خانه | فردوسی | داستان رستم و اسفندیار

داستان رستم و اسفندیار

بخش ۳۱

همی بود بهمن به زابلستان به نخچیر گر با می و گلستان سواری و می خوردن و بارگاه بیاموخت رستم بدان پور شاه به هر چیز پیش از پسر داشتش شب و روز خندان به بر داشتش چو گفتار و کردار پیوسته شد در کین به گشتاسپ بر بسته شد یکی نامه بنوشت رستم به درد همه کار فرزند او …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲۹

چنین گفت با رستم اسفندیار که اکنون سرآمد مرا روزگار تو اکنون مپرهیز و خیز ایدر آی که ما را دگرگونه‌تر گشت رای مگر بشنوی پند و اندرز من بدانی سر مایه و ارز من بکوشی و آن را بجای آوری بزرگی برین رهنمای آوری تهمتن به گفتار او داد گوش پیاده بیامد برش با خروش همی ریخت از دیدگان …

بیشتر بخوانید »

بخش ۳۰

یکی نغز تابوت کرد آهنین بگسترد فرشی ز دیبای چین بیندود یک روی آهن به قیر پراگند بر قیر مشک و عبیر ز دیبای زربفت کردش کفن خروشان برو نامدار انجمن ازان پس بپوشید روشن برش ز پیروزه بر سر نهاد افسرش سر تنگ تابوت کردند سخت شد آن بارور خسروانی درخت چل اشتر بیاورد رستم گزین ز بالا فروهشته …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲۸

بدانست رستم که لابه به کار نیاید همی پیش اسفندیار کمان را به زه کرد و آن تیر گز که پیکانش را داده بد آب رز همی راند تیر گز اندر کمان سر خویش کرده سوی آسمان همی گفت کای پاک دادار هور فزایندهٔ دانش و فر و زور همی بینی این پاک جان مرا توان مرا هم روان مرا …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲۷

سپیده همانگه ز که بر دمید میان شب تیره اندر چمید بپوشید رستم سلیح نبرد همی از جهان آفرین یاد کرد چو آمد بر لشکر نامدار که کین جوید از رزم اسفندیار بدو گفت برخیز ازین خواب خوش برآویز با رستم کینه‌کش چو بشنید آوازش اسفندیار سلیح جهان پیش او گشت خوار چنین گفت پس با پشوتن که شیر بپیچد …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲۵

وزان روی رستم به ایوان رسید مر او را بران گونه دستان بدید زواره فرامرز گریان شدند ازان خستگیهاش بریان شدند ز سربر همی کند رودابه موی بر آواز ایشان همی خست روی زواره به زودی گشادش میان ازو برکشیدند ببر بیان هرانکس که دانا بد از کشورش نشستند یکسر همه بر درش بفرمود تا رخش را پیش اوی ببردند …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲۶

ببودند هر دو بران رای مند سپهبد برآمد به بالا بلند از ایوان سه مجمر پر آتش ببرد برفتند با او سه هشیار و گرد فسونگر چو بر تیغ بالا رسید ز دیبا یکی پر بیرون کشید ز مجمر یکی آتشی برفروخت به بالای آن پر لختی بسوخت چو پاسی ازان تیره شب درگذشت تو گفتی چو آهن سیاه ابر …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲۴

کمان برگرفتند و تیر خدنگ ببردند از روی خورشید رنگ ز پیکان همی آتش افروختند به بر بر زره را همی دوختند دل شاه ایران بدان تنگ شد بروها و چهرش پر آژنگ شد چو او دست بردی به سوی کمان نرستی کس از تیر او بی‌گمان به رنگ طبرخون شدی این جهان شدی آفتاب از نهیبش نهان یکی چرخ …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲۳

بدانگه که رزم یلان شد دراز همی دیر شد رستم سرفراز زواره بیاورد زان سو سپاه یکی لشکری داغ‌دل کینه‌خواه به ایرانیان گفت رستم کجاست برین روز بیهوده خامش چراست شما سوی رستم به جنگ آمدید خرامان به چنگ نهنگ آمدید همی دست رستم نخواهید بست برین رزمگه بر نشاید نشست زواره به دشنام لب برگشاد همی کرد گفتار ناخوب …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲۲

چو شد روز رستم بپوشید گبر نگهبان تن کرد بر گبر ببر کمندی به فتراک زین‌بر ببست بران بارهٔ پیل پیکر نشست بفرمود تا شد زواره برش فراوان سخن راند از لشکرش بدو گفت رو لشکر آرای باش بر کوههٔ ریگ بر پای باش بیامد زواره سپه گرد کرد به میدان کار و به دشت نبرد تهمتن همی رفت نیزه …

بیشتر بخوانید »