خانه | سعدی | مواعظ | مثنویات

مثنویات

شمارهٔ ۴۱ – حکایت

الا گر بختمند و هوشیاری به قول هوشمندان گوش داری شنیدم کاسب سلطانی خطا کرد بپیوست از زمین بر آسمان گرد شه مسکین از اسب افتاد مدهوش چو پیلش سر نمی‌گردید در دوش خردمندان نظر بسیار کردند ز درمانش به عجز اقرار کردند حکیمی باز پیچانید رویش مفاصل نرم کرد از هر دو سویش دگر روز آمدش پویان به درگاه …

بیشتر بخوانید »

شمارهٔ ۳۶

آنکه هفت اقلیم عالم را نهاد هر کسی را هر چه لایق بود داد گر توانا بینی ار کوتاه دست هر که را بینی چنان باید که هست این که مسکینست اگر قادر شود بس خیانتها کزو صادر شود گربهٔ محروم اگر پر داشتی تخم گنجشک از زمین برداشتی

بیشتر بخوانید »

شمارهٔ ۳۷

دوام دولت اندر حق شناسیست زوال نعمت اندر ناسپاسی است اگر فضل خدا بر خود بدانی بماند بر تو نعمت جاودانی چه ماند از لطف و احسان و نکویی؟ حرامت باد اگر شکرش نگویی

بیشتر بخوانید »

شمارهٔ ۳۳

حدیث پادشاهان عجم را حکایت نامهٔ ضحاک و جم را بخواند هوشمند نیکفرجام نشاید کرد ضایع خیره ایام مگر کز خوی نیکان پند گیرند وز انجام بدان عبرت پذیرند

بیشتر بخوانید »

شمارهٔ ۳۴

حرامش باد بدعهد بداندیش شکم پرکردن از پهلوی درویش شکم پر زهرمارش بود و کژدم که راحت خواهد اندر رنج مردم روا دارد کسی با ناتوان زور؟ کبوتر دانه خواهد هرگز از مور؟ اگر عنقا ز بی‌برگی بمیرد شکار از چنگ گنجشکان نگیرد

بیشتر بخوانید »

شمارهٔ ۳۲

سپاس و شکر بی‌پایان خدا را برین نعمت که نعمت نیست ما را بسا مالا که بر مردم وبالست مزید ظلم و تأکید ضلالست مفاصل مرتخی و دست عاطل به از سرپنجگی و زور باطل من آن مورم که در پایم بمالند نه زنبورم که از دستم بنالند کجا خود شکر این نعمت گزارم که زور مردم آزاری ندارم

بیشتر بخوانید »

شمارهٔ ۲۸

قیمت عمر اگر بداند مرد بس بگرید بر آنچه ضایع کرد طفل را سیبکی دهند به نقش بستانند ازو نگین بدخش جوهری را که این بصیرت هست ندهد بی‌بهای خویش از دست پند سعدی به دل شنو نه به گوش مزد خواهی به کار کردن کوش

بیشتر بخوانید »

شمارهٔ ۲۹

خری از روستائیی بگریخت جل بیفکند و پاردم بگسیخت در بیابان چو گور خر می‌تاخت بانگ می‌کرد و جفته می‌انداخت که به جان آمده ز محنت و بند داغ و بیطار و بار و پشماگند شادمانا و خرما که منم که ازین پس به کام خویشتنم روستایی چو خر برفت از دست گفت ای نابکار صبرم هست پس بخواهی به …

بیشتر بخوانید »

شمارهٔ ۳۱ – حکایت

پیری اندر قبیلهٔ ما بود که جهاندیده‌تر ز عنقا بود صد و پنجه بزیست یا صد و شصت بعد از آن پشت طاقتش بشکست دست ذوق از طعام باز کشید خفت و رنجوریش دراز کشید روز و شب آخ و آخ و ناله و وای خویشتن در بلا و هر که سرای گشته صد ره ز جان خویش نفور او …

بیشتر بخوانید »

شمارهٔ ۲۷

برگزیدندت ای گل خرم از گلستان اصطفی آدم حلقه‌ای از عبادی اندر گوش خلعتی از یحبهم بر دوش دامن این قباه بالایی تا به خاشاک در نیالایی ای پریروی احسن‌التقویم حذر از اتباع دیو رجیم کادمی کو نه در مقام خودست اسفل‌السافلین دیو و ددست

بیشتر بخوانید »

شمارهٔ ۲۲

اگر هوشمندی مکن جمع مال که جمعیتت را کند پایمال مرا پیش ازین کیسه پر سیم بود شب و روزم از کیسه پر بیم بود بیفکندم و روی برتافتم وزان پاسبانی فرج یافتم

بیشتر بخوانید »

شمارهٔ ۲۳

این دغل دوستان که می‌بینی مگسانند دور شیرینی تا حطامی که هست می‌نوشند همچو زنبور بر تو می‌جوشند باز وقتی که ده خراب شود کیسه چون کاسهٔ رباب شود ترک صحبت کنند و دلداری معرفت خود نبود پنداری بار دیگر که بخت باز آید کامرانی ز در فراز آید دوغبایی بپز که از چپ و راست در وی افتند چون …

بیشتر بخوانید »

شمارهٔ ۱۷

سگ بر آن آدمی شرف دارد کو دل دوستان بیازارد این سخن را حقیقتی باید تا معانی به دل فرود آید آدمی با تو دست در مطعوم سگ ز بیرون آستان محروم حیف باشد که سگ وفا دارد و آدمی دشمنی روا دارد

بیشتر بخوانید »

شمارهٔ ۱۴

چه رند پریشان شوریده بخت چه زاهد که بر خود کند کار سخت به زهد و ورع کوش و صدق و صفا ولیکن میفزای بر مصطفی از اندازه بیرون سپیدی مخواه که مذموم باشد، چه جای سیاه

بیشتر بخوانید »

شمارهٔ ۱۲

نشنیدم که مرغ رفته ز دام باز گردید و سر گفته به کام مرغ وحشی که رفت بر دیوار که تواند گرفت دیگر بار رفتگان را به لطف باز آرند نه به جنگش بتر بیازارند

بیشتر بخوانید »

شمارهٔ ۷

یکی را دیدم اندر جایگاهی که می‌کاوید قبر پادشاهی به دست از بارگاهش خاک می‌رفت سرشک از دیده می‌بارید و می‌گفت ندانم پادشه یا پاسبانی همی بینم که مشتی استخوانی

بیشتر بخوانید »