خانه | فردوسی | فریدون (صفحه 2)

فریدون

بخش ۱۶- آگاهى شدن سلم و تور از منوچهر

به سلم و به تور آمد این آگهی که شد روشن آن تخت شاهنشهی دل هر دو بیدادگر پر نهیب که اختر همی رفت سوی نشیب نشستند هر دو به اندیشگان شده تیره روز جفاپیشگان یکایک بران رایشان شد درست کزان روی شان چاره بایست جست که سوی فریدون فرستند کس به پوزش کجا چاره این بود بس بجستند از …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۷- پیام فرستادن پسران نزد فریدون‏

فرستاده آمد دلی پر سخن سخن را نه سر بود پیدا نه بن اباپیل و با گنج و با خواسته به درگاه شاه آمد آراسته به شاه آفریدون رسید آگهی بفرمود تا تخت شاهنشهی به دیبای چینی بیاراستند کلاه کیانی بپیراستند نشست از بر تخت پیروزه شاه چو سرو سهی بر سرش گرد ماه ابا تاج و با طوق و …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۵- زادن منوچهر از مادرش‏

یکی پور زاد آن هنرمند ماه چگونه سزاوار تخت و کلاه چو از مادر مهربان شد جدا سبک تاختندش به نزدنیا بدو گفت موبد که ای تاجور یکی شادکن دل به ایرج نگر جهان‌بخش را لب پر از خنده شد تو گفتی مگر ایرجش زنده شد نهاد آن گرانمایه را برکنار نیایش همی کرد با کردگار همی گفت کاین روز …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۳- آگاهى یافتن فریدون از کشته شدن ایرج‏

فریدون نهاده دو دیده به راه سپاه و کلاه آرزومند شاه چو هنگام برگشتن شاه بود پدر زان سخن خود کی آگاه بود همی شاه را تخت پیروزه ساخت همی تاج را گوهر اندر شاخت پذیره شدن را بیاراستند می و رود و رامشگران خواستند تبیره ببردند و پیل از درش ببستند آذین به هر کشورش به زین اندرون بود …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۴- گفتار اندر زادن دختر ایرج

برآمد برین نیز یک چندگاه شبستان ایرج نگه کرد شاه یکی خوب و چهره پرستنده دید کجا نام او بود ماه‌آفرید که ایرج برو مهر بسیار داشت قضا را کنیزک ازو بار داشت پری چهره را بچه بود در نهان از آن شاد شد شهریار جهان از آن خوب‌رخ شد دلش پرامید به کین پسر داد دل را نوید چو …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۲- کشته شدن ایرج بر دست برادران‏

چو برداشت پرده ز پیش آفتاب سپیده برآمد به پالود خواب دو بیهوده را دل بدان کار گرم که دیده بشویند هر دو ز شرم برفتند هر دو گرازان ز جای نهادند سر سوی پرده‌سرای چو از خیمه ایرج به ره بنگرید پر از مهر دل پیش ایشان دوید برفتند با او به خیمه درون سخن بیشتر بر چرا رفت …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۱- شکیبایى ایرج و برترى عقلش‏

چو تنگ اندر آمد به نزدیکشان نبود آگه از رای تاریکشان پذیره شدندش به آیین خویش سپه سربسر باز بردند پیش چو دیدند روی برادر به مهر یکی تازه‌تر برگشادند چهر دو پرخاشجوی با یکی نیک خوی گرفتند پرسش نه بر آرزوی دو دل پر ز کینه یکی دل به جای برفتند هر سه به پرده سرای به ایرج نگه …

بیشتر بخوانید »

بخش ۹- رفتن ایرج بسوى پدر

فرستادهٔ سلم چون گشت باز شهنشاه بنشست و بگشاد راز گرامی جهانجوی را پیش خواند همه گفتها پیش او بازراند ورا گفت کان دو پسر جنگجوی ز خاور سوی ما نهادند روی از اختر چنین استشان بهره خود که باشند شادان به کردار بد دگر آنکه دو کشور آبشخورست که آن بومها را درشتی برست برادرت چندان برادر بود کجا …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۰- رفتن ایرج به نزد برادران‏

یکی نامه بنوشت شاه زمین به خاور خدای و به سالار چین سر نامه کرد آفرین خدای کجا هست و باشد همیشه به جای چنین گفت کاین نامهٔ پندمند به نزد دو خورشید گشته بلند دو سنگی دو جنگی دو شاه زمین میان کیان چون درخشان نگین از آنکو ز هر گونه دیده جهان شده آشکارا برو بر نهان گرایندهٔ …

بیشتر بخوانید »

بخش ۸- پاسخ دادن فریدون پسران را

فریدون بدو پهن بگشاد گوش چو بشنید مغزش برآمد به جوش فرستاده را گفت کای هوشیار بباید ترا پوزش اکنون به کار که من چشم از ایشان چنین داشتم همی بر دل خویش بگذاشتم که از گوهر بد نیاید مهی مرا دل همی داد این آگهی بگوی آن دو ناپاک بیهوده را دو اهریمن مغز پالوده را انوشه که کردید …

بیشتر بخوانید »