سخت رنجور بود شکیب از نهاد پدر دور بود یکی پارسا گفتش از روی پند که بگذار…

بیشتر بخوانید »

حکایت

شنیدم که در بزم ترکان مست مریدی دف و چنگ مطرب شکست چو چنگش کشیدند حالی به موی غلامان و…

بیشتر بخوانید »

حکایت در فضیلت خاموشی و آفت بسیار سخنی

چنین گفت پیری پسندیده دوش خوش آید سخنهای پیران به گوش که در هند رفتم به کنجی فراز چه دیدم؟…

بیشتر بخوانید »