پستها با برچسب ‘سعدی’
دی
۱۳۸۷
یلدا مبارک
| ز دستم بر نمیخیزد که یک دم بی تو بنشینم | بجز رویت نمیخواهم که روی هیچ کس بینم |
| من اول روز دانستم که با شیرین درافتادم | که چون فرهاد باید شست دست از جان شیرینم |
| تو را من دوست میدارم خلاف هر که در عالم | اگر طعنه است در عقلم اگر رخنه است در دینم |
| و گر شمشیر برگیری سپر پیشت بیندازم | که بی شمشیر خود کشتی به ساعدهای سیمینم |
| برآی ای صبح مشتاقان اگر نزدیک روز آمد | که بگرفت این شب یلدا ملال از ماه و پروینم |
| ز اول هستی آوردم قفای نیستی خوردم | کنون امید بخشایش همیدارم که مسکینم |
| دلی چون شمع میباید که بر جانم ببخشاید | که جز وی کس نمیبینم که میسوزد به بالینم |
| تو همچون گل ز خندیدن لبت با هم نمیآید | روا داری که من بلبل چو بوتیمار بنشینم |
| رقیب انگشت میخاید که سعدی چشم بر هم نه | مترس ای باغبان از گل که میبینم نمیچینم |
گفتم به جای غزل از حافظ امسال از سعدی یک غزل بگذارم. هز چند به نظر من غزلیات سعدی دست کمی از غزلیات حافظ ندارند.
خیلی وقت بود تصمیم داشتم دوباره شروع به نوشتن بکنم تا اینکه شب یلدا بهانه خوبی شد برای شروع. خیلی دلم برای اینجا تنگ شده بود. این مدت بیشتر وقتم صرف پروژه شد که البته هنوز هم تموم نشده. این پروژه هم بساطی شده.

















