بوستان

حکایت بت پرست نیازمند

مغی در به روی از جهان بسته بود بتی را به خدمت میان بسته بود پس از چند سال آن…

بیشتر بخوانید »

حکایت

شنیدم که مستی ز تاب نبید به مقصورهٔ مسجدی در دوید بنالید بر آستان کرم که یارب به فردوس اعلی…

بیشتر بخوانید »

حکایت

به صنعا درم طفلی اندر گذشت چه گویم کز آنم چه بر سر گذشت! قضا نقش یوسف جمالی نکرد که…

بیشتر بخوانید »

سرآغاز

بیا تا برآریم دستی ز دل که نتوان برآورد فردا ز گل به فصل خزان درنبینی درخت که بی برگ…

بیشتر بخوانید »

حکایت زلیخا با یوسف (ع)

زلیخا چو گشت از می عشق مست به دامان یوسف درآویخت دست چنان دیو شهوت رضا داده بود که چون…

بیشتر بخوانید »

مثل

پلیدی کند گربه بر جای پاک چو زشتش نماید بپوشد به خاک تو آزادی از ناپسندیده‌ها نترسی که بر وی…

بیشتر بخوانید »

حکایت سفر حبشه

غریب آمدم در سواد حبش دل از دهر فارغ سر از عیش خوش به ره بر یکی دکه دیدم بلند…

بیشتر بخوانید »

حکایت

یکی را به چوگان مه دامغان بزد تا چو طبلش بر آمد فغان شب از بی قراری نیارست خفت بر…

بیشتر بخوانید »

حکایت

همی یادم آید ز عهد صغر که عیدی برون آمدم با پدر به بازیچه مشغول مردم شدم در آشوب خلق…

بیشتر بخوانید »

حکایت مست خرمن سوز

یکی غله مرداد مه توده کرد ز تیمار دی خاطر آسوده کرد شبی مست شد و آتشی برفروخت نگون بخت…

بیشتر بخوانید »