خانه | مولوی | مثنوی معنوی | دفتر ششم (صفحه 2)

دفتر ششم

بخش ۱۳۰ – باز آمدن زن جوحی به محکمهٔ قاضی سال دوم بر امید وظیفهٔ پارسال و شناختن قاضی او را الی اتمامه

بعد سالی باز جوحی از محن رو به زن کرد و بگفت ای چست زن آن وظیفهٔ پار را تجدید کن پیش قاضی از گلهٔ من گو سخن زن بر قاضی در آمد با زنان مر زنی را کرد آن زن ترجمان تا بنشناسد ز گفتن قاضیش یاد ناید از بلای ماضیش هست فتنه غمرهٔ غماز زن لیک آن صدتو …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۲۹ – در تفسیر این خبر کی مصطفی صلوات‌الله علیه فرمود من کنت مولاه فعلی مولاه تا منافقان طعنه زدند کی بس نبودش کی ما مطیعی و چاکری نمودیم او را چاکری کودکی خلم آلودمان هم می‌فرماید الی آخره

زین سبب پیغامبر با اجتهاد نام خود وان علی مولا نهاد گفت هر کو را منم مولا و دوست ابن عم من علی مولای اوست کیست مولا آنک آزادت کند بند رقیت ز پایت بر کند چون به آزادی نبوت هادیست مؤمنان را ز انبیا آزادیست ای گروه مؤمنان شادی کنید هم‌چو سرو و سوسن آزادی کنید لیک می‌گویید هر …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۲۸ – آمدن نایب قاضی میان بازار و خریداری کردن صندوق را از جوحی الی آخره

نایب آمد گفت صندوقت به چند گفت نهصد بیشتر زر می‌دهند من نمی‌آیم فروتر از هزار گر خریداری گشا کیسه بیار گفت شرمی دار ای کوته‌نمد قیمت صندوق خود پیدا بود گفت بی‌ریت شری خود فاسدیست بیع ما زیر گلیم این راست نیست بر گشایم گر نمی‌ارزد مخر تا نباشد بر تو حیفی ای پدر گفت ای ستار بر مگشای …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۲۷ – رفتن قاضی به خانهٔ زن جوحی و حلقه زدن جوحی به خشم بر در و گریختن قاضی در صندوقی الی آخره

مکر زن پایان ندارد رفت شب قاضی زیرک سوی زن بهر دب زن دو شمع و نقل مجلس راست کرد گفت ما مستیم بی این آب‌خورد اندر آن دم جوحی آمد در بزد جست قاضی مهربی تا در خزد غیر صندوقی ندید او خلوتی رفت در صندوق از خوف آن فتی اندر آمد جوحی و گفت ای حریف اتی وبالم …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۲۶ – مفتون شدن قاضی بر زن جوحی و در صندوق ماندن و نایب قاضی صندوق را خریدن باز سال دوم آمدن زن جوحی بر امید بازی پارینه و گفتن قاضی کی مرا آزاد کن و کسی دیگر را بجوی الی آخر القصه

جوحی هر سالی ز درویشی به فن رو بزن کردی کای دلخواه زن چون سلاحت هست رو صیدی بگیر تا بدوشانیم از صید تو شیر قوس ابرو تیر غمزه دام کید بهر چه دادت خدا از بهر صید رو پی مرغی شگرفی دام نه دانه بنما لیک در خوردش مده کام بنما و کن او را تلخ‌کام کی خورد دانه …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۲۵ – مکرر کردن برادران پند دادن بزرگین را و تاب ناآوردن او آن پند را و در رمیدن او ازیشان شیدا و بی‌خود رفتن و خود را در بارگاه پادشاه انداختن بی‌دستوری خواستن لیک از فرط عشق و محبت نه از گستاخی و لاابالی الی آخره

آن دو گفتندش که اندر جان ما هست پاسخ‌ها چو نجم اندر سما گر نگوییم آن نیاید راست نرد ور بگوییم آن دلت آید به درد هم‌چو چغزیم اندر آب از گفت الم وز خموشی اختناقست و سقم گر نگوییم آتشی را نور نیست ور بگوییم آن سخن دستور نیست در زمان برجست کای خویشان وداع انما الدنیا و ما …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۲۴ – بازگشتن آن شخص شادمان و مراد یافته و خدای را شکر گویان و سجده کنان و حیران در غرایب اشارات حق و ظهور تاویلات آن در وجهی کی هیچ عقلی و فهمی بدانجا نرسد

باز گشت از مصر تا بغداد او ساجد و راکع ثناگر شکرگو جمله ره حیران و مست او زین عجب ز انعکاس روزی و راه طلب کر کجا اومیدوارم کرده بود وز کجا افشاند بر من سیم و سود این چه حکمت بود که قبلهٔ مراد کردم از خانه برون گمراه و شاد تا شتابان در ضلالت می‌شدم هر دم …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۲۳ – مثل

گفت با درویش روزی یک خسی که ترا این‌جا نمی‌داند کسی گفت او گر می‌نداند عامیم خویش را من نیک می‌دانم کیم وای اگر بر عکس بودی درد و ریش او بدی بینای من من کور خویش احمقم گیر احمقم من نیک‌بخت بخت بهتر از لجاج و روی سخت این سخن بر وفق ظنت می‌جهد ورنه بختم داد عقلم هم …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۲۲ – بیان این خبر کی الکذب ریبه والصدق طمانینه

قصهٔ آن خواب و گنج زر بگفت پس ز صدق او دل آن کس شکفت بوی صدقش آمد از سوگند او سوز او پیدا شد و اسپند او دل بیارامد به گفتار صواب آنچنان که تشنه آرامد به آب جز دل محجوب کو را علتیست از نبیش تا غبی تمییز نیست ورنه آن پیغام کز موضع بود بر زند بر …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۲۱ – رسیدن آن شخص به مصر و شب بیرون آمدن به کوی از بهر شبکوکی و گدایی و گرفتن عسس او را و مراد اوحاصل شدن از عسس بعد از خوردن زخم بسیار و عسی ان تکرهوا شیا و هو خیر لکم و قوله تعالی سیجعل الله بعد عسر یسرا و قوله علیه‌السلام اشتدی ازمه تنفرجی و جمیع القرآن و الکتب المنزله فی تقریر هذا

ناگهانی خود عسس او را گرفت مشت و چوبش زد ز صفرا تا شکفت اتفاقا اندر آن شب‌های تار دیده بد مردم ز شب‌دزدان ضرار بود شب‌های مخوف و منتحس پس به جد می‌جست دزدان را عسس تا خلیفه گفت که ببرید دست هر که شب گردد وگر خویش منست بر عسس کرده ملک تهدید و بیم که چرا باشید …

بیشتر بخوانید »