پستها با برچسب ‘رضا کیانیان’
مرداد
۱۳۸۸
این مردم نازنین
حدودا یک ماه پیش بود که از سایتهای اینترنتی متوجه شدم رضا کیانیان کتابی به نام این مردم نازنین را روانه بازار کرده و در آن به تعریف خاطرات روزانهاش در برخورد با مردم پرداخته است. رضا کیانیان یکی از بازیگران محبوب من در سینمای ایران هست و معمولا فیلمهایی که از اون دیدم برای من جزو بهترینها است. به خاطر همین علاقه هست که سعی میکنم اگر مصاحبهای با مطبوعات و یا تلویزیون داشته باشه حتما دنبال بکنم و از همین طریق تا حدودی با نوع نگاهش به مسائل زندگی و اتفاقات آشنا شدم. من نوع نگاهش را واقعا میپسندم و به خاطر همین بود که برای خرید این کتاب شدیدا مشتاق شده بودم. اما از شانس بد، من کمی دیر متوجه شده بودم و چاپ اول کتاب در بازار تمام شده بود و چاپ دوم هم کمیاب. این بود که بعد از چند بار آمادگاه رفتن و دنبال کتاب گشتن متوجه شدم که یک جند هفتهای باید منتظر بمونم. توی همین مدت بود که وبلاگ یک پزشک هم این کتاب را معرفی کرد، و از اونجایی که معمولا کتابهایی که آقای مجیدی در وبلاگشون معرفی میکنند، کتابهای خوبی از آب در میآیند، باز هم اشتیاقم برای خرید کتاب بیشتر شد و نکته جالب این بود که توی این مدت کم کتاب به چاپ سوم خودش هم رسیده بود، خلاصه اینکه دیشب بالاخره کتاب را خریدم.
کتاب تقریبا همون چیزی بود که فکرش را میکردم، خاطراتی کوتاه از نگاه کیانیان با مردم. تقریبا آخرای شب بود که شروع کردم به خوندن کتاب و یهو متوجه شدم دارم ۲۰ صفحه آخر کتاب را میخونم و ساعت نزدیکای ۴ صبحه. به نظر من در کنار طنز موجود در داستانهای کتاب، مهمتر نحوه برخورد کیانیان با هر اتفاق است که هر کدوم میتونه یک درس برای خواننده باشه. در کل خواندن کتاب را به همه دوستان پیشنهاد میکنم.
اگر یادتون باشه بعد از جریان تنفیذ حکم ریاست جمهوری و حضور برخی چهرههای سرشناس مثل آقای قطبی و یا شریفینیا در این مراسم موج عظیم تخریب و ناسزا بر علیه این دو نفر به راه افتاد و حتی حاظر نبودند فرضیه اجبار به این کار را که برای اعتراف کنندگان مطرح میکردند برای این افراد مطرح کنند، هر چند اگر به انتخاب خودشان هم رفته بودند، باز هم باید به عقیده اونها احترام میگذاشتیم. حالا اینها را نوشتم تا یکی از خاطرات آقای کیانیان را که بیربط به این ماجرا نیست در ادامه ذکر کنم.
روز- خارجی- سنندج
مرد جوانی روبروی من ایستاده بود و به خاطر لذت کشف من میخندید. به او سلام کردم.
گفت بچهها راپرت دادند که شما در سنندجاید. با عجله خودم رو رسوندم.
خوش و بش کردم و راه افتادم. همراه من راه افتاد.
گفت: ایرادی نداره با شما بیام؟
گفتم: نه.
آمد و گفت: ایرادی نداره یه چیزی به شما بگم؟
گفتم: خواهش میکنم.
گفت: میخوام خواهش کنم در فیلمهای ایدئولوژیک بازی نکنید!
گفتم: مثل کدام فیلها؟
گفت: همون فیلمهای سفارشی.
گفتم: مثل کدوم فیلمها؟
گفت: همونها که بالاییها میخوان.
گفتم: مثلا کدام فیلمها؟
گفت: خودتان بهتر میدونید.
گفتم: من که در ذهن شما نیستم.
گفت: مثلا همین کامکارها که همشهری ما هستند. تازگی با فلانی- کسی را گفت که نمیشناختم- یک آلبوم بیرون دادند. این شخص با بالاییهاست.
گفتم: متاسفانه من نمیشناسم.
گفت: با این که کامکارها را دوست دارم ولی با این کارشان مخالفم، چون …
کلی حرف زد که از فرط تکراری بودن لازم نیست من هم تکرار کنم.
گفتم: شما که دوست ندارید برای شما تکلیف تعیین کنند. چرا برای بقیه تکلیف تعیین میکنید؟ چرا دوست دارید بقیه مثل شمل فکر کنند و مثل شما باشند؟
گفت: من خواهش کردم.
گفتم: فکر نمیکنی اگر قدرت داشتی، خواهش نمیکردی، بلکه فرمان میدادی.
مکث کرد و گفت: شاید.
گفت: به ادبیات متعهد معتقد است.
گفتم: یعنی چه؟
گفت: ادبیاتی که درباره آزادی باشد.
گفتم: فکر نمیکنی با قید متعهد، آزادی را محدود میکنی؟ منظورت از آزادی آن چیزیست که تو دوست داری؟
گفت: شما دیگه خیلی دمکراتید؟
گفتم: بده؟
گفت: نمیدانم. باید فکر کنم. ولی هر چیزی هم اندازهای دارد.
گفتم: اجازه بده هر کسی همان طوری که هست باشه.
او که دچار عدم قطعیت شده بود، برای اینکه بحث را عوض کند،
گفت: جامعهشناسی میخواند.
یاد سالهای دهه پنجاه افتادم.

















