خانه | فردوسی (صفحه 5)

فردوسی

بخش ۴

کنون شیرین بار بد گوش دار سر مهتران رابه آغوش دار چو آگاه شد بار بد زانک شاه به پرداخت بی داد و بی‌کام گاه ز جهرم بیامد سوی طیسفون پر از آب مژگان و دل پر ز خون بیامد بدان خانه او را بدید شده لعل رخسار او شنبلید زمانی همی‌بود در پیش شاه خروشان بیامد سوی بارگاه همی …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲

بدان نامور گفت پاسخ شنو یکایک ببر سوی سالار نو به گویش که زشت کسان را مجوی جز آن را که برتابی از ننگ روی سخن هرچ گفتی نه گفتارتست مماناد گویا زبانت درست مگو آنچ بدخواه تو بشنود ز گفتار بیهوده شادان شود بدان گاه چندان نداری خرد که مغزت بدانش خرد پرورد به گفتار بی‌بر چو نیرو کنی …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱

چو شیروی بنشست برتخت ناز به سر برنهاد آن کیی تاج آز برفتند گوینده ایرانیان برو خواندند آفرین کیان همی‌گفت هریک به بانگ بلند که ای پر هنر خسرو ارجمند چنان هم که یزدان تو را داد تاج نشستی به آرام بر تخت عاج بماناد گیتی به فرزند تو چنین هم به خویشان و پیوند تو چنین داد پاسخ بدیشان …

بیشتر بخوانید »

بخش ۷۵

همان زاد فرخ بدرگاه بر همی‌بود و کس را ندادی گذر که آگه شدی زان سخن شهریار به درگاه بر بود چون پرده دار چو پژمرده شد چادر آفتاب همی‌ساخت هر مهتری جای خواب بفرمود تا پاسبانان شهر هر آنکس که از مهتری داشت بهر برفتند یکسر سوی بارگاه بدان جای شادی و آرام شاه بدیشان چنین گفت کامشب خروش …

بیشتر بخوانید »

بخش ۷۶

همی‌بود خسرو بران مرغزار درخت بلند ازبرش سایه دار چو بگذشت نیمی ز روز دراز بنان آمد آن پادشا رانیاز به باغ اندرون بد یکی پایکار که نشناختی چهرهٔ شهریار پرستنده راگفت خورشید فش که شاخی گهر زین کمر بازکش بران شاخ برمهرهٔ زر پنج ز هرگونه مهره بسی برده رنج چنین گفت با باغبان شهریار که این مهره‌ها تا …

بیشتر بخوانید »

بخش ۷۴

بدانست هم زاد فرخ که شاه ز لشکر همه زو شناسد گناه چو آمد برون آن بد اندیش شاه نیارست شد نیز در پیشگاه بدر بر همی‌بود تا هرکسی همی‌کرد زان آزمایش بسی همی‌ساخت همواره تا آن سپاه به پیچید یکسر ز فرمان شاه همی‌راند با هر کسی داستان شدند اندر آن کار همداستان که شاهی دگر برنشیند به تخت …

بیشتر بخوانید »

بخش ۷۲

کنون از بزرگی خسرو سخن بگویم کنم تازه روز کهن بران سان بزرگی کس اندر جهان ندارد بیاد از کهان و مهان هر آنکس که او دفتر شاه خواند ز گیتیش دامن بباید فشاند سزد گر بگویم یکی داستان که باشد خردمند هم داستان مبادا که گستاخ باشی به دهر که از پای زهرش فزونست زهر مساایچ با آز و …

بیشتر بخوانید »

بخش ۷۳

بدان نامور تخت و جای مهی بزرگی و دیهیم شاهنشهی جهاندار هم داستانی نکرد از ایران و توران برآورد گرد چو آن دادگر شاه بیداد گشت ز بیدادی کهتران شادگشت بیامد فرخ زاد آزرمگان دژم روی با زیردستان ژکان ز هرکس همی خواسته بستدی همی این بران آن برین بر زدی به نفرین شد آن آفرینهای پیش که چون گرگ …

بیشتر بخوانید »

بخش ۷۱

از ایوان خسرو کنون داستان بگویم که پیش آمد از راستان جهان بر کهان و مهان بگذرد خردمند مردم چرا غم خورد بسی مهتر و کهتر از من گذشت نخواهم من از خواب بیدار گشت هماناکه شد سال بر شست و شش نه نیکو بود مردم پیرکش چواین نامور نامه آید ببن زمن روی کشور شود پر سخن ازان پس …

بیشتر بخوانید »

بخش ۷۰

همی هر زمان شاه برتر گذشت چوشد سال شاهیش بر بیست و هشت کسی رانشد بر درش کار بد ز درگاه آگاه شد بار بد بدو گفت هر کس که شاه جهان گزیدست را مشگری در نهان اگر با تو او را برابر کند تو را بر سر سرکش افسر کند چو بشنید مرد آن بجوشیدش آز وگر چه نبودش …

بیشتر بخوانید »