ترجیعات

چهل و چهارم

گر مه و گز زهره و گر فرقدی از همه سعدان فلک اسعدی نیستی از چرخ و ازین آسمان سخت لطیفی، ز کجا آمدی؟ چونک به صورت تو ممثل شوی ماه رخ و دلبر و زیبا قدی از تو پدید آمده سودای عشق وز تو بود خوبی و زیبا خدی گم شدهٔ هر دل و اندیشهٔ هرچه شود یاوه توش …

بیشتر بخوانید »

چهل و سوم

زین دودناک خانه گشادند روزنی شد دود و، اندر آمد خورشید روشنی آن خانه چیست؟ سینه و آن، دود چیست؟ فکر ز اندیشه گشت عیش تو اشکسته گردنی بیدار شو، خلاص شو از فکر و از خیال یارب، فرست خفتهٔ ما را دهل زنی خفته هزار غم خورد از بهر هیچ چیز در خواب، گرگ بیند، یا خوف ره‌زنی در …

بیشتر بخوانید »

چهل و دوم

ماییم و بخت خندان، تا تو امیر مایی ای شیوهات شیرین، تو جان شیوهایی آن لب که بسته باشد، خندان کنیش در حین چشمی که درد دارد، او را چو توتیایی سوگند خورده باشد، تا من زیم، نخندم سوگند او بسوزد، چون چهره برگشایی هر مردهٔ که خواهی برگیر و امتحان کن پاره کند کفن را، گیرد قدح ربایی روزی …

بیشتر بخوانید »

چهل و یکم

تو برو، که من ازینجا بنمی‌روم به جایی کی رود ز پیش یاری، قمری، قمر لقایی؟! تو برو، که دست و پایی بزنی به جهد و کسبی که مرا ز دست عشقش بنماند دست و پایی که به عقل خودشناسی، تو بهای هر متاعی که مرا نماند عقلی ز مهی، گران‌بهایی بر خلق عشق و سودا گنهی کبیره آمد که …

بیشتر بخوانید »

چهلم

هله نوش کن شرابی، شده آتشی به تیزی سوی من بیا و بستان بدو دست، تا نریزی قدح و می گزیده، ز کف خدا رسیده چو خوری، چنان بیفتی که به حشر بر نخیزی و اگر کشی تو گردن، ز می و شراب خوردن دهمت به قهر خوردن، تو ز من کجا گریزی؟! بربود جام مهرش، چو تو صد هزار …

بیشتر بخوانید »

سی و نهم

مستیان در عربده، رفتند و رفتم گوشهٔ با دو یار رازدان و هم‌ره و هم توشهٔ اندران گوشه بدیدم آفتابی کز تفش جان و دل چون قازغان شد جوش اندر جوشهٔ پست و بالای نهاد من هوای او گرفت چون ملخ در کشت افتد بر سر هر خوشهٔ من خود از فتنه و بلا بگریختم در گوشها خود من از …

بیشتر بخوانید »

سی و هشتم

هر روز بگه ز در درآیی بر دست شراب آشنایی بر ما خوانی سلام سوزان یا رب، چه لطیف و خوش، بلایی! ما را ببری ز سر به عشوه دیوانه کنی، و های هایی ما را چه عدم، چه هست، چون تو در نیست، وجود می‌نمایی دی کرده هزار گونه توبه بگرفته طریق پارسایی چون بیند توبه روی خوبت داند …

بیشتر بخوانید »

سی ‌و هفتم

ای بانگ و صلای آن جهانی ای آمده تا مرا بخوانی ما منتظر دم تو بودیم شادآ، که رسول لامکانی هین، قصهٔ آن بهار برگو چون طوطی آن شکرستانی افسرده شدیم و زرد گشتیم از زمزمهٔ دم خزانی ما را برهان ز مکر این پیر ما را برسان بدان جوانی زهر آمد آن شکر، که او داد سردی و فسردگی …

بیشتر بخوانید »

سی و ششم

فتاد این دل به عشق پادشاهی دو عالم را ز لطف او پناهی اگر لطفش نماید رخ به آتش ز آتشها برون روید گیاهی چو بردابرد حسنش دید جانم برفت آن های و هویم، ماند آهی اگر حسنش بتابد بر سر خاک ز هر خاکی برآید قرص ماهی قیامتهای آن چشم سیاهش بپوشانید جانم را سیاهی ز تلخ هجر او، …

بیشتر بخوانید »

سی‌پنجم

زهی دریا زهی بحر حیاتی زهی حسن و جمال و فر ذاتی ز تو جانم براتی خواست از رنج یکی شمعی فرستادش، براتی ز تندی عشق او آهن چو مومست زهی عشق حرون تند عاتی ولیکن سر عشقش شکرستان ز نخلستان ز جوهای فراتی شکر لب، مه رخان جام بر کف تو می‌گو هر کرا خواهی که: « هاتی » …

بیشتر بخوانید »