فردوسی

بخش ۳۹

کنون داستانهای دیرینه گوی سخنهای بهرام چوبینه گوی که چون او سوی شهر ترکان رسید به نزد دلیر و بزرگان…

بیشتر بخوانید »

بخش ۳۷

بخراد برزین بفرمود شاه که رو عرض گه ساز ودیوان بخواه همه لشکر رومیان عرض کن هر آنکس که هستند…

بیشتر بخوانید »

بخش ۳۸

مرا سال بگذشت برشست و پنج نه نیکو بود گر بیازم به گنج مگر بهره بر گیرم از پند خویش…

بیشتر بخوانید »

بخش ۳۶

دگر روز خسرو بیاراست گاه به سر برنهاد آن کیانی کلاه نهادند در گلشن سور خوان چنین گفت پس رومیان…

بیشتر بخوانید »

بخش ۳۵

ازین سوی خسرو بران رزمگاه بیامد که بهرام بد با سپاه همه رزمگاهش به تاراج داد سپه را همه بدره…

بیشتر بخوانید »

بخش ۳۴

چو خورشید روشن بیاراست گاه طلایه بیامد ز نزدیک شاه به پرده سرای اندرون کس ندید همان خیمه بر پای…

بیشتر بخوانید »

بخش ۳۲

چو بر زد ز دریا درفش سپید ستاره شد از تیرگی ناامید تبیره زنان از دو پرده سرای برفتند با…

بیشتر بخوانید »

بخش ۳۳

هم آنگه ز کوه اندر آمد سپاه جهان شد ز گرد سواران سیاه وزان روی بهرام لشکر براند به روز…

بیشتر بخوانید »

بخش ۳۱

چوخورشید برزد سراز تیره کوه خروشی برآمد زهر دو گروه که گفتی زمین گشت گردان سپهر گر از تیغها تیره…

بیشتر بخوانید »

بخش ۳۰

بیامد به نزدیک چوبینه مرد شنیده سخنها همه یادکرد چو مرد جهانجوی نامه بخواند هوارا بخواند وخرد را براند ازان…

بیشتر بخوانید »
دکمه بازگشت به بالا
بستن