۰۱
دی
۱۳۸۷

یلدا مبارک

نوشته شده توسط احسان

برچسب‌ها: ,

Pomegranate_1600 x 1200

ز دستم بر نمی​خیزد که یک دم بی تو بنشینم بجز رویت نمی​خواهم که روی هیچ کس بینم
من اول روز دانستم که با شیرین درافتادم که چون فرهاد باید شست دست از جان شیرینم
تو را من دوست می​دارم خلاف هر که در عالم اگر طعنه است در عقلم اگر رخنه است در دینم
و گر شمشیر برگیری سپر پیشت بیندازم که بی شمشیر خود کشتی به ساعدهای سیمینم
برآی ای صبح مشتاقان اگر نزدیک روز آمد که بگرفت این شب یلدا ملال از ماه و پروینم
ز اول هستی آوردم قفای نیستی خوردم کنون امید بخشایش همی​دارم که مسکینم
دلی چون شمع می​باید که بر جانم ببخشاید که جز وی کس نمی​بینم که می​سوزد به بالینم
تو همچون گل ز خندیدن لبت با هم نمی​آید روا داری که من بلبل چو بوتیمار بنشینم
رقیب انگشت می​خاید که سعدی چشم بر هم نه مترس ای باغبان از گل که می​بینم نمی​چینم

 

گفتم به جای غزل از حافظ امسال از سعدی یک غزل بگذارم. هز چند به نظر من غزلیات سعدی دست کمی از غزلیات حافظ ندارند.

خیلی وقت بود تصمیم داشتم دوباره شروع به نوشتن بکنم تا اینکه شب یلدا بهانه خوبی شد برای شروع. خیلی دلم برای اینجا تنگ شده بود. این مدت بیشتر وقتم صرف پروژه شد که البته هنوز هم تموم نشده. این پروژه هم بساطی شده.

Related Posts with Thumbnails
در دسته روزانه, شعر | ۳ نظر »