خانه | فردوسی (صفحه 4)

فردوسی

پادشاهی فرخ زاد

ز جهرم فرخ زاد راخواندند بران تخت شاهیش بنشاندند چو برتخت بنشست و کرد آفرین ز نیکی دهش بر جهان آفرین منم گفت فرزند شاهنشهان نخواهم جز از ایمنی در جهان ز گیتی هرآنکس که جوید گزند چو من شاه باشم نگردد بلند هر آنکس که جوید به دل راستی نیارد به کار اندرون کاستی بدارمش چون جان پاک ارجمند …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱

چو بگذشت زو شاه شد یزدگرد به ماه سفندار مذ روز ارد چه گفت آن سخنگوی مرد دلیر چو از گردش روز برگشت سیر که باری نزادی مرا مادرم نگشتی سپهر بلند از برم به پرگار تنگ و میان دو گوی چه گویم جز از خامشی نیست روی نه روز بزرگی نه روز نیاز نماند همی برکسی بر دراز زمانه …

بیشتر بخوانید »

پادشاهی آزرم دخت

یکی دخت دیگر بد آزرم نام ز تاج بزرگان رسیده به کام بیامد به تخت کیان برنشست گرفت این جهان جهان رابه دست نخستین چنین گفت کای بخردان جهان گشته و کار کرده ردان همه کار بر داد و آیین کنیم کزین پس همه خشت بالین کنیم هر آنکس که باشد مرا دوستدار چنانم مر او را چو پروردگار کس …

بیشتر بخوانید »

پادشاهی پوران دخت

یکی دختری بود پوران بنام چو زن شاه شد کارها گشت خام بران تخت شاهیش بنشاندند بزرگان برو گوهر افشاندند چنین گفت پس دخت پوران که من نخواهم پراگندن انجمن کسی راکه درویش باشد ز گنج توانگر کنم تانماند به رنج مبادا ز گیتی کسی مستمند که از درد او بر من آید گزند ز کشور کنم دور بدخواه را …

بیشتر بخوانید »

فرایین چو تاج کیان برنهاد همی‌گفت چیزی که آمدش یاد همی‌گفت شاهی کنم یک زمان نشینم برین تخت بر شادمان به از بندگی توختن شست سال برآورده رنج و فرو برده یال پس از من پسر بر نشیند بگاه نهد بر سر آن خسروانی کلاه نهانی بدو گفت مهتر پسر که اکنون به گیتی توی تا جور مباش ایمن و …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱

چو بنشست بر تخت شاه اردشیر از ایران برفتند برنا و پیر بسی نامداران گشته کهن بدان تا چگونه سرآید سخن زبان برگشاد اردشیر جوان چنین گفت کای کار دیده گوان هر آنکس که برگاه شاهی نشست گشاده زبان باد و یزدان پرست بر آیین شاهان پیشین رویم همان از پس فره و دین رویم ز یزدان نیکی دهش یاد …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲

پس آگاهی به نزد گر از که زو بود خسرو بگرم و گداز فرستاد گوینده‌ای راز روم که در خاک شد تاج شیروی شوم که جانش به دوزخ گرفتار باد سر دخمهٔ او نگون سار باد که دانست هرگز که سرو بلند به باغ از گیا یافت خواهد گزند چو خسرو که چشم و دل روزگار نبیند چنو نیز یک …

بیشتر بخوانید »

بخش ۶

چو آوردم این روز خسرو ببن ز شیروی و شیرین گشایم سخن چو پنجاه و سه روز بگذشت زین که شد کشته آن شاه با آفرین به شیرین فرستاد شیروی کس که ای نره جادوی بی‌دست رس همه جادویی دانی و بدخویی به ایران گنکار ترکس تویی به تنبل همی‌داشتی شاه را به چاره فرود آوری ماه را بترس ای …

بیشتر بخوانید »

بخش ۵

هر آنکس که بد کرد با شهریار شب و روز ترسان بد از روزگار چو شیروی ترسنده و خام بود همان تخت پیش اندرش دام بود بدانست اختر شمر هرک دید که روز بزرگان نخواهد رسید برفتند هرکس که بد کرده بود بدان کار تاب اندر آورده بود ز درگاه یکسر به نزد قباد از آن کار تاب بیداد کردند …

بیشتر بخوانید »

بخش ۳

چوبشنید شیروی بگریست سخت دلش گشت ترسان ازان تاج وتخت چوازپیش برخاستند آن گروه که او راهمی‌داشتندی ستوه به گفتار زشت و به خون پدر جوان را همی‌سوختندی جگر فرود آمد از تخت شاهی قباد دودست گرامی به سر برنهاد ز مژگان همی بر برش خون چکید چو آگاهی او به دشمن رسید چوبرزد سرازتیره کوه آفتاب بد اندیش را …

بیشتر بخوانید »