باب ششم در قناعت

گفتار در صبر بر ناتوانی به امید بهی

کمال است در نفس مرد کریم گرش زر نباشد چه نقصان و سیم؟ مپندار اگر سفله قارون شود که طبع…

بیشتر بخوانید »

حکایت در معنی آسانی پس از دشواری

شنیدم ز پیران شیرین سخن که بود اندر این شهر پیری کهن بسی دیده شاهان و دوران و امر سرآورده…

بیشتر بخوانید »

حکایت مرد کوته نظر و زن عالی همت

یکی طفل دندان برآورده بود پدر سر به فکرت فرو برده بود که من نان و برگ از کجا آرمش؟…

بیشتر بخوانید »

حکایت

شنیدم که صاحبدلی نیکمرد یکی خانه بر قامت خویش کرد کسی گفت می‌دانمت دسترس کزاین خانه بهتر کنی، گفت بس…

بیشتر بخوانید »

حکایت در عزت قناعت

یکی نیشکر داشت در طیفری چپ و راست گردیده بر مشتری به صاحبدلی گفت در کنج ده که بستان و…

بیشتر بخوانید »

حکایت

یکی را ز مردان روشن ضمیر امیر ختن داد طاقی حریر ز شادی چو گلبرگ خندان شکفت نپوشید و دستش…

بیشتر بخوانید »

حکایت

یکی را تب آمد ز صاحبدلان کسی گفت شکر بخواه از فلان بگفت ای پسر تلخی مردنم به از جور…

بیشتر بخوانید »

حکایت در مذلت بسیار خوردن

چه آوردم از بصره دانی عجب حدیثی که شیرین ترست از رطب تنی چند در خرقه راستان گذشتیم بر طرف…

بیشتر بخوانید »

حکایت

سیهکاری از نردبانی فتاد شنیدم که هم در نفس جان بداد پسر چند روزی گرستن گرفت دگر با حریفان نشستن…

بیشتر بخوانید »

سر آغاز

خدا را ندانست و طاعت نکرد که بر بخت و روزی قناعت نکرد قناعت توانگر کند مرد را خبر کن…

بیشتر بخوانید »