۲۰
خرداد
۱۳۸۷

نادر ابراهیمی به خانه ابدی بدرقه شد

نوشته شده توسط احسان

برچسب‌ها:

پیکر نادر ابراهیمی صبح امروز (دوشنبه، ۲۰ خردادماه) با حضور علاقه‌مندان فرهنگ و هنر از خانه‌ی هنرمندان ایران به سمت قطعه‌ی هنرمندان بهشت زهرا (س) تشییع شد و به شهری که دوست می‌داشت، سفر کرد.

نادر ابراهیمی به خانه ابدی بدرقه شد

کمال تبریزی نوشته و یا بهتر بگویم خاطره بسیار زیبایی از نادر برای ایسنا ارسال کرد که در زیر می‌توانید بخوانید.

«هوالباقی

آخرین‌باری که دیدمش، همین چند سال پیش در خانه‌ی هنرمندان بود! خیره نگاهم می‌کرد! برایش لبخند زدم و دست تکان دادم. همسرش با مهربانی کنار گوشش زمزمه کرد: کمال تبریزی! برق چشمانش را احساس کردم و مطمئن شدم که هر دو داریم به یک لحظه در گذشته‌ای نسبتا دور، فکر می‌کنیم! لحظه‌ای که برای ابد در ذهن من باقی‌ مانده بود و او نیز این را می‌دانست! زیرا مملو از نام پروانه‌ها بود! لحظه‌ای که من و ابراهیم شاگردش بودیم و او این‌بار خواسته بود که با ما در سفرِ گاه و بی‌گاهی که به مناطق جنگ‌زده داشتیم؛ همسفر شود تا بعدها کتاب با سرودخوانان جنگ در جبهه‌ی نام و ننگ را بنویسد و یاد پروانه‌ها را زنده کند! پروانه‌ها کشف او در این سفر بودند! لحظه‌ای که راننده‌ی اتومبیل لندکروز با سرعت تمام در جاده‌های داغ جنوب جنگ‌زده پیش می‌رفت؛ خطاب به او عتاب کرد که: کجا می‌روی؟! با این سرعت! آرام باش! مقصد ما راه ماست! من و ابراهیم که همیشه تشنه‌ی جملات قصار معلم بودیم؛ و می‌دانستیم که آن‌ها را لابه‌لای حرف‌هایش می‌گنجاند تا نقاط عطف را به ما آموخته باشد، از تعبیر زیبایش لذت بردیم و راننده نیز تحت تأثیر نفوذ کلامش! بلافاصله و به‌میزان قابل توجهی سرعت اتومبیل را کاهش داد؛ به نحوی که اکنون آرام و باطمأنینه در حاشیه‌ی جاده پیش می‌رفتیم و در حالی‌که هر از گاهی صدای شلیک انواع گلوله‌ها شنیده می‌شد، معلم گفت:پروانه‌ها!… و همه پروانه‌ها را دیدیم که چگونه تلاش می‌کنند تا از عرض جاده عبور کنند و خود را سالم به‌ آن سوی جاده برسانند و به‌راه‌شان ادامه دهند! راننده سرعتش را کم‌تر کرد! و مراقب شد که پروانه‌ها بتوانند عبور کنند! معلم گفت: مقصد پروانه‌ها هم راه‌شان است! مهم این است که همیشه در راه باشی و در حرکت! توقف، لحظه‌ی مرگ پروانه‌هاست! گرچه، دیر یا زود، مرگ، حتمی است! اما برای پروانه‌ها مهم این است که همواره در راه و در حرکت باشند! بعد از آن لحظه بود که در تمام طول سفر، دائم و به هر بهانه‌ای می‌گفتیم: پروانه‌ها! و مقصد ما راه ماست!… و آن روز، نگاه خیره‌اش در خانه‌ی هنرمندان، دوباره مرا به یاد پروانه‌ها انداخت! و بار دیگر با نگاهش، یادآوری کرد که، مقصد ما راه ماست!… لحظه‌ای که خبر رفتنش را شنیدم؛ با خودم گفتم: پروانه‌ای دیگر که مقصدش، راهش بود؛ متوقف شد! اما به‌قول خودش، مرگ، دیر یا زود، حتمی است! مهم این است که همواره در راه و در حرکت باشی! نادر ابراهیمی، کاشف راز پروانه‌ها بود…… روحش شاد.

این هم سرودی ار نادر ابراهیمی با صدای محمد نوری. دو تا از سرودهای نادر در سایتش قرار داده شده که یکی از آنها را اکثرا می‌شناسید همان

ما برای آنکه ایران            گوهری تابان شود         خون دلها خورده ایم

ولی این سرود را شاید کمتر شنیده باشید. هرچند معمولا به عنوان آهنگ وبلاگم در وبلاگ قرار می‌دادم. به هر حال چندباره شنیدنش هم خالی از لطف نیست.

 

واقعا عاشق ایران بود…

۱۸
خرداد
۱۳۸۷

نادر ابراهیمی، مرد عاشقانه‌های آرام به خدا پیوست

نوشته شده توسط احسان

برچسب‌ها:

نادر ابراهیمینادر ابراهیمی

تشییع نادر ابراهیمی، دوشنبه

هنوز هم نمی‌تونم جلوی گریه‌ام را بگیرم. این خبر مثل پتک خورد توی سرم. هرچند خیلی وقت بود استاد از بیماری رنج می‌برد. ولی باز هم نمی‌شود از از دست دادن چنین مرد بزرگی ناراحت نبود. حیف، واقعا حیف…

با تک تک کتابهایش زندگی کرده‌ام و از هر کدوم درس تازه‌ای یاد گرفته‌ام. نادر ابراهیمی و کتاب‌هایش الگوی من برای زندگی بوده‌اند. همیشه آرزو داشتم عشق را و زندگی را از چشم نادر ببینم. مردی که هیچ وقت در مقابل نامردیها سر خم نکرد. در زندگینامه‌اش چیزی که بیشتر از همه جلب توجه می‌کند، همین عزت نفس و ایمان به هدفش است.

این قسمت را از مصاحبه همسر نادر ابراهیمی با کتاب نیوز می‌آورم:

نادر ابراهیمی با این‌ نظر که «استعداد» لازمه‌ی دست‌یابی به هدف است، هم‌عقیده نیست. نادر می‌گوید آدمی به شرط «خواستن» به هدف‌ش می‌رسد. یکی از علل ساخت فیلم «سفرهای دور و دراز هامی و کامی در وطن» انتقال این مفهوم بود که اگر زمینه آماده باشد، هرکس به جایگاهی که می‌خواهد، دست می‌یابد. همان‌طور که هامی و کامی نه تنها در فیلم، که در زندگی واقعی‌شان هم، هنرها و فنونی مثل نوازندگی، نقاشی، رانندگی و… را یاد گرفتند. نادر ابراهیمی اراده‌ای قوی دارد، و آن‌چه را که درست می‌داند انجام می‌دهد یا در برنامه‌اش دارد. برخی از کارها در کوتاه مدت انجام می‌شد و بعضی را هم در برنامه‌ی بلند مدت دنبال می‌کرد. شما اگر الآن اتاق‌ش را ببینید، یادداشت‌هایی از سال ۷۵ به بعد و حتا پیش از آن پیدا می‌کنید که نادر در آن‌ها نوشته من باید امسال به فلان کار بپردازم و… . در روزمره‌ی زندگی‌اش هم اگر دقت کنیم، برنامه‌ می‌بینیم. نادر همیشه افسوس می‌خورد که چرا ۲۴ ساعت، ۲۴ ساعت است و بیش‌تر نیست. قدر فرصت‌ را می‌داند و اعتقاد دارد که وقت‌‌ش نه به خود، که متعلق به جامعه‌‌اش است.

نادر هر کاری که فکر می‌کند درست است، مصمم به انجام‌ش می‌شود. خب البته همیشه هم به نتیجه‌ای که دلخواه‌ش بود نمی‌رسید، اما جا نمی‌زد. دوباره می‌رفت و باز برمی‌گشت. در کتاب «ابوالمشاغل» می‌نویسد: «هر کس در زندگی پای‌بند اصولی است که با تهدید و تطمیع و تمسخر از آن اصول منحرف نمی‌شود.» نادر همین‌طور بود و اگر با چنین مسائلی روبه‌رو می‌شد عقب نمی‌نشست. چندبار در رژیم گذشته ممنوع‌الشغل و تهدید و زندانی شد، اما زانوی غم بغل نمی‌گرفت و بهانه نمی‌آورد که این چه مملکتی است و چه می‌شود کرد و با زن و بچه چه‌کار کنم و… .

یک بار از نادر قسمتی از یکی از نامه‌های کتاب چهل نامه کوتاه به همسرم را در وبلاگ قرار دادم که نادر در مورد خوشبختی نوشته بود، بد نیست دوباره هم به خاطر شنیدن دوباره صدای نادر و هم زیبایی خود نوشته دوباره آن را در وبلاگ قرار دهم.

 

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

جمله‌ای از نادز ابراهیمی

قسمتی از نامه چهلم کتاب چهل نامه کوتاه به همسرم و شاید آخرین نامه…

بانوی من!

یک روز عاقبت قلبت را خواهم شکست _ یک روز عاقبت.
نه با سفری یک روزه
نه با سفری بلند
بل با آخرین سفر
یک روز عاقبت قلبت را خواهم شکست _ یک روز با عاقبت.
نه با کلامی کم توشه از مهربانی
نه با سخنی تو بیخ کننده
بل با آخرین کلام.
یک روز عاقبت قلبت را خواهم شکست _ یک روز عاقبت.
تو باید بدانی عزیز من
باید بدانی که دیر یا زود _ اما، دیگر نه چندان دیر_ قلبت را خواهم شکست؛ و کاری جز این هم نمی توان کرد. اما اینک، علیرغم این شکستن محتوم قریب الوقوع _ که می دانم همچون درهم شکستن چلچراغی بسیار ظریف و عظیم، فرو ریخته از سقفی بسیار رفیع خواهد بود _ آنچخ از تو می خواهم _ و بسیاری از یاران، از یارانشان خواسته اند _ این است که بر مرده ام دل نسوزانی، اشک بر گورم نریزی، و خود را یکسره به اندوهی گران و ویرانگر وانسپاری…
این است تمام آنچه که آمرانه، همسرانه، و ملتمسانه از تو می خواهم؛ تو که در سفری چنین پر مخاطره خالق جمیع خاطره هایم بوده یی.
می دانی که من و تو همانقدر که با این خواهش بزرگ آشنا هستیم، پاسخ هایی را که به این خواسته داده می شود نیز می شناسیم.
و من، علیرغم منطقی بودن همه پاسخ ها، و علیرغم جمیع مشاهدات و تجربه ها، بر سر این خواسته همچنان پای می فشارم، و می خواهم به من اطمینان بدهی که در یک لحظه ی عظیم و باز نیامدنی، فراسوی همه ی منطق های مستعمل قرار خواهی گرفت _ با تجربه یی نو؛ و تابع پرشور چیزی خواهی شد که حتی می تواند قوی ترین منطق ها را به آسانی خرد کند و درهم بکوبد.
عزیزمن!
بگذار آسوده خاطر و بی دغدغه بمیرم. بگذار تجسمی از آن روز داشته باشم که دلم را به تابستان بیاورد. بگذار شادمانه بمیرم. و شادمانه مردن ممکن نیست مگر آنکه یقین بدانم تو می دانی که براین مرده حتی قطره یی نباید گریست. در یادداشت هایی که برایت گذاشته ام و می توانی آنها را چیزی همچون یک وصیت نامه ی بازیگوشانه تلقی کنی، به کرات گفته ام که از نظر شخصی و فردی، هر روز که بروم، بی آرزو رفته ام؛ چرا که سالهاست به همه ی آرزوهای شخصی و فردی ام دست یافته ام. مطلقا بی توقع ام، ابدا تشنه نیستم، و چشم هایم به دنبال هیچ، هیچ، هیچ چیز نیست؛ اما از نظر سیاسی، اجتماعی و ملی، طبیعی ست که در آرزوی ژرف روزگار بسیار بهتری برای ملتم و ملت های سراسر جهان باشم، و این نیز آرزو یا آرمانی نیست که در جایی به انتها برسد. یک ملت همیشه می تواند خوشبخت تر از آنچه هست باشد؛ اما برای فرد، خوشبختی، حد و حسابی دارد، بدیهی ست که دلیل مساله این است که انسان، در تفردش، در واحد محدود و کوچکی از زمان زیست می کند و آرزوهای فردی اش در محدوده ی همین زمان شکل می گیرد، حال آنکه ملتها در بی نهایت زمان جاری هستند، و جهان نوشونده هر دم می تواند خالق آرزوها و آرمان های نو باشد.

روحش شاد که با نوشته‌هایش روحمان را شادکرد…

۱۱
شهریور
۱۳۸۶

نامه چهاردهم

نوشته شده توسط احسان

برچسب‌ها:

عزیز من!

باور کن که هیچ چیز به قدر صدای خنده ی آرام و شادمانه ی تو، بر قدرت کارکردن و سرسختانه و عادلانه کار کردن من نمی افزاید، و هیچ چیز همچون افسردگی و در خود فروریختگی تو مرا تحلیل نمی برد، ضعیف نمی کند، و از پا نمی اندازد.
البته من بسیار خجلت زده خواهم شد اگر تصور کنی که این «من» من است که می خواهد به قیمت نشاط صنعتی و کاذب تو، بر قدرت کار خود بیفزاید، و مرد سالارانه – همچون بسیاری از مردان بیمار خودپرستی ها – حتی شادی تو را به خاطر خویش بخواهد.نه … هرگز چنین تصوری نخواهی داشت.
راهی که تا اینجا، در کنار هم، آمده ییم، خیلی چیزها را یقینا بر من و تو معلوم کرده است. اما این نیز، ناگزیر، معلوم است که برای تو – مثل – انگیزه یی جدی تر و قوی تر از کاری که می کنم – نوشتن و باز باهم نوشتن – وجود ندارد، و دعوت از تو در راه رد غم، با چنین مستمسکی، البته دعوتی ست موجه؛ مگر آنکه تو این انگیزه را نپذیری…
پس باز می گویم: این بزرگترین و پردوام ترین خواهش من از توست: مگذار غم، سراسر سرزمین روحت را به تصرف خویش در آورد و جای کوچکی برای من باقی مگذارد. من به شادی محتاجم، و به شادی تو، بی شک بیش از شادمانی خودم.
حتی اگر این سخن قدری طعم تلخ خودخواهی دارد، این مقدار تلخی را، در چنین زمانه ی بر من ببخش – بانوی من، بانوی بخشنده من!
به خدایم قسم که می دانم چه دلائل استوار برای افسرده بودن وجود دارد؛ اما این را نیز به خدایم قسم می دانم که زندگی، در روزگار ما، در افتادنی ست خیره سرانه و لجوجانه با دلائل استواری که غم در رکاب خود دارد.
غم بسیار مدلل، دشمن تا بن دندان مسلح ماست.
اگر قدری به خاطر تزکیه ی روح، قدری غمگین باید بود – که البته باید بود – ضرورت است که چنین غمی، انتخاب شده باشد نه تحمیل شده.
غصه، منطق خود را دارد. نه؟ علیه منطق غصه حتی اگر منطقی ترین منطق هاست، آستین هایت را بالا بزن!
غم، محصول نوعی روابطی ست که در جامعه شهری ما و در جهان ما وجود دارد. نه؟ علیه محصول، علیه طبیعت، علیه هر چیز که غم را سلطه گرانه و مستبدانه به پیش می راند، بر پا باش!
زمانی که اندوه به عنوان یک مهاجم بدقصد سخت جان می آید نه یک شاعر تلطیف کننده روان، حق است که چنین مهاجمی را به رگبار خنده ببندی…
عزیز من!
قایق کوچک دل به دست دریای پهناور اندوه مسپار! لااقل بادبانی برافراز، پارویی بزن، و برخلاف جهت باد تقلایی کن!
سخت ترین توفان، مهمان دریاست نه صاحبخانه ی آن.
توفان را بگذران
و بدان که تن سپاری تو به افسردگی، به زیان بچه های ماست و به زیان همه بچه های دنیا.
آخر آنها شادی صادقانه را باید ببیند تا بشناسند …

برگفته از کتاب چهل نامه کوتاه به همسرم اثر نادر ابراهیمی

مقدمه کتاب را هم می‌تونید در اینجا مطالعه کنید.
در باره نادر ابراهیمی.

۱۵
شهریور
۱۳۸۵

خوشبختی

نوشته شده توسط احسان

خوشبختی، نامه‌یی نیست که یکروز، نامه‌رسانی، زنگِ در خانه‌ات را بزند و آن را به دست‌های منتظر تو بسپارد. خوشبختی، ساختن عروسک کوچکی‌سیت از یک تکه خمیر نرم شکل پذیر… به همین سادگی، به خدا به همین سادگی؛ اما یادت باشد که جنس آن خمیر باید از عشق و ایمان باشد نه هیچ چیز دیگر… خوشبختی را در چنان هاله‌یی از رمز و راز، لوازم و شرایط، اصول و قوانین پیچیده‌ی ادراک‌ناپذیر فرو نبریم که خود درمانده در شناختنش شویم… خوشبختی همین عطر محو و مختصر تفاهم است که در سرای تو پیچیده است…

این متن را با صدای نادر ابراهیمی می‌توانید در زیر گوش کنید.

 

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

از کتاب چهل نامه‌ی کوتاه به همسرم نامه بیست و یکم ‌ نوشته نادر ابراهیمی

۰۹
شهریور
۱۳۸۴

یک عاشقانه آرام

نوشته شده توسط احسان

برچسب‌ها:

زندگی را با چیزهای بسیار ساده، پر باید کرد. ساده‌ها، سطحی نیستند. خرید چند سیب ترش می‌تواند به عمق فلسفه ملاصدرا باشد.مشکل ما این نیست که برای شیرین کردن زندگی، معجزه نمی‌کنیم؛ مشکل ما این است که همانقدر که ویران می‌کنیم، نمی‌سازیم؛ همانقدر که کهنه می‌کنیم، تازگی نمی‌بخشیم؛ همانقدر که دور می‌شویم، باز نمی‌گردیم؛ همانقدر که آلوده می‌کنیم، پاک نمی‌کنیم؛ همانقدر که تعهدات و پیمان‌های نخستین خود را فراموش می‌کنیم، آنها را به یاد نمی‌آوریم؛ همانقدر که از رونق می‌اندازیم رونق نمی‌بخشیم. مشکل این است که از همه‌ی رویاهای خوش آغاز دور می‌شویم و این دور شدن به معنای قبول سلطه بی‌رحمانه‌ی زمان است. بر سر قول و قرار نخستین نماندن، باور پیر شدگی روح است و خواجگی عاطفه.

- خیلی گرسنه‌ام تا خانه را بدویم؟

-مردم به ما می‌خندند.

- تو همیشه از خده مردم کلافه‌ای. چرا؟ چه بهتر از اینکه -به هر دلیل، اما نه ابتذال- بخندانیمشان؟ تو وقتی می‌بینی که من افسرده‌ام نباید بگذری، سکوت کنی، یا فقط همدردی کنی. بنا کننده شادی‌های من باش! مگر چقدر وقت داریم؟ یک قطره‌ایم که می‌چکیم -در تن کویر- و تمام می‌شویم. حال، به احترام این پسر که تمام وجودش شوق دویدن است، بدویم؟

- چاره‌ای نیست.

Related Posts with Thumbnails