پستها با برچسب ‘سفر’
فروردین
۱۳۸۷
سفر آموزشی تافلی سیاحتی
خوب به سلامتی انگار تونستم بالاخره برسم اصفهان. سفر خیلی خوبی بود جای همتون خالی. روز هفدهم بلیط هواپیما داشتم برای کیش، اونطور که خودم فکر کرده بودم پرواز ساعت ۲۲:۵۵ باید حرکت میکرد. من هم روی همین حساب برنامه ریزی کرده بودم. یک ربع ده بود که تاکسی خبر کردم، قبل از سوار شدن گفتم یک نگاه دیگه به بلیط بکنم، نکنه یک وقت ساعت پرواز را اشتباه کرده باشم که دیدم دقیقا همین طور هست و هواپیما نیم ساعت دیگه پرواز میکنه، یعنی توی اون لحظه فحشی نبود که نثار خودم نکرده باشم. آخه آدم ساعت پروازش را اشتباه میکنه؟ اونم پروازی که اگه از دست میدادم دیگه امتحان و اون همه درس خوندن و هزینه (البته این قسمتش خیلی مهم نبود، نیست ما اصفهانیا لارجیم)، بر باد بود. به راننده گفتم من نمیدونم چه جوری ولی باید تا یک ربع دیگه من را برسونی فرودگاه. بنده خدا هم تا تونست سریع رفت و فکر کنم یک رکورد جدید برای این مسیر فرودگاه از خودش به جای گذاشت. واقعا اینجا از راننده تاکسی شانس آوردم. وقتی رسیدم فرودگاه مسوولش دیگه داشت وسایلش را جمع میکرد که بهش رسیدم و به لطف یک نیم ساعت تاخیری هم که هواپیما داشت به پرواز رسیدم.
امتحان خوب بود، به نظر آسونتر از چیزی بود که فکر میکردم. ولی انگار قراره همیشه توی قسمت شنیداری (Listening) یک مشکلی پیش بیاد. این هم از شانس ماست دیگه. با اینکه اول جلسه از همه پرسیدند که صدا خوب هست یا نه و همه تایید کردند، یهو وسط کار یک دختری شروع کرد به سر و صدا که من نمیشنوم. خلاصه توی جلسه همهمه شد و حدودا ۴ تا سوال را نتونستم جواب بدهم. یعنی اگه دختر نبود یک کتکی از همه خورده بود حیییف. دیگه باید جوابش بیاد ببینیم چی میشه به قول معروف اینم شاید حکمتی داشته….

همونطور که گفته بودم بلیط برگشت از کیش را نداشتم. اول تصمیم داشتم با هواپیما به بندرعباس بروم ولی این طور که شنیدم هواپیماهای این خط همه از نوع هواپیما ملخی بودند و دل شیر میخواست و مرد کهن که هیچ کدوم را ما نداشتیم. خلاصه این شد که با قایق راهی بندر چارک شدم. عجب کیفی هم داد. هوا عالی بود. باد خنک دریا و پرندههای دریایی که هر دفعه بالای سرمون پرواز میکردند. یکی از نکاتی که توی بندر چارک به نظر جالب اومد تاکسیهایی بود که اونجا کار میکردند. اکثرا به یکی دو تا مسافر قانع بودند. خیلی دنبال این نبودند که حتما ماشین پر حرکت کنه، پیش خودم گفتم اگه اصفهان بود تا شب هم که بود نگهمون میداشت تا ماشینش پر بشه. ماشینی که من را رسوند بندر لنگه فقط من را سوار کرده بود، حدود یک ساعتی طول کشید تا به بندر لنگه رسیدم و از اونجا هم با اتوبوس راهی بندرعباس شدم.
چند روزی بندرعباس بودم، خونه یکی از دوستام که توی پالایشگاه سرخون قشم استخدام شده و بندر عباس زندگی میکرد. یک سری هم به قشم زدم. اونجا را هم با قایق رفتم. ولی این یکی دیگه با کلاستر از قبلی بود. این قایقها هم صندلی داشتند و هم سقف!!!. قشم واقعا بزرگ بود. اصلا فکر نمیکردم جزیرهای توی خلیج فارس اینقدر بزرگ باشه. فقط تا جنگلهای حراء حدود صد کیلومتر فاصله بود که به علت نداشتن وسیله و وقت، نتونستم بروم، حیف، خیلی دلم میخواست اونجا را ببینم.
برای برگشت به اصفهان هم که از قبل بلیط قطار گرفته بودم. توی قطار دو نفر اهل یزد هم همسفرم بودند. کارشون کاشی کاری سنتی بود. کاشی کاری مساجد و جاهای این طوری. چقدر آدمهای ساده و بیریایی بودند. وقتی فهمید رشته مهندسی میخونم یک سوالی از من پرسید که تا حالا به اون فکر نکرده بودم. میگفت وقتی ما یک گنبد را کاشیکاری میکنیم بعد کلی دردسر داریم تا ببینم چند متر کاشیکاری کردیم. فرمولی بلد نیستی برای محاسبه مساحت داخلی یا خارجی یک گنبد. آخرش هم نتونستم جواب درستی بهشون بدم. به این فکر میکردم که قدیما اونها این گنبدها را چه جوری محاسبه میکردند؟ واقعا کار سخت و دقیقی بوده.
این نکته خیلی برام جالب بود که یک سفر یک ساعت و بیست دقیقهای با هواپیما چقدر جاهای دیدنی و تجربههای قشنگ را از آدم میگیره. من توی برگشت همون مسیر را طی کردم ولی نه با هواپیما، و چقدر متفاوت و لذت بخشتر بود چشیدن نسیم خنک دریا و دیدن مردم بیریا…، فکر میکنم اگر برای برگشت هم بلیط هواپیما داشتم تنها چیزی که میدیدم خنده مصنوعی مهماندار هواپیما بود و تنها معجزه سالم رسیدنم با این هواپیماهای از رده خارج ….



















