داستان رستم و اسفندیار

بخش ۲۰

چو رستم بدر شد ز پرده‌سرای زمانی همی بود بر در به پای به کریاس گفت ای سرای امید خنک…

بیشتر بخوانید »

بخش ۲۱

چو رستم بیامد به ایوان خویش نگه کرد چندی به دیوان خویش زواره بیامد به نزدیک اوی ورا دید پژمرده…

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۹

چنین پاسخ آوردش اسفندیار که گفتار بیشی نیاید به کار شکم گرسنه روز نیمی گذشت ز گفتار پیکار بسیار گشت…

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۸

چنین گفت رستم به اسفندیار که کردار ماند ز ما یادگار کنون داده باش و بشنو سخن ازین نامبردار مرد…

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۷

چو از رستم اسفندیار این شنید بخندید و شادان دلش بردمید بدو گفت ازین رنج و کردار تو شنیدم همه…

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۵

چنین گفت با رستم اسفندیار که این نیک دل مهتر نامدار من ایدون شنیدستم از بخردان بزرگان و بیداردل موبدان…

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۶

بدو گفت رستم که آرام گیر چه گویی سخنهای نادلپذیر دلت بیش کژی بپالد همی روانت ز دیوان ببالد همی…

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۴

نشست از بر رخش چون پیل مست یکی گرزهٔ گاو پیکر به دست بیامد دمان تا به نزدیک آب سپه…

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۳

چو رستم برفت از لب هیرمند پراندیشه شد نامدار بلند پشوتن که بد شاه را رهنمای بیامد هم‌انگه به پرده…

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۲

بفرمود کاسپ سیه زین کنید به بالای او زین زرین کنید پس از لشکر نامور صدسوار برفتند با فرخ اسفندیار…

بیشتر بخوانید »