خانه | فردوسی (صفحه 10)

فردوسی

بخش ۲۹

چوآمد به بهرام زین آگهی که تازه شد آن فر شاهنشهی همانگه ز لشکر یکی نامجوی نگه کرد با دانش و آب روی کجا نام او بود دانا پناه که بهرام را او بدی نیک خواه دبیر سرافراز را پیش خواند سخنهای بایسته چندی براند بفرمود تا نامه‌های بزرگ نویسد بران مهتران سترگ بگستهم و گردوی و بندوی گرد که …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲۷

وزان پس چو دانست کامد سپاه جهان شد ز گرد سواران سیاه گزین کرد زان رومیان صدهزار همه نامدار ازدرکارزار سلیح و درم خواست واسپان جنگ سرآمد برو روزگار درنگ یکی دخترش بود مریم بنام خردمند و با سنگ و با رای وکام بخسرو فرستاد به آیین دین همی‌خواست ازکردگار آفرین بپذرفت دخترش گستهم گرد به آیین نیکو بخسرو سپرد …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲۸

بهشتم بیاراست خورشید چهر سپه را بکردار گردان سپهر ز درگاه برخاست آوای کوس هواشد زگرد سپاه آبنوس سپاهی گزین کرد زآزادگان بیام سوی آذرابادگان دو هفته برآمد بفرمان شاه بلشکر گه آمد دمادم سپاه سرا پردهٔ شاه بردشت دوک چنان لشکری گشن وراهی سه دوک نیاطوس را داد لشکر همه بدو گفت مهتر تویی بررمه وزان جایگه با سواران …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲۶

بدو گفت قیصر که جاوید زی که دستور شاهنشهان را سزی یکی خانه دارم در ایوان شگفت کزین برتو را ندازه نتوان گرفت یکی اسب و مردی بروبر سوار کز انجا شگفتی شود هوشیار چوبینی ندانی که این بند چیست طلسمست گر کردهٔ ایزدیست چو خراد برزین شنید این سخن بیامد بران جایگاه کهن بدیدش یکی جای کرده بلند سوار …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲۵

چو خورشید گردنده بی‌رنگ شد ستاره به برج شباهنگ شد به فرمود قیصر به نیرنگ ساز که پیش آرد اندیشه‌های دراز بسازید جای شگفتی طلسم که کس بازنشناسد او را به جسم نشسته زنی خوب برتخت ناز پراز شرم با جامه‌های طراز ازین روی و زان رو پرستندگان پس پشت و پیش اندرش بندگان نشسته بران تخت بی گفت وگوی …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲۴

چو آن نامه نزدیک خسرو رسید زپیوستن آگاهی نو رسید به ایرانیان گفت کامروز مهر دگرگونه گردد همی برسپهر زقیصر یک نامه آمد بلند سخن گفتنش سر به سر سودمند همی راه جوید که دیرینه کین ببرد ز روم و ز ایران زمین چنین یافت پاسخ زایرانیان که هرگز نه برخاست کین ازمیان چواین راست گردد بهنگام تو نویسند برتاجها …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲۳

هم آنگه یکی نامه بنوشت زود بران آفرین آفرین بر فزود که با موبد یکدل و پاک رای ز دیم از بد و نیک ناباک رای ز هرگونه‌ای داستانها زدیم بران رای پیشینه باز آمدیم کنون رای و گفتارها شد ببن گشادم در گنجهای کهن به قسطنیه در فراوان سپاه ندارم که دارند کشور نگاه سخنها ز هرگونه آراستیم ز …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲۱

ز بیگانه قیصر به پرداخت جای پر اندیشه بنشست با رهنمای به موبد چنین گفت کای دادخواه ز گیتی گرفتست ما را پناه بسازیم تا او بنیرو شود وزان کهتر بد بی‌آهوشود به قیصر چنین گفت پس رهنمای که از فیلسوفان پاکیزه رای بباید تنی چند بیداردل که بندند با ما بدین کار دل فرستاد کس قیصر نامدار برفتند زان …

بیشتر بخوانید »

بخش ۲۲

چوقیصر نگه کرد و نامه بخواند ز هر گونه اندیشه بر دل براند ازان پس بدستور پرمایه گفت که این راز را بازخواه از نهفت نگه کن خسرو بدین کار زار شود شاد اگر پیچد از روزگار گرای دون که گویی که پیروز نیست ازان پس و را نیز نوروز نیست بمانیم تا سوی خاقان شود چو بیمار شد نزد …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۹

چوآمد بران شارستان شهریار سوار آمد از قیصر نامدار که چیزی کزین مرز باید بخواه مدار آرزو را ز شاهان نگاه که هرچند این پادشاهی مراست تو را با تن خویش داریم راست بران شارستان ایمن و شاد باش ز هر بد که اندیشی آزاد باش همه روم یکسر تو را کهترند اگر چند گردنکش و مهترند تو را تا …

بیشتر بخوانید »