Warning: file_put_contents(): Only 4096 of 26738 bytes written, possibly out of free disk space in /home/mastaneh/public_html/wp/wp-content/plugins/wordpress-seo-premium/mrcode/license.php on line 0

Warning: Cannot modify header information - headers already sent by (output started at /home/mastaneh/public_html/wp/wp-content/plugins/wordpress-seo-premium/mrcode/license.php:0) in /home/mastaneh/public_html/wp/wp-includes/feed-rss2.php on line 8
سعدی, نویسنده در مستانه https://mastaneh.ir/author/saadi/ پرتال شعر پارسی Mon, 25 Dec 2017 20:58:27 +0000 fa-IR hourly 1 https://wordpress.org/?v=6.8.5 https://mastaneh.ir/wp/wp-content/uploads/2020/03/cropped-MSTN-1-32x32.jpg سعدی, نویسنده در مستانه https://mastaneh.ir/author/saadi/ 32 32 حکایت شمارهٔ ۸ https://mastaneh.ir/saadi/golestan/gb6/gb6-8/ https://mastaneh.ir/saadi/golestan/gb6/gb6-8/#respond Tue, 14 Apr 2015 13:32:55 +0000 http://ehsan.mastaneh.ir/wordpress/1394/01/%d8%ad%da%a9%d8%a7%db%8c%d8%aa-%d8%b4%d9%85%d8%a7%d8%b1%d9%87%d9%94-%db%b8-6/ پیر مردی را گفتند چرا زن نکنی گفت با پیر زنانم عیشی نباشد. گفتند جوانی بخواه چو مکنت داری. گفت مرا که پیرم با پیر زنان الفت نیست پس او را که جوان باشد با من که پیرم چه دوستی صورت بندد؟ زور باید نه زر که بانو را گزری دوستتر که ده من گوشت

نوشته حکایت شمارهٔ ۸ اولین بار در مستانه. پدیدار شد.

]]>

پیر مردی را گفتند چرا زن نکنی گفت با پیر زنانم عیشی نباشد. گفتند جوانی بخواه چو مکنت داری. گفت مرا که پیرم با پیر زنان الفت نیست پس او را که جوان باشد با من که پیرم چه دوستی صورت بندد؟

زور باید نه زر که بانو را

گزری دوستتر که ده من گوشت

نوشته حکایت شمارهٔ ۸ اولین بار در مستانه. پدیدار شد.

]]>
https://mastaneh.ir/saadi/golestan/gb6/gb6-8/feed/ 0
حکایت شمارهٔ ۹ https://mastaneh.ir/saadi/golestan/gb6/gb6-9/ https://mastaneh.ir/saadi/golestan/gb6/gb6-9/#respond Tue, 14 Apr 2015 13:32:55 +0000 http://ehsan.mastaneh.ir/wordpress/1394/01/%d8%ad%da%a9%d8%a7%db%8c%d8%aa-%d8%b4%d9%85%d8%a7%d8%b1%d9%87%d9%94-%db%b9-6/ به دوستان گله آغاز کرد و حجت ساختم که خان و مان من این شوخ دیده پاک برُفت شنیده‌ام که درین روزها کهن پیری خیال بست به پیرانه سر که گیرد جفت بخواست دخترکی خبروی گوهر نام چو درج گوهرش از چشم مردمان بنهفت چنان که رسم عروسی بود تماشا بود ولی به حمله اوّل …

نوشته حکایت شمارهٔ ۹ اولین بار در مستانه. پدیدار شد.

]]>

به دوستان گله آغاز کرد و حجت ساختم که خان و مان من این شوخ دیده پاک برُفت

شنیده‌ام که درین روزها کهن پیری

خیال بست به پیرانه سر که گیرد جفت

بخواست دخترکی خبروی گوهر نام

چو درج گوهرش از چشم مردمان بنهفت

چنان که رسم عروسی بود تماشا بود

ولی به حمله اوّل عصای شیخ بخفت

کمان کشید و نزد بر هدف که نتوان دوخت

مگر به خامه فولاد جامه هنگفت

پس از خلافت و شنعت گناه دختر نیست

ترا که دست بلرزد گهر چه دانی سفت

سود دریا نیک بودی گر نبودی بیم موج

صحبت گل خوش بدی گر نیستی تشویش خار

دوش چون طاووس می نازیدم اندر باغ وصل

دیگر امروز از فراق یار می پیچم چو مار

نوشته حکایت شمارهٔ ۹ اولین بار در مستانه. پدیدار شد.

]]>
https://mastaneh.ir/saadi/golestan/gb6/gb6-9/feed/ 0
حکایت شمارهٔ ۱ https://mastaneh.ir/saadi/golestan/gb7/gb7-1/ https://mastaneh.ir/saadi/golestan/gb7/gb7-1/#comments Tue, 14 Apr 2015 13:32:55 +0000 http://ehsan.mastaneh.ir/wordpress/1394/01/%d8%ad%da%a9%d8%a7%db%8c%d8%aa-%d8%b4%d9%85%d8%a7%d8%b1%d9%87%d9%94-%db%b1-7/ یکی را از وزرا پسری کودن بود پیش یکی از دانشمندان فرستاد که مرین را تربیتی میکن مگر که عاقل شود. روزگاری تعلیم کردش و مؤثر نبود، پیش پدرش کس فرستاد که این عاقل نمیشود و مرا دیوانه کرد. چون بود اصل گوهرى قابل تربیت را در او اثر باشد هیچ صیقل نکو نخواهد کرد …

نوشته حکایت شمارهٔ ۱ اولین بار در مستانه. پدیدار شد.

]]>

یکی را از وزرا پسری کودن بود پیش یکی از دانشمندان فرستاد که مرین را تربیتی میکن مگر که عاقل شود. روزگاری تعلیم کردش و مؤثر نبود، پیش پدرش کس فرستاد که این عاقل نمیشود و مرا دیوانه کرد.

چون بود اصل گوهرى قابل

تربیت را در او اثر باشد

هیچ صیقل نکو نخواهد کرد

آهنی را که بد گهر باشد

خر عیسی گرش به مکه برند

چون بیاید هنوز خر باشد

نوشته حکایت شمارهٔ ۱ اولین بار در مستانه. پدیدار شد.

]]>
https://mastaneh.ir/saadi/golestan/gb7/gb7-1/feed/ 3
حکایت شمارهٔ ۴ https://mastaneh.ir/saadi/golestan/gb6/gb6-4/ https://mastaneh.ir/saadi/golestan/gb6/gb6-4/#comments Tue, 14 Apr 2015 13:32:54 +0000 http://ehsan.mastaneh.ir/wordpress/1394/01/%d8%ad%da%a9%d8%a7%db%8c%d8%aa-%d8%b4%d9%85%d8%a7%d8%b1%d9%87%d9%94-%db%b4-6/ روزی به غرور جوانی سخت رانده بودم و شبانگاه به پای کریوه‌ای سست مانده. پیرمردی ضعیف از پس کاروان همی‌آمد و گفت چه نشینی که نه جای خفتنست؟ گفتم چون روم که نه پای رفتنست. گفت این نشنیدی که صاحب دلان گفته‌اند رفتن و نشستن به که دویدن و گسستن ای که مشتاق منزلى ، …

نوشته حکایت شمارهٔ ۴ اولین بار در مستانه. پدیدار شد.

]]>

روزی به غرور جوانی سخت رانده بودم و شبانگاه به پای کریوه‌ای سست مانده. پیرمردی ضعیف از پس کاروان همی‌آمد و گفت چه نشینی که نه جای خفتنست؟ گفتم چون روم که نه پای رفتنست. گفت این نشنیدی که صاحب دلان گفته‌اند رفتن و نشستن به که دویدن و گسستن

ای که مشتاق منزلى ، مشتاب

پند من کار بند و صبر آموز

اسب تازی دو تک رود به شتاب

واشتر آهسته میرود شب و روز

نوشته حکایت شمارهٔ ۴ اولین بار در مستانه. پدیدار شد.

]]>
https://mastaneh.ir/saadi/golestan/gb6/gb6-4/feed/ 1
حکایت شمارهٔ ۵ https://mastaneh.ir/saadi/golestan/gb6/gb6-5/ https://mastaneh.ir/saadi/golestan/gb6/gb6-5/#respond Tue, 14 Apr 2015 13:32:54 +0000 http://ehsan.mastaneh.ir/wordpress/1394/01/%d8%ad%da%a9%d8%a7%db%8c%d8%aa-%d8%b4%d9%85%d8%a7%d8%b1%d9%87%d9%94-%db%b5-6/ جوانی چست لطیف خندان شیرین زبان در حلقه عشرت ما بود که در دلش از هیچ نوعی غم نیامدی و لب از خنده فراهم. روزگاری برآمد که اتفاق ملاقات نیوفتاد، بعد از آن دیدمش زن خواسته و فرزندان خاسته و بیخ نشاطش بریده و گل هوس پژمرده. پرسیدمش چه گونه‌ای و چه حالتست؟ گفت تا …

نوشته حکایت شمارهٔ ۵ اولین بار در مستانه. پدیدار شد.

]]>

جوانی چست لطیف خندان شیرین زبان در حلقه عشرت ما بود که در دلش از هیچ نوعی غم نیامدی و لب از خنده فراهم. روزگاری برآمد که اتفاق ملاقات نیوفتاد، بعد از آن دیدمش زن خواسته و فرزندان خاسته و بیخ نشاطش بریده و گل هوس پژمرده. پرسیدمش چه گونه‌ای و چه حالتست؟ گفت تا کودکان بیاوردم دگر کودکی نکردم.

چون پیر شدى ز کودکى دست بدار

بازى و ظرافت به جوانان بگذار

طرب نوجوان ز پیر مجوی

که دگر ناید آب رفته به جوی

دور جوانی به شد از دست من

آه و دریغ آن زمن دل فروز

پیر زنی موی سیه کرده بود

گفتم ای مامک دیرینه روز

موى به تلبیس سیه کرده گیر

راست نخواهد شدن این پشت کوز

نوشته حکایت شمارهٔ ۵ اولین بار در مستانه. پدیدار شد.

]]>
https://mastaneh.ir/saadi/golestan/gb6/gb6-5/feed/ 0
حکایت شمارهٔ ۶ https://mastaneh.ir/saadi/golestan/gb6/gb6-6/ https://mastaneh.ir/saadi/golestan/gb6/gb6-6/#respond Tue, 14 Apr 2015 13:32:54 +0000 http://ehsan.mastaneh.ir/wordpress/1394/01/%d8%ad%da%a9%d8%a7%db%8c%d8%aa-%d8%b4%d9%85%d8%a7%d8%b1%d9%87%d9%94-%db%b6-6/ وقتی به جهل جوانی بانگ بر مادر زدم دل آزرده به کنجی نشست و گریان همی‌گفت مگر خردی فراموش کردی که درشتی میکنی؟ چه خوش گفت : زالى به فرزند خویش چو دیدش پلنگ افکن و پیل تن گر از عهد خردیت یاد آمدی که بیچاره بودی در آغوش من نکردى در این روز بر …

نوشته حکایت شمارهٔ ۶ اولین بار در مستانه. پدیدار شد.

]]>

وقتی به جهل جوانی بانگ بر مادر زدم دل آزرده به کنجی نشست و گریان همی‌گفت مگر خردی فراموش کردی که درشتی میکنی؟

چه خوش گفت : زالى به فرزند خویش

چو دیدش پلنگ افکن و پیل تن

گر از عهد خردیت یاد آمدی

که بیچاره بودی در آغوش من

نکردى در این روز بر من جفا

که تو شیر مردى و من پیرزن

نوشته حکایت شمارهٔ ۶ اولین بار در مستانه. پدیدار شد.

]]>
https://mastaneh.ir/saadi/golestan/gb6/gb6-6/feed/ 0
حکایت شمارهٔ ۷ https://mastaneh.ir/saadi/golestan/gb6/gb6-7/ https://mastaneh.ir/saadi/golestan/gb6/gb6-7/#respond Tue, 14 Apr 2015 13:32:54 +0000 http://ehsan.mastaneh.ir/wordpress/1394/01/%d8%ad%da%a9%d8%a7%db%8c%d8%aa-%d8%b4%d9%85%d8%a7%d8%b1%d9%87%d9%94-%db%b7-6/ توانگری بخیل را پسری رنجور بود، نیک خواهان گفتندش مصلحت آنست که ختم قرآنی کنی از بهر وی یا بذل قربانی. لختی به اندیشه فرو رفت و گفت مصحف مهجور اولیتر است که گله دور. صاحب دلی بشنید و گفت ختمش به علت آن اختیار آمد که قرآن بر سر زبانست و زر در میان …

نوشته حکایت شمارهٔ ۷ اولین بار در مستانه. پدیدار شد.

]]>

توانگری بخیل را پسری رنجور بود، نیک خواهان گفتندش مصلحت آنست که ختم قرآنی کنی از بهر وی یا بذل قربانی. لختی به اندیشه فرو رفت و گفت مصحف مهجور اولیتر است که گله دور.

صاحب دلی بشنید و گفت ختمش به علت آن اختیار آمد که قرآن بر سر زبانست و زر در میان جان

به دیناری چو خر در گل بمانند

ور الحمدی بخواهی صد بخوانند

نوشته حکایت شمارهٔ ۷ اولین بار در مستانه. پدیدار شد.

]]>
https://mastaneh.ir/saadi/golestan/gb6/gb6-7/feed/ 0
حکایت شمارهٔ ۱ https://mastaneh.ir/saadi/golestan/gb6/gb6-1/ https://mastaneh.ir/saadi/golestan/gb6/gb6-1/#respond Tue, 14 Apr 2015 13:32:53 +0000 http://ehsan.mastaneh.ir/wordpress/1394/01/%d8%ad%da%a9%d8%a7%db%8c%d8%aa-%d8%b4%d9%85%d8%a7%d8%b1%d9%87%d9%94-%db%b1-6/ با طایفه دانشمندان در جامع دمشق بحثی همی‌کردم که جوانی در آمد و گفت درین میان کسی هست که زبان پارسی بداند؟ غالب اشارت به من کردند. گفتمش خیرست گفت پیری صد و پنجاه ساله در حالت نزعست و به زبان عجم چیزی همی‌گوید و مفهوم ما نمیگردد گر به کرم رنجه شوی مزد یابی، …

نوشته حکایت شمارهٔ ۱ اولین بار در مستانه. پدیدار شد.

]]>

با طایفه دانشمندان در جامع دمشق بحثی همی‌کردم که جوانی در آمد و گفت درین میان کسی هست که زبان پارسی بداند؟ غالب اشارت به من کردند. گفتمش خیرست گفت پیری صد و پنجاه ساله در حالت نزعست و به زبان عجم چیزی همی‌گوید و مفهوم ما نمیگردد گر به کرم رنجه شوی مزد یابی، باشد که وصیتی همی‌کند. چون به بالینش فراز شدم این میگفت

دریغا که بر خوان الوان عمر

دمی خورده بودیم و گفتند بس

معانی این سخن را به عربی با شامیان همی‌گفتم و تعجب همی‌کردند از عمر دراز و تاسف او همچنان بر حیات دنیا. گفتم چگونه‌ای درین حالت؟ گفت: چه گویم؟

ندیده‌ای که چه سختی همی‌رسد به کسی

که از دهانش به در میکنند دندانی

قیاس کن که چه حالت بود در آن ساعت

که از وجود عزیزش بدر رود جانى

گفتم تصور مرگ از خیال خود بدر کن وهم را بر طبیعت مستولی مگردان که فیلسوفان یونان گفته‌اند مزاج ارچه مستقیم بود اعتماد بقا را نشاید و مرض گرچه هایل دلالت کلی بر هلاک نکند. اگر فرمایی طبیبی را بخوانم تا معالجت کند. دیده بر کرد و بخندید و گفت

دست بر هم زند طبیب ظریف

چون حرف بیند اوفتاد حریف

خانه از پاى بند ویران است

خواجه در بند نقش ایوان است

پیرمردی ز نزع مینالید

پیر زن صندلش همی‌مالید

چون مخبط شد اعتدال مزاج

نه عزیمت اثر کند نه علاج

نوشته حکایت شمارهٔ ۱ اولین بار در مستانه. پدیدار شد.

]]>
https://mastaneh.ir/saadi/golestan/gb6/gb6-1/feed/ 0
حکایت شمارهٔ ۲ https://mastaneh.ir/saadi/golestan/gb6/gb6-2/ https://mastaneh.ir/saadi/golestan/gb6/gb6-2/#respond Tue, 14 Apr 2015 13:32:53 +0000 http://ehsan.mastaneh.ir/wordpress/1394/01/%d8%ad%da%a9%d8%a7%db%8c%d8%aa-%d8%b4%d9%85%d8%a7%d8%b1%d9%87%d9%94-%db%b2-6/ پیرمردی حکایت کند که دختری خواسته بود و حجره به گل آراسته و به خلوت با او نشسته و دیده و دل درو بسته و شبهای دراز نخفتی و بذله‌ها و لطیفه‌ها گفتی باشد که مؤانست پذیرد و وحشت نگیرد. از جمله میگفتم بخت بلندت یار بود و چشم بختت بیدار که به صحبت پیری …

نوشته حکایت شمارهٔ ۲ اولین بار در مستانه. پدیدار شد.

]]>

پیرمردی حکایت کند که دختری خواسته بود و حجره به گل آراسته و به خلوت با او نشسته و دیده و دل درو بسته و شبهای دراز نخفتی و بذله‌ها و لطیفه‌ها گفتی باشد که مؤانست پذیرد و وحشت نگیرد. از جمله میگفتم بخت بلندت یار بود و چشم بختت بیدار که به صحبت پیری افتادی پخته پرورده جهان دیده آرمیده گرم و سرد چشیده نیک و بد آزموده که حق صحبت بداند و شرط مودّت به جای آورد مشفق و مهربان خوش طبع و شیرین زبان

ور چو طوطی شکر بود خورشت

جان شیرین فدای پرورشت

نه گرفتار آمدی به دست جوانی معجب خیره رای سر تیز سبک پای که هر دم هوسی پزد و هر لحظه رایی زند و هر شب جایی خسبد و هر روز یاری گیرد.

خلاف پیران که به عقل و ادب زندگانی کنند نه به مقتضای جهل جوانی.

گفت چندین برین نمط بگفتم که گمان بردم که دلش بر قید من آمد و صید من شد. ناگه نفسی سرد از سر درد بر آورد و گفت چندین سخن که بگفتی در ترازوی عقل من وزن آن سخن ندارد که وقتی شنیدم از قابله خویش که گفت زن جوان را اگر تیری در پهلو نشیند به که پیری.

تَقولُ هذا مَعهُ مَیّتٌ

وَ اِنَّما الرُّقْیَهُ للنّائِم

پیری که ز جای خویش نتواند خاست

الاّ به عصا کیش عصا بر خیزد

فی الجمله امکان موافقت نبود و به مفارقت انجامید. چون مدت عدت برآمد عقد نکاحش بستند با جوانی تند و ترشروی تهی دست بدخوی. جور و جفا میدید رنج و عنا میکشید و شکر نعمت حق همچنان میگفت که الحمدلله که ازان عذاب الیم برهیدم و بدین نعیم مقیم برسیدم.

با تو مرا سوختن اندر عذاب

به که شدن با دگری در بهشت

نوشته حکایت شمارهٔ ۲ اولین بار در مستانه. پدیدار شد.

]]>
https://mastaneh.ir/saadi/golestan/gb6/gb6-2/feed/ 0
حکایت شمارهٔ ۳ https://mastaneh.ir/saadi/golestan/gb6/gb6-3/ https://mastaneh.ir/saadi/golestan/gb6/gb6-3/#respond Tue, 14 Apr 2015 13:32:53 +0000 http://ehsan.mastaneh.ir/wordpress/1394/01/%d8%ad%da%a9%d8%a7%db%8c%d8%aa-%d8%b4%d9%85%d8%a7%d8%b1%d9%87%d9%94-%db%b3-6/ مهمان پیری شدم در دیار بکر که مال فروان داشت و فرزندی خوب روی. شبی حکایت کرد که مرا به عمر خویش به جز این فرزند نبوده است، درختی درین وادی زیارتگاهست که مردمان به حاجت خواستن آنجا روند، شبهای دراز در آن پای درخت بر حق بنالیده‌ام تا مرا این فرزند بخشیده است. شنیدم …

نوشته حکایت شمارهٔ ۳ اولین بار در مستانه. پدیدار شد.

]]>

مهمان پیری شدم در دیار بکر که مال فروان داشت و فرزندی خوب روی. شبی حکایت کرد که مرا به عمر خویش به جز این فرزند نبوده است، درختی درین وادی زیارتگاهست که مردمان به حاجت خواستن آنجا روند، شبهای دراز در آن پای درخت بر حق بنالیده‌ام تا مرا این فرزند بخشیده است. شنیدم که پسر با رفیقان آهسته همی‌گفت چه بودی گر من آن درخت بدانستمی کجاست تا دعا کردمی پدر بمردی.

سالها بر تو بگذرد که گذار

نکنی سوی تربت پدرت

تو به جاى پدر چه کردى خیر؟

تا همان چشم دارى از پسرت

نوشته حکایت شمارهٔ ۳ اولین بار در مستانه. پدیدار شد.

]]>
https://mastaneh.ir/saadi/golestan/gb6/gb6-3/feed/ 0