باب چهارم در تواضع

حکایت

گدایی شنیدم که در تنگ جای نهادش عمر پای بر پشت پای ندانست بیچاره درویش کوست که رنجیده دشمن نداند…

بیشتر بخوانید »

حکایت ذوالنون مصری

چنین یاد دارم که سقای نیل نکرد آب بر مصر سالی سبیل گروهی سوی کوهساران شدند به فریاد خواهان باران…

بیشتر بخوانید »

حکایت جنید و سیرت او در تواضع

شنیدم که در دشت صنعا جنید سگی دید بر کنده دندان صید ز نیروی سر پنجهٔ شیر گیر فرومانده عاجز…

بیشتر بخوانید »

حکایت زاهد و بربط زن

یکی بربطی در بغل داشت مست به شب در سر پارسایی شکست چو روز آمد آن نیکمرد سلیم بر سنگدل…

بیشتر بخوانید »

حکایت صبر مردان بر جفا

شنیدم که در خاک وخش از مهان یکی بود در کنج خلوت نهان مجرد به معنی نه عارف به دلق…

بیشتر بخوانید »

حکایت امیرالمومنین علی (ع) و سیرت پاک او

کسی مشکلی برد پیش علی مگر مشکلش را کند منجلی امیر عدو بند مشکل گشای جوابش بگفت از سر علم…

بیشتر بخوانید »

حکایت در معنی احتمال از دشمن از بهر دوست

یکی را چو سعدی دلی ساده بود که با ساده رویی در افتاده بود جفا بردی از دشمن سختگوی ز…

بیشتر بخوانید »

حکایت لقمان حکیم

شنیدم که لقمان سیه‌فام بود نه تن‌پرور و نازک اندام بود یکی بندهٔ خویش پنداشتش زبون دید و در کار…

بیشتر بخوانید »

حکایت زاهد تبریزی

عزیزی در اقصای تبریز بود که همواره بیدار و شب خیز بود شبی دید جایی که دزدی کمند بپیچید و…

بیشتر بخوانید »

حکایت در محرومی خویشتن بینان

یکی در نجوم اندکی دست داشت ولی از تکبر سری مست داشت بر گوشیار آمد از راه دور دلی پر…

بیشتر بخوانید »